[{"content":"یک زخم نسبتا پهن پشت دستش بود. شایده به اندازه‌ی ۲ یا ۳ سکه‌، زخم بنظر جدید میومد و چند نقطه‌ی عمیق و فرو رفتگی هم داشت. بهش گفتم چی شده؟!\nظاهرا یک سگ گرفته اخیرا. ۳-۴ ساله. گرفتن شاید درست نباشه، adoptش کرده، سرپرستیش رو پذیرفته. میگفت نشسته بودم، مشغول تلوزیون دیدن، و توپ می‌انداختم براش و میرفت میاورد و نوازشش میکردم و دوباره توپ رو می‌انداختم. میگفت یک بار که توپ رو انداختم نرفت توپ رو بیاره و بجاش دستم رو گاز گرفت! بنظر میاد که سرپرست قبلی این حیوون آدم غیرمهربونی بوده. میگفت بد سرپرست بوده. یک حالت‌های خاصی هست که نسبت بهشون حساسه و این دوست‌مون هم هنوز نمی‌دونه این حالت‌ها چی‌اند؛ یک حالت‌های خاصی از دست و رفتار . چندین بار این گاز گرفتنه اتفاق افتاده تا الان. دوست من حتی تو بدترین حالت‌ها هم همچنان مهربانانه باهاش رفتار میکنه، درحالی که دستش یا پاش داره محکم گاز گرفته میشه، ولی همچنان برای اون سگ، گذشته‌ای وجود داره که نمی‌تونه این میزان از مهربانی رو باور کنه. ظاهرا مربی‌ش (مربی سگ) گفته حداقل ۶ ماه طول می‌کشه تا بشه گفت تا حد خوبی این اتفاق دیگه نمی‌اوفته.\nخب اگر فرض کنیم میانگین عمر سگ‌ها ۱۲ سال هست. این سگ حدود ۱/۲۴ زندگیش رو باید صرف نرمال‌سازی مهربونی کنه برای خودش، صرف باور کردن اینکه هر حرکت رندوم دستی تهدید نیست.\nحالا چیزی که خیلی از اون روز ذهنم رو درگیر کرده اینه که ما هم توی زندگی این اتفاق برامون میوفته.\nدیالوگ معروف نوید محمدزاده تو فیلم متری شیش و نیم که میگفت: کلی طول کشید تا بهشون یاد بدم که وقتی با یکی چش تو چش میشن نباید با سر بزنن تو صورت طرف.\nمسیرهایی که قبلا ازشون شکست خوردیم، آدم‌هایی که قبلا ازشون آسیب دیدیم، دست‌هایی که فقط ادای نوازش رو در آوردن، عشق‌هایی که به دلشکستگی ختم شدن و همه‌ی اینا در نهایت از ما آدم‌هایی میسازه که از هر مسیر و آدم و دست و نوازش و عشقی بترسیم.\nدکتر شریعتی یک جایی تو «کویر» میگه:‌ ما ۲۵ سال چشم‌هامون به تاریکی و ظلمات خو گرفته، سخته برامون روشنایی و نور.\nنمی‌دونیم کدوم گذشته قراره بیاد سراغ‌مون؛ نمی‌دونیم کدوم دست مهر‌بون رو قرار هست که گاز بگیریم و برای ما چندتا ۶ ماه قراره طول بکشه تا باور کنیم نیاز نیست وقتی با کسی چشم تو چشم میشیم با سر بریم تو صورتش.\n","permalink":"https://fa.theyahya.com/which-past/","summary":"یک زخم نسبتا پهن پشت دستش بود. شایده به اندازه‌ی ۲ یا ۳ سکه‌، زخم بنظر جدید میومد و چند نقطه‌ی عمیق و فرو رفتگی هم داشت. بهش گفتم چی شده؟!\nظاهرا یک سگ گرفته اخیرا. ۳-۴ ساله. گرفتن شاید درست نباشه، adoptش کرده، سرپرستیش رو پذیرفته. میگفت نشسته بودم، مشغول تلوزیون دیدن، و توپ می‌انداختم براش و میرفت میاورد و نوازشش میکردم و دوباره توپ رو می‌انداختم. میگفت یک بار که توپ رو انداختم نرفت توپ رو بیاره و بجاش دستم رو گاز گرفت!","title":"هیچوقت نمی‌دونی کدوم گذشته میخواد بیاد سراغت"},{"content":"ای.آر فرانک میگه:‌ «Time is tricky». موافق ترجمه‌ کردنش نیستم، ولی نزدیک‌ترین چیزی که در زبان فارسی منظور رو می‌تونم باهاش منتقل کنم: «زمان شیاده»ست. سال‌ها قبل! آره الان به دوران مدرسه‌ام میگم سال‌ها قبل. وقتی ظهر از مدرسه می‌اومدم، ساعت‌ها زمانِ بی‌پایان بود تا پایان شب که «مجبور» بودم برم بخوابم. بعدش زمان دانشگاه که کل هفته فقط ۷-۸ ساعت کلاس داشتم، ساعت‌ها و روزهای زیادی رو داشتم برای کار کردن، فکر کردن، کد زدن و حتی سفر و \u0026hellip; . زمان اونقدرها برام مسئله نبود. ولی با شروع اولین کار تمام وقت، با اینکه کلش ۶ ساعت در روز بود، به لحاظ زمانی احساس خفگی داشت، حس اینکه به هیچی نمی‌رسم، نمی‌تونم هیچکاری بکنم. نمی‌تونم واسه خودم وقت بذارم.\nولی خب time is tricky و بعد از مدتی اونقدر وقت داشتم که درست مثل دوران دورِ! مدرسه زمان بی‌پایان بود. بعد نمی‌دونستم چجوری باید پرش کنم. با پیانو حتی!\nاتفاقات و حوادث هم وقتی به قالب زمان میرن همین اتفاق براشون میوفته. عشق هم\u0026hellip; ساعت‌ها خیره شدن به پنجره‌ی اتاق دلبر به لحظه‌ای ماند و لحظه‌ای دوری‌اش به سال‌ها. زمان شاید هم به لحاظ تاثیری که میذاره مهم یا ارزشمند باشه، زمانی که برای چه کاری داری سپری می‌کنی. یا یک دقیقه وقت من با یک دقیقه وقت بیل گیتس. یا مثلا match point طور؛ اینکه تو یک لحظه مسیر زندگی‌ت عوض بشه.\nولی سوال اینجاست که:\nتصورم از زمان این بود: مادامی که درحال کشف و شهود هستیم چون خاطرات بیشتری میسازیم بعدا تصور طولانی‌تری به لحاظ زمانی از آن دوره خواهیم داشت نسب به دوره‌ای با طول زمانی ثابت که به روزمرگی و تکرار سپری شده. این تصور و اثبات برایم جذاب بود. به خود با دیده‌ی بیشن می‌گفتم زندگی را به کشف و ماجرا سپری کنم تا پربهره و طولانی شود. یا لاقل تصور و خاطره‌اش طولانی شود. ولی حالا فکر می‌کنم تئوری‌ام درست نبوده!\nاز سه ماه پیش که به تهران آمده‌ام. تقریبا روز و هفته‌ای نبوده که اتفاقی جدید نیوفتد، آدم‌های جدید را نبینم و به دیدن گوشه‌های این شهر نروم. شگفتی کم نبوده. حالا تصورم از این سه ماه چند روز است. البته که ورود شادمانی از پسش حضور کمی بی‌ادراکی‌ست. و همین نتیجه‌اش کاهش دریافت ذهنی و بعد زمانی که می‌دانی با شور گذشته؛ پس تو آنقدر محسورش بوده‌ای که فرصت درکش را به تمامی نداشته‌ای. واقعیت عجیب است و زمان شیاد.\n“Time is tricky. You have whole months, even years, when nothing changes a speck, when you don’t go anywhere or do anything or think one new thought. And then you can get hit with a day, or an hour, or a half a second when so much happens it’s almost like you got born all over again into some brand-new person you for damn sure never expected to meet.” _ E.R. Frank\n","permalink":"https://fa.theyahya.com/time-is-tricky/","summary":"ای.آر فرانک میگه:‌ «Time is tricky». موافق ترجمه‌ کردنش نیستم، ولی نزدیک‌ترین چیزی که در زبان فارسی منظور رو می‌تونم باهاش منتقل کنم: «زمان شیاده»ست. سال‌ها قبل! آره الان به دوران مدرسه‌ام میگم سال‌ها قبل. وقتی ظهر از مدرسه می‌اومدم، ساعت‌ها زمانِ بی‌پایان بود تا پایان شب که «مجبور» بودم برم بخوابم. بعدش زمان دانشگاه که کل هفته فقط ۷-۸ ساعت کلاس داشتم، ساعت‌ها و روزهای زیادی رو داشتم برای کار کردن، فکر کردن، کد زدن و حتی سفر و \u0026hellip; .","title":"سورئال، مومنتو یا شیادی؟"},{"content":"حدود یکماه پیش امین آرامش عزیز رو دیدم و گفت‌وگویی جذاب و صمیمی با هم داشتیم. بعدش هم فرایند یک پرسش‌وپاسخ کمی رسمی که نتیجه‌اش رو می‌تونید اینجا ببینید.\nو بالاخره از اینکه تونستم اینجا رو آپدیت کنم خوشحالم.