روایتی از تهران و بهشت!

وقتی ساعت شیش صبح تو ایستگاه راه‌آهن سوار مترو تهران میشی! فقط چند ثانیه کافیه تا مغزت از راه حواست اونقدر ورودی دریافت کنه که شروع کنی به اختراع فحش‌های جدید. تو اون لحظه فقط به این فکر میکردم که در اولین دسترسی‌ام به لپ‌تاپ، تمامی این‌ها رو بی‌واسطه در ویرایشگر وردپرس تایپ کنم، پارگراف‌های ناسزا و بدون معطلی روی «انتشار» کلیک کنم. ولی ماجرا به شکلی رقم خورد که از آن صرفنظر کردم!

مهٔ 12, 2017 · 6 دقیقه · Yahya

یک کمدی!

به رؤیاهایم فکر می‌کنم، تقریباً همیشه! ولی اینبار درست از نیمه شب به سراغم آمدند، آنقدر که به گمانم رسید باید کمی‌شان را اینجا بیاورم تا رهایم کنند! همه‌شان انگار بی‌خواب شده‌اند. از رؤیای پلیس شدن چهارم دبستان گرفته تا رویاهایی که در خواب زندگی‌شان کرده‌ام، اقاقیایی که در زحل بو کردم و منظومه‌ی شمسی‌ای که روی دستانم فوتش کرده‌ام.

آوریل 9, 2017 · 4 دقیقه · Yahya