هیچوقت نمی‌دونی کدوم گذشته میخواد بیاد سراغت

یک زخم نسبتا پهن پشت دستش بود. شایده به اندازه‌ی ۲ یا ۳ سکه‌، زخم بنظر جدید میومد و چند نقطه‌ی عمیق و فرو رفتگی هم داشت. بهش گفتم چی شده؟! ظاهرا یک سگ گرفته اخیرا. ۳-۴ ساله. گرفتن شاید درست نباشه، adoptش کرده، سرپرستیش رو پذیرفته. میگفت نشسته بودم، مشغول تلوزیون دیدن، و توپ می‌انداختم براش و میرفت میاورد و نوازشش میکردم و دوباره توپ رو می‌انداختم. میگفت یک بار که توپ رو انداختم نرفت توپ رو بیاره و بجاش دستم رو گاز گرفت!...

ژوئن 18, 2021 · 2 دقیقه · Yahya

در جستجوی زمان از دست رفته

همیشه در جستجوی چیزهاییم؛ بهترین از هر نوع را می‌خواهیم، ولی حواسمان نیست که در طی همین مدت جست‌وجو در حال از دست دادن زمانیم. مسئله‌ی نپذیرفتن نقایص موجود در جهان و تلاش بی‌حد و مرز برای بهبود وضع موجود به ایده‌آلی که در ذهن داریم عجیب است. خطای تصمیم گیری و قضاوت بنظر می‌رسد ولی در عین حال می‌تواند انگیزه‌ و موتور محرکه‌ای باشد که ما را به پیش می‌راند.

ژوئیهٔ 28, 2017 · 4 دقیقه · Yahya

باز هم ناحیه‌ی راحتی (comfort zone)

«برای کسی که واقعا دریافته باشد در مرگ هیچ چیز هولناکی وجود ندارد،هیچ چیز هراسناکی در زندگی هم وجود ندارد.» تسلی بخشی‌های فلسفه - ص۷۱ حوالیِ 6 صبح، دقیقا اولین لحظه‌ای که بیدار می‌شم و هشیاریم از اولین سطوح هشیاریِ ممکن شروع به رشد کردن و افزایش پیدا کردن می‌کنه، و درست قبل از اینکه حتی چشم‌هام رو باز کنم ۲ تا مسیر دارم. آره، زندگی نه اونقدر بهتون گزینه و آزادی میده که مثلا بال بزنید و پرواز کنان تا مریخ برید!! و نه اونقدر آزادی و اختیار رو ازتون صلب می‌کنه که بتونید مسئولیت کارهاتونو بر عهده نگیرید. و چه جذابیتی که در این اندازه بودن وجود نداره، که حالا بعدتر باز بهش می‌رسیم. و خلاصه اینکه بیدار می‌شم و نهایتا با تنها یک چشمِ نیمه‌باز ساعت رو از موبایلی که همیشه فاصله‌اش رو حفظ می‌کنه!‌ چک می‌کنم. حالا یک گزینه، اینه که صبحه به این زودی و فقط با 4-5 ساعت خواب شبانه، بدون اینکه زمان رو از دست بدم، بیدار بشم و مشغول فعالیت، یا اینکه 3-4 ساعتی بخوابم و بعد با تمام قوا و انرژی بپردازم به زندگی (حالا من اینجا خوابیدن رو شامل زندگی کردن ندونستم که خودش داستانیه)

ژوئن 14, 2017 · 3 دقیقه · Yahya

چگونه بازنده نباشیم؟

زندگی پر از دوراهی‌هاست!‌ البته اخیراً پی‌برده‌ام که مشکل، دوراهی‌های زندگی نیست و بندرت حتی دوراهی دارد، و مدام شکایت‌ام به اطرافیان: گله‌مندی از چندراهی‌های زندگی‌یست! یعنی مدام خودم را بر سر چندراهی‌هایی می‌بینم که برای خیلی‌هایشان هیچ ایده‌ای ندارم و مطمئنم که بسیار راه‌های دیگری هم هست که من حتی نمی‌بینم و متوجه نمی‌شوم.

مهٔ 16, 2017 · 5 دقیقه · Yahya

روایتی از تهران و بهشت!

وقتی ساعت شیش صبح تو ایستگاه راه‌آهن سوار مترو تهران میشی! فقط چند ثانیه کافیه تا مغزت از راه حواست اونقدر ورودی دریافت کنه که شروع کنی به اختراع فحش‌های جدید. تو اون لحظه فقط به این فکر میکردم که در اولین دسترسی‌ام به لپ‌تاپ، تمامی این‌ها رو بی‌واسطه در ویرایشگر وردپرس تایپ کنم، پارگراف‌های ناسزا و بدون معطلی روی «انتشار» کلیک کنم. ولی ماجرا به شکلی رقم خورد که از آن صرفنظر کردم!

مهٔ 12, 2017 · 6 دقیقه · Yahya

بی پایان به کجا روم آخر؟!

دو دسته‌ی کلیِ داستان‌نویس داریم: دسته‌ی اول آن‌هایی هستند که قبل از اینکه قلم به دست شوند، کل داستان را یکبار در پس‌زمینه‌ی ذهنشان مرور کرده‌اند و یا حداقل طرح کلی آن را ریخته‌اند. دسته‌ی دوم هم کسانی‌اند که ترجیح‌شان شگفت زده کردن خودشان است. جهانی را متصور می‌شوند و شخصیت‌هایی را هم به جهانشان تزریق می‌کنند، بعد با قلمشان این شخصیت‌ها را در دل حوادث دنبال میکنند.

مهٔ 4, 2017 · 3 دقیقه · Yahya

یک کمدی!

به رؤیاهایم فکر می‌کنم، تقریباً همیشه! ولی اینبار درست از نیمه شب به سراغم آمدند، آنقدر که به گمانم رسید باید کمی‌شان را اینجا بیاورم تا رهایم کنند! همه‌شان انگار بی‌خواب شده‌اند. از رؤیای پلیس شدن چهارم دبستان گرفته تا رویاهایی که در خواب زندگی‌شان کرده‌ام، اقاقیایی که در زحل بو کردم و منظومه‌ی شمسی‌ای که روی دستانم فوتش کرده‌ام.

آوریل 9, 2017 · 4 دقیقه · Yahya