\n","permalink":"https://fa.theyahya.com/amin-aramesh/","summary":"حدود یکماه پیش امین آرامش عزیز رو دیدم و گفت‌وگویی جذاب و صمیمی با هم داشتیم. بعدش هم فرایند یک پرسش‌وپاسخ کمی رسمی که نتیجه‌اش رو می‌تونید اینجا ببینید.\nو بالاخره از اینکه تونستم اینجا رو آپدیت کنم خوشحالم.","title":"گفتگو با امین آرامش"},{"content":" آزادی مطلق به خودیِ خود هیچ معنایی ندارد، آزادی وقتی که با تعهد و مسئولیت همراه باشه معنی پیدا می‌کند.\nکتاب The Subtle Art of Not Giving a Fu*k در واقع نه در مورد اهمیت ندادن، بلکه در مورد اهمیت دادن است، ولی بشکلی بهینه و برای افراد و چیزهایی که واقعا اهمیت دارند نه همه‌چیز و همه‌کس.\nسعی نکن! همین که کتابی در حوضه‌ی خودیاری (self-help) با جمله‌ی « سعی نکن» شروع شود خودش نشان دهنده‌ی این است که با کتاب متفاوتی روبرو هستیم. مارک منسون کتاب را با مضمون سعی نکردن شروع می‌کند و در مورد سعی نکردنِ بوکفسکی توضیح می‌دهد! اینکه سعی نکرده آدم مشهوری شود، سعی نکرد به مشهور شدن اهمیت بدهد یا برایش مهم نبود که ممکن است شکست بخورد. و ایده‌ی کلی کتاب هم این است که نباید به همه‌چیز و همه‌کس و یا چیزهایی که مهم نیست اهمیت بدهیم، درعوض برای کسانی که برایمان ارزش دارند اهمیت قائل شویم. میگوید هر آدمی تعداد محدودی اهمیت دادن (giving a fu*k) دارد که می‌تواند خرج کند، و اگر برای مسائل کم اهمیتی مثل گم شدن لباست یا ترافیک خرجشون کنی، «اهمیت دادنی» نمی‌ماند که برای مسائل مهم صرف شود.\nدر خود کتاب نوشته: این کتابی‌ست که به شما یاد میدهد چطور درد و رنج‌ را به قدرت و نیرو تبدیل کنید، چطور مشکلات را به مشکلات بهتر و راحت‌تری تبدیل کنید. چطور بهتر رنج بکشید، رنجی که معنا داشته باشه. چگونه با بزرگترین ترس‌هایت زندگی کنی و به گریه‌هایت بخندی. کتابی که نه بدست آوردن را، بلکه از دست دادن را می‌آموزد. اینکه چگونه رها کنی و کمتر به هرچیز بی‌اهمیتی اهمیت بدهی، که چگونه تلاش نکنی!\nقانون برعکس (backward law) آلبر کامو میگه:\n«مادامی که در جست‌وجوی شادی هستی، شاد نیستی، و هرگز زندگی نمی‌کنی اگه مدام دنبال معنی زندگی باشی»\nدرون‌مایه‌ی کتاب «انسان در جست‌وجوی معنا»ی ویکتور فرانکل هم همین است؛ رنج و درد می‌تواند به زندگی معنا بدهد؛ اگر در جهت هدف معناداری باشد، هدفی فراتر از خودمان. نمی‌توانیم رنج نکشیم، ولی می‌توانیم انتخاب کنیم که برای چه رنج بکشیم تا باعث خرسندی شود.\nمارک منسون به قانون برعکس (backward law) که فیسلوفی به اسم آلن واتس مطرحش کرده اشاره می‌کند. قانون برعکس یا backward law این است که برای هرچیزی باید عکسش را دنبال کنی یعنی مادامی که دنبال چیزی هستی،‌ نتیجه‌ای که برایت حاصل می‌شود عکس آن است!!! مثال میزنم: آرزوی تجربه‌ی یک احساس خوب خودش تجربه‌ی خوبی نیست. و پذیرفتن اینکه الان موقعیت خوبی نداری، خودش خوب و مثبت است. هرچقدر که دنبال پول‌دار شدن باشی، بیشتر احساس فقر و بی‌ارزشی می‌کنی؛ مستقل از اینکه واقعاً چقدر درآمد داری.\nیکی از اولین درس‌‌های یادگیری شنا همین است: اینکه سعی نکنی سرت را از آب بالا نگه داری، اینکار باعث می‌شود بدنت در آب فرو برود و سرت هم به دنبالش، ولی اگر سعی کنی قسمت میانی بدنت را بالا نگه داری و سرت را تا جای ممکن پایین، باعث می‌شود روی آب بمانی و غرق نشوی.\nاهمیت دادن (give a fu*k) باید قبول کنیم که خیلی از اوقات ما به چیزهایی اهمیت می‌دهیم که واقعاً اهمیت چندانی ندارند. اینکه شارژر لپ‌تابم خراب شده، ساعت‌ها جدال در مورد اینکه بازی پرسپولیس یا استقلال چه شده، جنیفر لوپز واسه کجاش چقدر خرج کرده‌ یا اینکه چرا دوست دختر قبلیم عکس پروفایلشو عوض کرده؟! در حالی که ممکنه در همین حین، بهترین دوستمان دارد تنهایی با بدترین تجربه‌ی زندگیش روبرو میشود، مامانمون از ما متنفر است و بخاطر بی‌مسئولیتی داریم شغل‌مان را از دست می‌دهیم.\nدر‌واقع وقتی راه افتادیم و به همه‌چیز و همه‌کس اهمیت می‌دهیم، دیگر زمان و انرژی‌ای نمی‌ماند که بخواهیم صرف بخش‌‌های مهم زندگی کنیم. و مستقل از این؛ کسی که هرنکته‌ای برایش مهم‌ترین مسئله‌ی دنیاست و هر مشکلی بزرگترین مانع، شاید واقعاً زندگیش خالی از اهداف و افراد مهمی‌ست که برایش اهمیت داشته باشند، پس از هر دست‌اویزی استفاده می‌کند تا این فضای خالی را پر کند. اهمیت دادن‌هایش را بی‌ملاحضه خرج می‌کند.\nالبته قطعاً می‌دانیم که هیچ نکته‌ی قابل ستایشی در مورد آدم‌های بی‌تفاوت وجود ندارد، آدم‌های ترسو بی‌تفاوت‌اند، ترول اینترنتی‌اند. عقایدشان را پشت طعنه و لطیفه قایم می‌کنند چون می‌ترسند که ابراز عقیده کنند و زیادی برای‌شان مهم است که بقیه چه فکری در موردشان می‌کنند. به دیگران اجازه نمی‌دهند که به آنها نزدیک شوند چون معتقداند که موجودات خاصی هستند با مشکلات و مسائل خاص که هیچ‌کس قدرت درک‌شان را ندارد.\nحالا فکر کنید آدم‌هایی که به شکست خوردن اهمیت نمی‌دهند، به اینکه ممکن است «نه» بشنوند، سرخورده، خجالت زده و شرمنده شوند یا احساس‌شان جریحه‌دار شود؛ اینها کسانی هستند که کاری را انجام می‌دهند که معتقداند درست است. می‌گویند «fu*ck it»، نه به همه‌چیز، به چیزهایی که اهمیت ندارد. تا بتوانند اهمیت دادن‌ها را برای دوستان، خانواده، و اهداف‌شان خرج کنند.\nما نسلی هستیم که با یک مشکل اپیدمیک مواجه‌ایم؛ اینکه نمی‌دانیم اشکالی ندارد گاهی بعضی چیز‌ها خراب شوند. اینکه شکست خوردن هم بخش از زندگی‌ست. شبکه‌های اجتماعی با ویترینی که از زندگی دیگران به ما ارائه می‌دهد و تمام سلفی‌هایی که فقط از لبخند‌هاست چون کسی گریه‌ها را لینک نمی‌زند، باعث شده شکست و ناراحتی را کاملا بی‌استفاده بدانیم و نادیده بگیریم. مبادا که آمار لایک‌مان پایین بیاید یا اینکه «دیگران ممکن است چه فکری بکنند». به هرحال باید شروع به حل مشکلات کنیم، پروسه‌ی حل مشکل خرسند کننده‌ست و به زندگی معنی می‌دهد. با نادیده گرفتن مشکلات یا تظاهر به اینکه هیچ مشکلی وجود ندارد، فقط خودمان را به آدم‌های بدبخت‌تری تبدیل می‌‌کنیم. حل مشکلات گاهی ساده‌اند، مثل اینکه گرسنه شویم و غذا بخوریم. گاهی پیچیده و انتزاعی‌، مثل درست کردن رابطه‌‌مان با یک دوست یا پیدا کردن شغلی که دوستش داشته باشیم.\nهرچقدر که مشکلات سخت و پیچیده باشند، پروسه‌ی حل این مشکلات هم عمیق‌تر است و نمودار معنی‌بخشی به زندگی را بالاتر می‌برد که خود باعث افزایشِ رضایت از زندگی در طولانی مدت است، ولی ترس از شکست، مضحکه شدن و \u0026hellip; اجازه نمی‌دهد که ما این پروسه را شروع کنیم. مارک منسون دو دلیل اصلی برای عدم روبرو شدن ما با این مشکلات را می‌گوید:\n1. انکار: از همون اول انکار می‌کنیم که مشکلی وجود دارد، خودمان را با شبکه‌های اجتماعی، تلوزیون دیدن و شادی‌های کوتاه مدت سرگرم می‌کنیم تا با مشکل اصلی روبرو نشویم. ولی در طولانی مدت چیزی بجز روان‌رنجوری و سرکوب احساسات نصیب‌مان نخواهد شد.\nتصور قربانی بودن: اینکه فکر کنیم قربانی زندگی هستیم. هیچ کاری نیست که بتوانیم برای حل مشکل انجام دهیم و مدام دنیا، سرنوشت و دیگران را مسئول مشکلات‌ بدانیم. که خب این‌ هم هرچند در کوتاه مدت شاید جواب دهد، ولی در بلند مدت زندگی جذابی را رقم نمی‌زند. «احساس ناراحتی بهایِ پذیرفته شدن در یک حیات معنادار است.» ــ سوزان دیوید\nمسئله این است که احساس رضایت و نارضایتی، عشق و تنفر، دوستی و دشمنی و همه‌ی این‌ها دو روی یک سکه‌اند. نمی‌شود بدون رنج کشیدن لذت برد. خیلی از آدم‌ها دوست دارند که ظاهر مناست و بدن سالمی داشته باشند، ولی افراد کمی هستند که حاضراند رنج ساعت‌ها در باشگاه عرق ریختن و سال‌ها غذاهای رژیمی و سالاد خوردن را تحمل کنند. همه‌ی آدم‌ها سک*س خوب و رابطه‌ی بلندمدت با کسی می‌خواهند که درک‌شان کند، ولی افراد کمی هستند که بخواهند رنج گفت‌و‌گوهای عذاب‌آور و خجالت‌برانگیر را تجربه کنند، تحمل سکوت‌های طولانیِ بعد از این مکالمه‌ها و ابراز احساس‌هایی که ممکن است جواب داده نشوند را ندارند. پس سال‌ها منتظر می‌مانند و با «اما» و «اگر»ها ذهنی‌شان ساعت‌ها درگیر می‌شوند، تا روزی که کار از کار گذشته باشد!\nاینکه احساس ناخوشایندی داریم به این دلیل است که باید کاری انجام دهیم، احساساتِ بد هشدارهایی هستند برای دست به کار شدن. مثل وقتی که دستت‌تان آسیب می‌بیند و شما احساس درد می‌کنید و متوجه می‌شوید که باید به دکتر مراجعه کنید، نه اینکه مورفین بزنید و سعی کنید حواستان را پرت کنید! و خب اگر که کار درست را انجام بدید، در نهایت شما خوشحال از داشتن دستی سالم هستید! و احساس خوب پاداشی‌ست که بخاطر حل مشکل دریافت می‌کنیم. برای تغییر احساس بد باید دست‌به‌کار شویم و از احساس خوب هم فقط می‌توانیم لذت ببریم. البته، احساسات، تنها بخشی از معادله‌‌ی زندگی‌اند، نه همه‌اش. احساسات فقط یکی از علائمی هستند که ما را از وجود مشکلات با خبر می‌کنند. نباید همه‌ی تصمیمات را بر اساس احساسات گرفت. درست است که خوردن دارو خوشایند نیست، ولی بنظر کار درستی‌ست و ما را به سمت رضایت طولانی مدت خواهد برد. پس نمی‌توانیم همیشه به احساسات اعتماد کنیم یا همه‌ی تصمیمات را براساس احساسات بگیرم.\nلذت بردن از پروسه پیکاسو در سنین پیری روزی در کافه‌ای نشسته بود، و مدتی که مشغول نوشیدن قهوه‌اش بود روی یک دستمال کاغذی نقاشی می‌کشید. قطعا نقاشیِ پیکاسو روی دستمال خیلی بهتر از کار حرفه‌ایِ خیلی از نقاش‌هاست. به‌هرحال نقاشیِ پیکاسو نظر زنی که در کافه نشسته بود را جلب کرد. پیکاسو پس از نوشیدن قهوه بلند می‌شود و دستمال را مچاله می‌کند که بندازتش دور که زن دستش را می‌گیرد و می‌گوید: «نمیشه بدیش به من». پیکاسو: «دو هزار دلار میشه». زن تعجب می‌کند: «کشیدن این کلا ۲ دقیقه وقتت رو گرفت.» پیکاسو:«نه خانوم، کشیدن این ۶۰ سال زمانم رو گرفت.» پیکاسو دستمال را در جیبش می‌گذارد و از کافه خارج می‌شود.\nبدست آوردن موفقیت در هر زمینه‌ای، شامل هزاران شکست کوچیک است. اگر شما مهارتی دارید، یعنی اینکه بارها و بارها شکست‌های مختلفی را در آن زمینه تجربه کرده‌اید. اگر کسی بهتر از شما پیانو می‌نوازد، دلیلش این است که ساعت‌ها و روزها شنیدن صدای گوش‌خراش نواختن خودش را تحمل کرده، اعتراض و عدم پذیرش دیگران را هم. روند یادگیری یک بچه را در نظر بگیرید. بچه‌ای که درحال یادگیری راه‌رفتن است. صدها بار زمین می‌خورد و دوباره بلند می‌شود. هیچ بچه‌ای متوقف نمی‌شود و به خودش بگوید:‌ «خب، فکر کنم من استعداد راه‌رفتن ندارم، نمی‌تونم یاد بگیرمش!»\nزندگی مثل بازی پوکر است، خیلی اتفاقی برای هرکس کارت‌های مختلفی میاد، و خب قطعاً احتمال اینکه کسی که کارت‌های بهتری دارد برنده شود بیشتر است، ولی هر بازیکنی با توجه به تصمیماتی که در طول بازی می‌گیرد، حتی با دست بد هم می‌تواند برنده شود. بعضی‌ها کشور خوب، خانواده‌ی پول‌دار و سلامتی را در کارت‌هاشان دارند و همچنان با بازی بد گند می‌زنند به همه‌چیز، و مثال‌های عکسش هم زیاد است. درست است که کارت‌های خوب شانس‌تان را افزایش می‌دهند، ولی در طولانی مدت بازیِ خوب برنده‌ست.\nتصویری ذهنی از هویت‌مان ذهن ما برای کارآمد بودن طراحی شده، نه برای دقیق بودن.\nهمه‌ی ما تصویری ذهنی از خود داریم. یک جایی از زندگی‌مان یک قهرمان، بازیگر یا شخصیت مذهبی را بعنوان الگو انتخاب کرده‌ایم و سعی کردیم مثل او باشیم. یا یک روز نشستیم و برای خودمان یکسری قوانین گذاشتیم تا طبق‌شون زندگی کنیم. حتی فرهنگ و محیط و جامعه هم در شکل دادن هویتی که ما برای خودمان می‌سازیم نقش زیادی دارند. تمام اتفاق‌هایی که از سر گزراندیم و ما را به اینجا رسناده‌اند باعث شده یک هویت ذهنی برای خود متصور باشیم. به هرحال همه‌ چیزی داریم که در دو راهی‌های زندگی به خودمان بگوییم من آدمی‌ام که باید این کارو انجام بدم، یا مثلا انجام اینکار با شخصیت من سازگار نیست.\nمشکل این است که ذهن ما دقیق نیست. خاطرات فراموش می‌شوند یا طی مدت‌ها به نسخه‌ای بسیار دستکاری شده تبدیل می‌شوند. ذهن توانایی درک تمام مفاهیم را ندارد و نمی‌تواند در لحظه تمام متغییرهای ممکن را در معادله‌ی رفتاری‌مان دخیل کند و حتی اگر چنین توانایی هم داشتیم باز هم این کار لزوما به جواب درست منتهی نمی‌شود. مغز ما بشکل جانبدارانه‌ای عمل می‌کند. جانبداری نسبت به عقاید، احساسات، تفکرات و فرهنگ‌‌مان، و تجربیاتی که داشتیم. از طرف دیگر مغز ما همه‌چیز را با توجه به احساس ما در ‌آن لحظه تفسیر میکند. مثلا اگه رابطه‌ای خوبی با خواهرمان داشته باشیم. همه‌ی خاطراتی که از او داریم بشکل مثبت و روشن در ذهن تداعی می‌شوند، حالا اگر این رابطه یک جایی خراب شود، مغز تمام می‌تواند تمام ساختارهای اطلاعاتی را بازطراحی کند. یک خاطره‌ی خوب به بد تبدیل کند. مثلا خاطره‌ی هدیه دادن را سوء نیت تعبیر کند.\nپس با ابزاری که آنچنان هم دقیق نیست یک هویت ذهنی برای خود ساخته‌ایم، و مستقل از اینکه عملی درست یا اشتباست، بیشتر با پیشداوری‌ قضاوت‌ش می‌کنیم. هرچقدر که کاری بیشتر هویت‌مان را تهدید کند، بیشتر در مقابل انجام دادنش جبهه می‌گیریم. مثبت یا منفی بودنش مهم نیست، عدم سازگای با هویت ما مسئله‌ست. به همان اندازه که از شکست می‌ترسیم از پیروزی هم می‌ترسیم.\n«ترس از مرگ ناشی از ترس از زندگی است. انسانی که به درستی زندگی می کند در هر لحظه آماده مردن است.» ــ مارک تواین\n","permalink":"https://fa.theyahya.com/the-subtle-art-of-not-giving-a-fck/","summary":"آزادی مطلق به خودیِ خود هیچ معنایی ندارد، آزادی وقتی که با تعهد و مسئولیت همراه باشه معنی پیدا می‌کند.\nکتاب The Subtle Art of Not Giving a Fu*k در واقع نه در مورد اهمیت ندادن، بلکه در مورد اهمیت دادن است، ولی بشکلی بهینه و برای افراد و چیزهایی که واقعا اهمیت دارند نه همه‌چیز و همه‌کس.\nسعی نکن! همین که کتابی در حوضه‌ی خودیاری (self-help) با جمله‌ی « سعی نکن» شروع شود خودش نشان دهنده‌ی این است که با کتاب متفاوتی روبرو هستیم.","title":"﻿هنر اهمیت ندادن: کتاب The Subtle Art of Not Giving a Fu*k"},{"content":"انگیزه‌ای که باعث میشه با سخت‌ترین چگونه‌ها هم روبرو بشیم « چرایی؟»‌ست که می‌پرسیم و پاسخی که برایش داریم. یادگیری vim هم مستثنی نیست. ولی قبل از اون ببینیم ویم چی هست.\nویم یک ویرایشگر متنی ترمینال (command line text editor) است. یعنی اگر ویرایشگرهای دیگه‌ای مثل sublime, atom یا vscode رابط‌کاربری زیبا و شکیل خودشون رو دارن که میشه با موس خیلی از اینتراکش‌‌ها رو انجام داد، ویم تو محیط ترمیناله و با اینترفیس ساده که از استفاده از موس هم بی‌نیازتون می‌کنه که در ادامه می‌بینیم این چه مزیتی می‌تونه داشته باشه.\nچرا vim یاد بگیریم؟ ویم بصورت پیشفرض روی سیستم‌عامل‌های یونیکسی نصبه. مثلاً اگر شما یکی از توزیع‌های لینوکس مثل ابونتو رو نصب داشته باشین، ویم هم همراهش هست.\nهرچند که منحنی یادگیری ویم زیاد جذاب نیست، ولی منحنی پرفرمنس شما بعنوان کسی که ازش استفاده می‌کنه جذابه، در‌واقع کسانی که ویم رو یاد میگیرن، بخاطر ابتدای نمودار نیست که پرفورمنس بدی دارند و حتی برای خروج از ویم هم باید گوگل کنن، بلکه بخاطر انتهای نمودار هست که بخاطر shortcutها و بی‌نیازی کامل به موس بیشتر از بقیه‌ی ویرایشگرها مؤثر و سریع‌ست. و بعنوان کسی که کمی آبسس تمرکز هست، ویم باعث میشه که بیشتر روی کدها و فایل‌ها تمرکز کنی.\nو خب لایت و سبک بودن ویم هم مسئله‌ی مهمیه، اینکه روی هر دیوایس کوچیکی که بش (bash) داشته باشه بتونید یک تکست‌ادیتور حرفه‌ای داشته باشید مزیت مهمیه. هرچند روی لپ‌تاب‌تون سبک بودن زیاد مهم نیست ولی خب میشه روی هر سیستمی ویم رو کانفیگ کرد و اپ اندروید زد. البته واسه بیلد گرفتنش دیگه احتمالاً چاره‌ای جز صبر زیاد ندارید.\nاگر سیستم‌ادمین باشید یا بخواید سرور خودتون رو کانفیگ کنید و یا اینکه به هردلیلی به یک سرور لینوکسی، رزبری یا سیستم خودتون ssh بزنید، بهترین text editorی که می‌تونید داشته باشید ویم هست. هرچند ویرایشگرهای دیگری هم هستن که میشه در محیط ترمینال باهاشون کار کرد، مثلاً nano، ولی خب به هیچ عنوان قابل مقایسه با ویم نیست، زیاد کانفیگ‌پذیر و قابل کاستوم کردن نیست، به اندازه‌ی ویم تم و پلاگین نداره و کامیونیتی گسترده‌ای هم نداره. ولی اگر نمی‌خواید ویم یاد بگیرید ولی همچنان به یک ادیتور تو ترمینال نیاز دارید، nano گزینه‌ی خوبیه.\nو در نهایت مهم‌ترین دلیل برای یادگیری ویم فان و لذتبخش بودنش هست. مهارتی که به پرفورمنس مطلوب رسیدنش نیاز به زمان بیشتری داره و شاید جذاب باشه که بتونیم بخش زیادی از کارهامون رو به ترمینال منتقل کنیم. و خب یادگیری یک مهارت نسبتاً سخت باعث بهبود عملکر مغز و افزایش اعتماد به نفس و … هم خواهد شد.\nچگونه ویم یاد بگیریم؟ اگر هیچ آشنایی قبلی ندارید، بدونید که شباهت نمودار یاد‌گیری ویم به دیوار، معروف است. اونقدر سخت که یک سؤال معروف توی stackoverflow وجود داره با عنوان چجوری از ویم خارج بشیم که تا الان حدود 1.5 میلیون بازدید داشته. بله، یک و نیم میلیون نفر!!!\nخب قطعاً قرار نیست اینجا cheatsheetهای ویم رو کپی کنم یا کورس ویم داشته باشم! چون اینا رو میشه با گوگل هم پیدا کرد. بلکه معرفی روشی‌ست که در نهایت منجر شد که خودم بتونم بطور کامل از ویم بعنوان ادیتور اصلی استفاده کنم.\nاول از همه سعی کنید بشکل منظم و رزانه از نسخه‌ی پیشفرض ویم استفاده کنید، ادیت یک فایل کوچیک یا تغییر یک کانفیک تو سرور رو با ویم انجام بدید، هرچند زمانبر خواهد بود، ولی اگر ملزم بشیم به اینکه یکسری تسک رو فقط با ویم انجام بدیم خیلی زود از مرحله‌ی wtf یادگیری عبور می‌کنیم.\nبعد از این سعی کنید حداقل کانفیگ رو برای ویم انجام بدید تا از این حالت اولیه در بیاد و حتی برای جذابتر شدن و اینکه انگیزه پیدا کنید می‌تونید از یک تم خوشرنگ هم استفاده کنید. و بنظرم آپشن خوبیه اگر nerdTree رو هم تو همین مرحله نصب کنید تا بتونید بشکل کامل از ویم استفاده کنید. درواقع اینجا خوبه که بخش از کار رو کاملاً با ویم انجام بدید. مثلاً من تو این مرحله ساید پروجکتی رو که شب‌ها روش کار می‌کردم رو کاملاً با ویم کد می‌زدم.\nحالا می‌تونید یک کانفیگ ساده واسه ویم داشته باشید. مثلا کانفیگ من اینه، البته کمی شخصی و سلیقه‌ای‌ست، و بسته‌ به اینکه تو هر زمانی چه استفاده‌ای از ویم می‌کنم ممکنه تغییر کنه!\nاز اینجا به بعد باید سعی کنید بجای حفظ دستورات ویم، دستورات جدید روخودتون تولید کنید، درواقع میشه به دستورات ویم مثل یک زبان نگاه کرد که از افعال و اسامی تشکیل شده. ویدیوی Mastering the Vim language رو توصیه می‌کنم که کامل این مسئله رو توضیح میده. مثال کوچیکش میشه این:\n- افعال: d) delete و c) change افعال‌مون هستند - اسامی یا موصوف‌ها:‌ w)word پس: می‌تونیم با dw یک کلمه رو پاک کنیم\nفقط با یادگیری حدود ۲۰-۳۰ دستور، و با ترکیب‌کردنشون حدود ۲۰-۳۰ هزارتا دستور رو می‌تونید اجرا کنید. و این نکته‌ی شگفت‌انگیزه Vim هست.\nو بعد از این مرحله به جایی میرسیم که می‌تونیم کل کار روزانه‌مون رو با ویم انجام بدیم و خودمون رو ملزم کنیم که از ادیتور دیگری استفاده نکنیم.\nحالا مستقل از عنوان پست، کل این پروسه ممکنه از چند روز تا چند هفته طول بکشه. درست یادم نمیاد، ولی فکر کنم برای من حدود یک ماه طول کشید.\nاگه گوگل کنید cheatsheetهای زیادی واسه ویم وجود داره، ولی دنبال کردن وبلاگ jovicailic رو توصیه می‌کنم. و اینکه نویسنده‌ی همین وبلاگ یک کتاب هم نوشته در مورد ویم که من فقط چند قسمت‌ش رو خوندم و اگر واقعاً به master vim !!! شدن فکر می‌کنید خوندنش مفید خواهد بود.\n","permalink":"https://fa.theyahya.com/how-to-learn-vim/","summary":"انگیزه‌ای که باعث میشه با سخت‌ترین چگونه‌ها هم روبرو بشیم « چرایی؟»‌ست که می‌پرسیم و پاسخی که برایش داریم. یادگیری vim هم مستثنی نیست. ولی قبل از اون ببینیم ویم چی هست.\nویم یک ویرایشگر متنی ترمینال (command line text editor) است. یعنی اگر ویرایشگرهای دیگه‌ای مثل sublime, atom یا vscode رابط‌کاربری زیبا و شکیل خودشون رو دارن که میشه با موس خیلی از اینتراکش‌‌ها رو انجام داد، ویم تو محیط ترمیناله و با اینترفیس ساده که از استفاده از موس هم بی‌نیازتون می‌کنه که در ادامه می‌بینیم این چه مزیتی می‌تونه داشته باشه.","title":"چگونه در یک هفته vim یاد بگیریم"},{"content":" جزء از کل را درباره‌ی ترس از مرگ نوشتم و ریگ روان را درباره‌ی ترس از زندگی. ـ استیو تولتز\nنکته‌ی اساسی در مواجهه‌ با قلم استیو تولتز برای من، احساس همذات‌پنداری شدید است! تولتز استاد طنزِ تلخ و ترسیم شرایط نامساعد است، نقاشِ نابهنجاری‌ها و تناقضات مدرنیسم. نگارنده‌ی بهترین دیالوگ‌ها و تک‌گویی‌ها. ریگ روان شاید جزء از کلِ تراژیک‌تر است. تراژدی انسانِ ناکامل در برابر زندگی و مرگ، و فلسفه‌ی هرکدام. و ترکیب هنرمندانه‌ی این طنز و تراژدی. کمیک بیهودگیِ بودنمان و خندیدن به این هولناکی که مسلط شدن به آن است.\nاز یکی-دو هفته پیش که کتاب رو تموم کردم؛ نزدیکِ هزار کلمه در موردش نوشته بودم، ولی ترجیح دادم به همین پاراگراف بالا بسنده کنم! و بعضی از قسمت‌های مورد علاقه‌ام از کتاب رو بنویسم:\nبدترين چيز دنيا به هيچ وجه رنج كشيدن يا تنهايی نيست. يك تركيب است: تنهايی رنج كشيدن\nبا این وضع که نرخ پیشرفت علم پزشکی تقریباً برابره با نرخ نابود شدن محیط زیست است، محتمل‌ترین سناریو اینه که درست در لحظه‌ی نامیرا شدن انسان، دنیا غیرقابل سکونت میشه ص21\nما هنر تولید می‌کنیم چون زنده بودن یعنی گروگان گرفته شدن به دست گروگان‌گیرهایی ساکت که حتا نمی‌تونیم خواسته‌هاشون را به قوه‌ی شهود درک کنیم ص ۲۳\nبه محض اینکه شغلی پیدا می‌کنید که مورد علاقه‌تان نیست، هر چقدر هم مقاومت نشان بدهید باز به آن وابسته می‌شوید. الکی یک مهارت نامربوط کسب نکنید، بی‌خد اطلاعات تخصصی جمع نکنید و در هیچ کاری استاد نشوید. خوردن انگ «واجد شرایط» برابر است با بدهکار شدن به زندگی ص۲۷\nاغلب آدم خیلی دیر می‌فهمد سوژه‌ی انتخابی‌اش هیچ تناسبی با حد و حدود استعدادش ندارد که البته درست شبیه بیماری کشنده‌ای است که تنها پس از مرگ قابل تشخیص است. ص ۳۲\nاگر در زندگی به اندازه‌ی کافی صبر کنید تمام حسادت‌هایتان بی‌معنا می‌شود. ص ۴۷\nو از منظر عشق هم این احساس را داشتم که در انتخابات برای انتخاب شدن مجدد کمپین راه انداخته‌ام ولی در آستانه‌ی حذف شدن به دست تنها رأی دهنده‌ام نهایتاً به رایِ سرش از قلبش حذف شده‌ام ص۵۳\nهردو رسیده بودیم ته خط. چه‌طور اینقدر زود؟ هنوز به میان‌سالی هم نرسیده بودیم. چرا خط‌مان این‌قدر کوتاه بود؟ ص۵۴\nآلدو هرشب مثل یک نمونه‌ی آلوده برمی‌گشت خانه، به آپارتمانی خالی که چیزی درش نبود جز سکوتی سبُع و سایه‌ی تنِِ شکم‌بر‌آمده‌اش، بی‌کسی که جاصابونی را با صابون مایع پر کند یا بر تمایلات هوچی کرانه‌اش سرپوش بگذارد یا گفته‌هایش را بنویسد یا از پیشنهاداتش حمایت کند یا گوش شنوایی باشد برای نظریاتش، کسی که بتواند ترغیبش کند یا از کاری بازش دارد _ و اغلب تا وقتی که خوابش می‌گرفت با حس یک بچه‌ی بدون همراه در پروازی طولانی، ساعت‌ها روی صندلیِ با روکش غانِ سری پوانگ آیکیایش مینشست. ص۵۶\nاگه متولد شدی یعنی از پیش بهت هشدار داده‌ن. ص۹۷\nجوان بودیم و هیچ غافلگیری ناخوشایندی برآینه‌ی دست‌شویی انتظارمان را نمی‌کشید. کارهایی می‌کردیم که سال‌های سال باعث عذاب‌وجدان‌مان نشد. هیچ‌کس جلوِ خودش را نمی‌گرفت ص ۱۰۰\nهدفمندی یا توهم هدفمندی، هر دو از هیچی بهترند. ص۱۱۶\nگفت «فکر کنم بی‌خداحافظی برم.» ولی از جا تکان نخورد. در عوض گفت فقط ضایعه‌ای در مغز آفریننده می‌تواند این‌جور دست بالا گرفتنِ انعطاف پذیری مخلوقش را توجیه کند. ص۱۶۴\n”این یکی از عادت‌های قدیمی و مسخره‌ی انسان است: وقتی راهش را گم می‌کند تندتر میدود” ـ رولو می. ص۲۲۹\nهیچ پشیمانی‌ای بزرگ‌تر از تصمیمات غلطی نیست که برای گرفتن‌شان پدر خودت را درآورده‌ای. ص۲۸۶\nما بی‌خطا نبودیم، بله، ولی حق‌مان هم نبود که این‌طور ریشه‌کن شویم. اگر باور دارید که آدم می‌تواند با نیروی اراده دوباره راه برود و هرکس که روی پا نمی‌ایستد بی‌عرضه است و پروردگارتان تا این حد بدون تبعیض معجزه می‌کند، رک و راست به‌تان می‌گویم یک عوضی بیشتر نیستید. اینکه بقیه‌ی آدم‌ها هم‌درد می‌کشند بی‌رحمانه‌ترین تسلایی است که می‌شود به کسی داد. ص۳۲۶\nیا اینکه اخیراً توانایی‌های زیادی را از دست داده بودم که قبلاً فکر می‌کردم بدون‌شان هیچ کاری نمی‌شود کرد و هر پیکوثانیه‌ی هر روز حالم به این خاطر بی‌اندازه بد بود، هیچ‌کس درماندگی‌ام را متوجه نمی‌شد. همه نظر می‌دادند. همه عوض من نیمه‌ی پُر لیوان را می‌دیدند. به وضعیتم با دید مثبت نگاه می‌کردند. هیچ‌کس این احساس را نداشت که صلاحیت توصیه‌ی پزشکی ندارد. چه توصیه‌های چرندی که بی‌هیچ شرمی به زبان می‌آوردند! خانم‌ها و آقایان هیئت منصفه، شکنجه‌ کردن کسی که مبتلا به یک بیماری لاعلاج است یا برای همیشه فلج شده کار بسیار ساده‌ای است. اسم مسخره‌ترین و مفتضح‌ترین درمان ممکن را بیاورید _ فرو کردن چوب بامبو زیر ناخن مثلاً _ و قسم بخورید که یکی از دوستان‌تان با این روش درمان شده. بیمار معلول یا روبه‌مرگ که ته قلبش ناراحت است از اینکه همه‌ی کارهای لازم را برای بازگشت به آغوش سلامتی انجام نداده، فوری دستش را دراز می‌کند سمت بامبو. همچنین به شما می‌گویند آدم‌هایی استثنایی می‌شناسند که حتا با کاستی‌های استثنایی قادر به انجام اعمال استثنایی شده‌اند. این یکی هیچ‌چیزش به من ربط نداشت. ص۳۴۰\n","permalink":"https://fa.theyahya.com/quicksand/","summary":"جزء از کل را درباره‌ی ترس از مرگ نوشتم و ریگ روان را درباره‌ی ترس از زندگی. ـ استیو تولتز\nنکته‌ی اساسی در مواجهه‌ با قلم استیو تولتز برای من، احساس همذات‌پنداری شدید است! تولتز استاد طنزِ تلخ و ترسیم شرایط نامساعد است، نقاشِ نابهنجاری‌ها و تناقضات مدرنیسم. نگارنده‌ی بهترین دیالوگ‌ها و تک‌گویی‌ها. ریگ روان شاید جزء از کلِ تراژیک‌تر است. تراژدی انسانِ ناکامل در برابر زندگی و مرگ، و فلسفه‌ی هرکدام.","title":"کتاب: ریگ روان"},{"content":" Man, I see in fight club the strongest and smartest men who\u0026rsquo;ve ever lived. I see all this potential, and I see squandering. God damn it, an entire generation pumping gas, waiting tables; slaves with white collars. Advertising has us chasing cars and clothes, working jobs we hate so we can buy shit we don\u0026rsquo;t need. We\u0026rsquo;re the middle children of history, man. No purpose or place. We have no Great War. No Great Depression. Our Great War\u0026rsquo;s a spiritual war\u0026hellip; our Great Depression is our lives. We\u0026rsquo;ve all been raised on television to believe that one day we\u0026rsquo;d all be millionaires, and movie gods, and rock stars. But we won\u0026rsquo;t. And we\u0026rsquo;re slowly learning that fact. And we\u0026rsquo;re very, very pissed off. ~ Tyler Durden - Fight Club\nآره، دیالوگ بالا همچنان برای ما صادقه! نبردهای موهومی از همینجا شروع میشن و دنبال معنی گشتن برای زندگی؛ که علته بی‌معنی دونستن‌ش هست هم از همین سرچشمه میگیره. تو چند قرن پیش آدمایی هم‌سن من خیلی خوش‌‌ شانس بودن اگه حتی به این سن می‌‌رسیدن. عدم امنیت و جنگ بر سر نان،‌ به زندگی معنی می‌داد!\nچند وقت بعدش جنگ‌های جهانی رو داشتیم که بی‌شباهت به مورد قبلی نبودن،‌ ولی خیلی شدیدتر بودن، معانی بیشتر غلو شده بودن، میگفتن:‌ «ما برای نان نمیجگیم، برای شرافت‌مون می‌جنگیم» و پاسخی که دریافت می‌کردن: «هرکس برای نداشته‌هاش میجنگه» بود. آره، به شدت وسوسه کننده‌ست که صبح با تمام انگیزه بعد از فقط ۲ ساعت خواب بیدار شی تا برای شرافت و ناموس و وطن بجنگی. خیلی بَدوی‌تر از این‌ها هم می‌دونیم که احساس مفید بودن و انگیزه‌های نارسیسیم و ایناست.\nبرای ما ولی چی؟ جنگ هنوز ادامه داره، برخلاف چیزی که بنظر میاد؛ بنظرم نبردها همچنان شدیدتر شدن و حتی بدوی‌‌تر. ماکیاولیسم، تفکر سکولار و سرمایه‌داری، همه‌شون به کمک تکنولوژی، زیادی باهامون صادق بودن و خیلی ما رو به غرایزمون نزدیک کردن. اونقدر که نبرد شده خودمون و حالا دیگه تشخیص‌ش نمیدیم، پس بازی رو واگذار می‌کنیم.\nبذار غیرانتضاعی‌تر بگم. می‌دونیم نه لوترکینگ تونست اونجوری که می‌خواست دنیا رو فتح کنه، نه هیتلر و نه چگوارا. ولی لینوس تروالدز از کمد لباس اتاق خوابش اینکار رو کرد! زاکربرگ هم از خوابگاهش. جی. کی. رولینگ هم!\nبا توجه به هم دوره‌ای هامون! به نظر کار ما ساده‌تر میاد! ولی چندتا باگ ساده وجود داره که ما Millennialها رو تنبل، نارسیسیم، بدون عزت‌نفس و خلاصه نسلی میکنه که بطور عمومی ایمپکتی (impact) به ارمغان نمیاره.\nمشکل اینه که مرزها کمرنگ و محو شدن؛ به لحاظ ظاهری تفاوت چندانی بین تایپ کردنه خزعبلات تو شبکه‌های اجتماعی با کد زدن وجود نداره. برای بازاریابی که باید سراغ تک‌تک مشتری‌ها بره،‌ کارش بی‌شباهت به این نیست که راه بیوفته تو پارک و بصورت تصادفی با آدما صحبت کنه. رولینگ همونطور که تو قطار نشسته بود و فکر می‌کرد، محسوس نبود اگه فکر نمی‌کرد!\nبعنوان آخرین ضربه با یه اموجی یه نفر رو نابود می‌کنیم، متمدن‌ترین‌مون رو بذار پشت فرمون و ببین چه عبارات خلاقانه‌ای که ازش یاد نمی‌گیری! جمعیت زیاد شد و شبکه‌های اجتماعی توهم ارتباط داشتن دادن تا ما سطحی‌‌ترین رابطه‌ها رو داشته باشیم. و از یه جایی به بعد تشخیص بازی ویدیوی از زندگی واقعی برامون سخت شد. جنگ و جبهه رو که اصن نمی‌دونیم وجود داره. احتمالاً خوبه که از دست دادن روح‌مون هم با داروین شروع شد. حالا دیگه مجبور نیستیم بخاطر چیزای مسخره خودمون رو اذیت کنیم.\nشاید زیادی احساسی برخورد کردیم. ولی ظاهرا ما فرزندان میانه‌ی تاریخ و سرگردان در تشخیص جبهه‌ایم…\n","permalink":"https://fa.theyahya.com/illusion/","summary":"Man, I see in fight club the strongest and smartest men who\u0026rsquo;ve ever lived. I see all this potential, and I see squandering. God damn it, an entire generation pumping gas, waiting tables; slaves with white collars. Advertising has us chasing cars and clothes, working jobs we hate so we can buy shit we don\u0026rsquo;t need. We\u0026rsquo;re the middle children of history, man. No purpose or place. We have no Great War.","title":"نبرد موهوم"},{"content":"انجام هر عملی برای ما کاملاً اختیاری‌ست، ولی عدم اعتمادبه‌نفس کافی و ترس از اشتباه و مسلماً محدود بودن زمان و انرژی، ما را از دست زدن به تجربه باز می‌دارد. اشتباه رنجش در پی دارد. زمین خوردن کودکی که در مسیر آموختینِ راه‌رفتن است را در نظر بگیرید. زمین خوردن‌ها، پیاپی است و درد، زخم، رنج و گریه هم. ولی هیچ چیز او را از کسب تجربه باز نمی‌دارد، چرا؟! کودک اشتباه را نمی‌فهمد، حتی زمین خوردنش هم تشویق دیگران را درپی دارد و به هردلیلی درد و رنج هم چیزی نیست که او را دچار ترس از تجربه مجدد کند. پس بدون هیچ درس و مدرسه‌ای، پس از مدتی، راه رفتن خواهد آموخت. حال ما، که ترس از تمسخر و شکست را مدرسه، جامعه و خانواده در ما نهادینه کرده، آموختن به شکل مؤثر را از یاد برده‌ایم. باید سال‌ها کلاس زبان برویم تا زبانی جدید بیاموزیم؛ چون فقط محدودی کلاس زبان دایره‌ی امنی‌ست که می‌توانیم در آن دست به اشتباه بزنیم.\n","permalink":"https://fa.theyahya.com/child/","summary":"انجام هر عملی برای ما کاملاً اختیاری‌ست، ولی عدم اعتمادبه‌نفس کافی و ترس از اشتباه و مسلماً محدود بودن زمان و انرژی، ما را از دست زدن به تجربه باز می‌دارد. اشتباه رنجش در پی دارد. زمین خوردن کودکی که در مسیر آموختینِ راه‌رفتن است را در نظر بگیرید. زمین خوردن‌ها، پیاپی است و درد، زخم، رنج و گریه هم. ولی هیچ چیز او را از کسب تجربه باز نمی‌دارد، چرا؟!","title":"کودک"},{"content":"گفت چرا نگام نمی‌کنی؟ چشات این ور و اون ور دنبال چی‌ان؟ چرا اینقدر بی‌قراری، چرا نمی‌شینی؟ چرا دلت آروم نمی‌گیره؟! گفتم این خواننده‌ها رو دیدی میرن رو صحنه، فکر می‌کنی چه حسی دارن. مایکل جکسون مثلا. دیدی تو اجراهاش چکار می‌کرد. چه غوغایی بود. چقدر خودشو به زمین و آسمون میزد. چقدر داد می‌کشید. می‌دونی چرا؟ چون های بود. دیدی اول چه سرده!‌ چون های نیست. هنوز توجه رو نگرفته. اولش توجه گرفتن علته! بعدش های بودن. و های بودن همانا و بیشتر خواستن همانا. خودشو می‌کُشه تا توجه همه‌ی چشم‌های لعنتی اون سالن چندهزار نفری رو بگیره! حتی اگه شده یه لحظه. اونجا جاییه که تو اوجشه. آخرین دوزِ‌ توجه. گفتم اینگرید برگمان رو دیدی رو پرده چیکار می‌کنه؟ تو کازابلانکا مثلا؟ حالا تو برو خونه، ساعت‌ها جلو آینه تمرین کن، حتی بهش نزدیک هم نمیشی. چرا؟ چون های نیستی. فکر کن حتی با تصور اینکه میلیون‌ها و میلیادها آدم تا آخر تاریخ می‌شینن و می‌بیننت چه کارها که نمی‌تونی بکنی! اینگرید برگمان شدن که چیزی نیست! راه دور چرا. همین حامد بهداد خودمون. این بشر می‌دونه چی میخواد و تا آخرین قطره‌ی توجهت رو هم میمکه، حتی تو اکثر بازی‌هاش که بیشتر از ۷-۸ دقیقه رو پرده نیست. یه روز گفتن هرهفته یکی یه چیزی بیاد ارائه بده، قبل از پایان جمله‌اش حتی دستم واسه هفته‌ی بعد بالا بود!‌ اونجایی که استاد گفت ۳ نمره میانترم واسه هرکی یه فصل رو ارائه بده\u0026hellip; بازم دستم بالا بود. احتمالاً تو همون 14-15 سالگی هم که یه لحظه دلم لرزید هم تهِ تهش\u0026hellip; توجه می‌خواستم. اونجا که گفتن باید بری پشت تریبون و جلوی همه‌ی بچه‌های هم‌مقطع‌ات که جمع شدن یه چیزی بگی هم دلم می‌لرزید، دستام عرق کرده‌ بودن، ولی وسوسه‌ی های شدن نذاشت عقب بکشم. حالا می‌بینم اون دلشوره و دستای خیس، علت نبودن، اونا معلول‌هایِ های شدنن. حتی تو 7 سالگی که از سرسره افتادم واقعاً پام درد نمی‌کرد؛ خمارِ توجه بودم شاید… می‌بینی عزیزم، توجه یه ماده مخدر فطریه، همه‌ی آدمایِ لعنتی می‌خوانش. همه‌مون هیولاهایِ مکنده‌ِی توجه‌ایم. حتی اون بچه‌ی 4 ساله هم که وسط مهمونی میاد کله مَلق می‌زنه هم همونی رو می‌خواد که من الان می‌خوام. بعد میان در باب اینکه دنیا آدما رو به هیولا تبدیل می‌کنه سخنرانی می‌کنن و کتاب می‌نویسن. اون بچه 4ساله که هنوز دنیا روش تاثیزی نذاشته! آدما فطرتاً هیولان. مسئله اینجاست که یه مشکلی مثل اضافه وزن رو می‌تونی اندازه بگیری، میری رو ترازو و یه عدد ظاهر میشه دیگه، جاذبه‌ی لعنتی می‌کشه. و می‌دونی مثلاً فلان عدد باشی خوبه. بعد هدف می‌زاری که تا یه ماهه دیگه به چه عددی برسی. ولی چیزی مثل اعتماد به نفس چی؟!‌ می‌تونی اندازه بگیریش؟! می‌تونی وزنش کنی؟ نه! می‌دونی چقدر می‌خوای؟! آره! بیشتر…! توجه‌ام همینه. پرید وسط حرفم و گفت تموم شد؟!‌ که چی؟ تو که نمی‌خوای خواننده و بازیگر بشی. واسه سرسره بازی‌ام که زیادی قد کشیدی. می‌خوای چیکار کنی. همینجا داد بزنی تا همه‌ی این آدما برگردن نگات کنن. می‌خوای وایستی کنار خیابون توجه گدایی کنی؟! گفتم…! میبینی این آدم مشهور‌ها با همه‌ی توجهی که میگیرن بازم اذیت‌ان. مایکل جکسون دیدی تو زندگی شخصیش چقدر چالش داشت. انگار یه چیزی کم بود! می‌دونی اینجوری توجه گرفتن سطحیه، واسه چند لحظه خوبه،‌ ولی بعدش چی، خماری و هیچ. فردا صبح که پاشی تو آپارتمانت تنهایی به هر‌حال! مثل اینکه یه میلیون فالوور داشته باشی، یه هفته سرما بخوری یکی‌شون یه لیوان آب میده دستت؟ نه! ولی آدما عادت کردن با مُسکّن‌ و آرامبخش خودشونو آروم کنن، پس بجای حل مشکل، صورت مسأله رو پاک می‌کنن؛ میرن دنبال فالوور بیشتر و همین میندازتشون تو لوپ بیچارگی. اجراهای بیشتر و نمایش‌های بیشتر هم شاید واسه مایکل جواب نبود. دارویِ ما باید عمیق باشه، باید بشه بهش اعتماد کرد. سِرُمِ توجهی که صبح که پا می‌شی داشته باشیش و شبم که می‌خوابی همچنان درحال تزریق باشه. هایِ قابل اعتماد. جنس خالص. کیلویی که نیست بزاری رو ترازو، مرغوبیت مهمه. ولی می‌دونیم که هرچی‌ام که مرغوب باشه بازم بیشتر! گفتم حالا دارم میام آسمونو نگاه می‌کنی؟… چشت به آتیش سیگارته؟! گربه سیاهه‌ی توی پارک برات جذابتره؟! حالا دیدی جنس خالص داری نمی‌دی بعد معترض می‌شی چرا ساقی‌تو عوض کردی؟\nگفتم می‌دونی تو سرشار از چی هستی؟ توجه! و من همه‌شو می‌خوام.\n","permalink":"https://fa.theyahya.com/attention-wh0re/","summary":"گفت چرا نگام نمی‌کنی؟ چشات این ور و اون ور دنبال چی‌ان؟ چرا اینقدر بی‌قراری، چرا نمی‌شینی؟ چرا دلت آروم نمی‌گیره؟! گفتم این خواننده‌ها رو دیدی میرن رو صحنه، فکر می‌کنی چه حسی دارن. مایکل جکسون مثلا. دیدی تو اجراهاش چکار می‌کرد. چه غوغایی بود. چقدر خودشو به زمین و آسمون میزد. چقدر داد می‌کشید. می‌دونی چرا؟ چون های بود. دیدی اول چه سرده!‌ چون های نیست. هنوز توجه رو نگرفته.","title":"Attention wh0re"},{"content":"ایده و مسیرِ عالی، ولی ترس از برداشتنِ اولینه قدم‌ها همیشه مشکل‌ساز. فکر کنم این جمله از جبران خلیل جبران است که می‌گوید:\nسخت‌ترین قدم‌ها، اولین آن‌هاست.\nجهت انگیزه دادن بگم که در جایی دیگر اذعان می‌کند که:\nاولين بوسه، نخستين گل بر سر شاخه درخت زندگی است.\nبا شروع یادگیریِ هرچیزی، در ابتدای مسیر، حالا بسته به اینکه چقدر با زمینه یا رشته‌های مرتب یا پیش‌نیازش آشنا یا مسلط باشی، ممکن است به سردرگمیِ خفیف یا شدیدی دچار شوی. مثلاً شروع یادگیری برنامه‌نویسی؛ از نصب IDE گرفته تا زبان و سرور و \u0026hellip; . هیچ ایده‌ای در مورد هیچ‌یک از این‌ها نداری. مدام آزمون و البته بیشتر خطا می‌کنی. مثلاً برای نصب IDE چندبار ویندوز عوض می‌کنی و در‌ آخر محیط و مخلفات توسعه به درستی نصب شد مثلاً ممکن است در فرایند درایور اینترنت را به هم ریخته‌ باشی و خب، نت قطع است! و تازه این نتیجه‌ی درخشانِ یک هفته تلاش است. (بعنوان مزاح لینوکس نصب کنید، ویندوز چیه مثلا :) ) حالا البته که اگر با زمینه آشنا باشی یا حداقل به رشته‌های مرتبط تسلط داشته باشی باز کار راحت‌تر است، ولی همچنان میزانی از سردرگمی و جوییدن لب و ناخن به همراه خواهد بود. البته جوییدن لب بیشتر ناشی از دلبری‌ست تا استرس ولی به هرحال… از بحث منحرف نمی‌شویم! مثلاً در یادگیریِ یادگیری ماشین (Machine learning) اگر برنامه‌نویس باشی خیلی راحت‌تری ولی همچنان سردرگمی اولین چیزی‌ست که انتظارت را می‌کشد.\nراه‌حل: بله، ما اینجا راه‌حل هم ارائه می‌دیم!‌ اینکه مزاحه. ولی می‌شود در مورد اینکه آدم‌ها اصرار خاصی دارند که خودِ مُفردِشان را جمع ببندند هم یک مطلب کامل نوشت.\nروش من برای جان سالم به در بردن از مرحله‌ی مزخرفِ اولیه‌ی یادگیریِ هر موضوعی، همان روش آمپول زدن در کودکی‌ست:‌ «زود بزن تموم شه!» و دیدی درد نداشت! خب مسلمه که درد داشت، ولی مسأله این است که با طول دادن درد، از میزان درد کاسته نمی‌شود. می‌شود چسب زخم را در ۳ میلی‌ثانیه یا ۳۰ ثانیه کند، ترجیح من اولی‌ست. مخصوصاً در یادگیری که عجله برای رسیدن به قسمت‌های جذاب و لذت بردن از آن‌ها را بعد از ۳ میلی‌ثانیه ترجیح می‌دهم تا ۳۰ ثانیه. پس در مرحله‌ی اولیه خودم را غرق در موضوع می‌کنم، بسته به موضوع مورد بحث که ممکن است یادگیری ویولون باشد تا کانفیگ سرور، از دیدن ویدیو در یوتیوب گرفته تا خواندن وبلاگ و پرسیدن سؤالات احمقانه (چه انتظاری از قسمت مزخرف دارید؟!) از ماهرین. و از همه مهمتر، با اعتقاد راسخم به پراگماتیسم و همانطور که پائولو کوئیلو در کیمیاگر می‌نویسد:\nبرای آموختن تنها یک روش وجود دارد، عمل کردن.\nو قطعاً عمل کردن، در ابتدا بیشتر رفتارهای بی‌دست‌وپایی و ناشیانه خواهد بود تا یک حرکت قهرمانانه، ولی اگر دور نگاهمان به حرکات قهرمانانه باشد، سرزنش‌ها گر کند خار مغیلان، غمی نیست!\n","permalink":"https://fa.theyahya.com/most-sucks-part-of-learning/","summary":"ایده و مسیرِ عالی، ولی ترس از برداشتنِ اولینه قدم‌ها همیشه مشکل‌ساز. فکر کنم این جمله از جبران خلیل جبران است که می‌گوید:\nسخت‌ترین قدم‌ها، اولین آن‌هاست.\nجهت انگیزه دادن بگم که در جایی دیگر اذعان می‌کند که:\nاولين بوسه، نخستين گل بر سر شاخه درخت زندگی است.\nبا شروع یادگیریِ هرچیزی، در ابتدای مسیر، حالا بسته به اینکه چقدر با زمینه یا رشته‌های مرتب یا پیش‌نیازش آشنا یا مسلط باشی، ممکن است به سردرگمیِ خفیف یا شدیدی دچار شوی.","title":"مزخرف‌ترین قسمت یادگیری"},{"content":"جمله‌ی معروفی‌ست که می‌گوید: «اگر خدمتی/محصولی را به رایگان دریافت می‌کنید، احتمالا محصول شمایید» حالا اگر بخواهیم این مطلب را خیلی گسترش دهیم؛ این است که زندگی بنظر رایگان میرسد!!‌ و شاید بشود از این دید نگاه کرد که در بسیاری از موارد محصول ماییم و در بازار خودفروشی مشغول دست و پنجه نرم کردن با مشتریانیم!\nمعمولاً آنچه که میان آدم‌ها و اهدافشان فاصله می‌اندازد یا اهدافی که به ظاهر بسیار بحق است که به آن‌ها دست یابند را به شدت دست‌نیافتنی می‌یابند، این است که در تشخیص درست اهداف خود ناتوانند نه در رسیدن به آن‌ها. آرزوها از ضعف‌ها نشأت می‌گیرند و اگر ضعف و کمبود را بیماری درنظر بگیرم، برای تشخیص درست بیماری باید مانند یه پزشک عمل کنیم. تمام نشانه‌ها را بررسی کنیم، آزمایش‌های مختلف بگیریم و بعد به تشخیص بپردازیم. گاهی‌ هم حتی پس از تمام بررسی‌ها نمی‌توانیم درست تشخیص دهیم یا حداقل به تشخیص خود مطمئن باشیم، پس دوره‌های درمان آزمایشی را آغاز می‌کنیم تا ببینیم واکنش‌مان به این درمان‌ها چیست!\nبگذارید پاراگراف بالا را با چند مثال توضیح دهم؛ فرض کنید کسی آرزویش دانشگاه قبول شدن است، ولی در‌واقع وقتی در خلوت خود از ایگویش می‌پرسد:‌ واقعا این چیزی‌ست که از زندگی می‌خواهی؟! متوجه می‌شود که هدفش بیشتر تجربه‌ی زندگی مستقل و دور از خانواده‌ست تا دانشگاه. خب اگر چنین کسی مهم‌تر از همه با خودش و بعد با دیگران صادق باشد و مهمتر از همه‌ی این‌ها بداند که واقعاً چی‌میخواد، بهتر این نیست که همان اول به سراغ زندگی مستقل برود تا اینکه خودش را با مصائب دانشگاه درگیر کند و بر سردرگمی‌ها بیفزاید؟\nحالا ظاهراً همه‌ی ما – بله! تحقیقات میدانی انجام دادم :)) - برای بسیاری از تمایلات‌مان دلایل اخلاقی سرِهم می‌کنیم تا راحتتر با خودمان کنار بیایم یا بهتر است بگویم سر خودمان را کلاه گذاریم، و شاید دلیل اصلی رضایت از زندگی پایین و آمار بالای افسردگی همین است – تو پرانتز تمام مشکلات رو حل کردم :)) سؤال دارید بپرسید – مثلاً نیاز به تشکیل خانواده و نظم بخشیدن به زندگی رو در نظر بگیرید، وقتی که کل ماجرا یک تمایل جنسی و چندتا هرمونه. یا در شکل مضحک‌ترش چون بقیه ازدواج می‌کنن خب منم باید ازدواج کنم!\nتمام این‌ها رو گفتم که برسم به اینکه از منظری! همه‌ی ما در تمام زندگی در حال خودفروشی هستیم. که البته تا وقتی که صادقانه باشه، لزوماً چیز بدی نیست. ببینید کل ایده‌ اینه که زندگی جوامع انسانی بر اساس خودفروشی می‌گذره. البته دقیق‌تر شاید بشه گفت مبادله‌ی کالا به کالاست. باز هم بگذارید مثال بزنم. تلاش افراد برای افزایش مهارت این است که مثلاً در مصاحبه ی شغلی بتوانند خودشان را به قیمت بهتری بفروشند. تا اینجا واضح است، و مثلاً در سطح رابطه‌های انسانی! تلاش فرد برای بهبود ظاهری و شخصیتی این است که خودش را به مشتریِ بهتری بفروشد.\nدر‌واقع از یادگیری قدرت مزاکره، مهارت‌های فنی گرفته تا فروش بالا‌ی لوازم آرایشی و جراحی‌های زیبایی همه و همه در جهت بهتر فروختن است. یعنی هدف فروختن است، ولی برخی از وسیله‌های نه‌چندان جذاب را نمی‌شود با هدف توجیه کرد.\nحالا این تلاش برای فروش، تا زمانی که به رشد من کمک کند خوب است، ضروری‌ست و حتی هدف بشریت مگر جز این است؟! ولی مسأله اینجاست که مثل هر بازار دیگری، اینجا هم تقلب زود جا باز می‌کند. از وجود مهارتی که نداریم در رزومه گرفته تا تلاش برای Hard to get به نظر آمدن. همان تظاهر به آنچه که در حقیقت نیستم.\nپدیده‌ای که همیشه با آن مشکل داشته‌ام: برندسازی شخصی. از همان شکل و شمایلِ غربی‌اش گرفته تا بعضی از نسخه‌های وطنی که بیشتر گرم کننده‌ی محفل طنز توییتری‌ست. مشکل اینجاست که تقریباً در تمام سطوح، حتی اخلاقی‌ترین‌شان می‌شود لایه‌هایی از تظاهر را که در مجازی باز ساده‌تر است را دید و این مسأله چندان خوشایند نیست. از جایی به بعد هم که دیگر اینکه من که هستم مهم نیست، فقط اینکه من تظاهر می‌کنم که هستم مهم است. دوستی نوشته بود «اینا اگه بدترین اتفاق هم بیوفته باز میان خوشحال و خندون می‌گن همه‌چی خوب هست و اینا». اینکه تمام تمایلات و زندگی شخصی و جنبه‌های شخصیتیت را منتشر نکنی خوب است، ولی اینکه طوری که نیست منتشر کنی، نه! مثلاً از استاد توفان یک سؤال فنی ساده می‌پرسی، میگه در مورد چی داری صحبت می‌کنی! آخه لعنتی اون همه لینک توییت می‌کردی، حتی عناوین رو هم نخوندی؟!\nولی با خود ایده‌ی فروش خیلی موافقم، اینکه فروشنده‌ی صادقی باشیم و با ممارست بتونیم بفروشیم نه با تظاهر. ممارست یعنی چی! ممارست چیزی‌ست که باعث رشد می‌شود و با هربار تلاش چیزی جدیدی از آن می‌آموزید، هرچند اندک، باعث می‌شود به آدم بهتری تبدیل شویم. یک پلان معروف و کلیشه‌ای در فیلم‌های هالیوودی است که یک مرد و زن در رستوران روبروی هم نشسته‌اند و بعد از یک دیالوگ یا حرکت! زنِ ماجرا لیوان نوشیدنی را می‌پاشد توی صورت طرف مقابل :) یک نکته‌ی این کلیشه‌ی معروف عدم توانایی فروش است و مسلماً نه شنیدنِ قاطع از مشتری! تو فیلم‌های ایرانی فکر کنم بیشتر سیلی زدن باشه! استعاره‌ی ماجرا این است که با هر عدم پذیرش از مشتری، می‌شود به یک نقطه ضعف در محصول پی‌ برد، این ضعف را برطرف کرد یا قابلیت جدید اضافه کرد و به تلاش و ممارست ادامه داد، ادیسون‌طور.\nبرای گیک‌های برنامه‌نویس ریجکت شدن‌ از طرف کامپیوتر شاید ملموس‌تر باشه (منظورم فیلم Her نیست!) در مورد خطاهای کد حرف می‌زنم. هر بار که کنسول پیام کامپایل نشدن یا خطای Run Time به نمایش می‌گذارد، درست مثل همان لحظه‌ی پاشیدن نوشیدنی حس مشت کوبیدن به صورت لپ‌تاب یا دیوار وجود دارد، ولی با هرباری که کامپیوتر ما را ریجکت کند، می‌شود با ممارست به برنامه‌نویس بهتری تبدیل شد. و خب اگر ادیسون با اولین شکست دلخور می‌شد و میرفت تو تختش گریه می‌کرد الان نه لامپی وجود داشته نه ما اصن ادیسون می‌شناختیم.\nیا مثلاً راه‌اندازی کسب و کار را در نظر بگیرید. احتمالاً اینکه ایده‌ی کسی در راه‌اندازی استارتاپ جواب ندهد خیلی بالاست، ولی همین فرد اگر با هربار شکست دوباره سعی کند، خیلی بعید بنظر میاد که بعد از 10 بار هیچ نتیجه‌ای نگرفته باشد، بنظرتون بعد از پنجاه بار این احتمال چقدره؟\nاینجا قبلاً مقایسه‌‌ای کرده بودم بین دو پسرک دست‌فروش و همچنان هم بشدت تحسین می‌کنم پسری رو که سعی می‌کرد محصولی که داشت رو به هرقیمتی که شده فرو کنه تو حلقم و باز تحسین‌برانگیزتر از این رفتار، این بود که بعد از اینکه فهمید خریدار نیستم رفت سراغ مشتری بعدی و واقعاً بعیده که این تلاش و ممارست نفروشه!\nهمانطور که گاها مشتری از آنچه که می‌خواهد آگاه نیست؛ و هنر شما بعنوان یک طراح، معمار یا برنامه‌نویس این است که با توصیفات دقیق و نشان دادن نمونه‌های مختلف به مشتری در فهمیدن آنچه می‌خواهد کمک کنید. در روابط انسانی هم چنین است. با آدم‌هایی مواجه می‌شویم که در سردرگمی خود فرو رفته‌اند و واقعا نمی‌دانند چه می‌خواهند. چالش جالبی‌ست؛ عرضه‌ی چیزهای مختلف برای کمک کردن به آنچه می‌خواهد، شاید خوب فروختید!\nمسلم است که یک راه‌حل این است که بنشینید پشت دخل، دست‌‌تان را بگذارید زیر چانه‌تان و منتظر بمانید تا بالاخره یکی بیاید برای خریدتان، یا شاید برای فروش خودش، هرچند تفاوت چندانی بین این دو نیست. نگرش مفعول گونه داشته باشید. ولی مسئله اینجاست که شاید هرگز گذر مشتری‌های جذاب به دکان‌تان نخورد! و چه چیزی دردناک‌تر از اینکه غروب خورشید را ببینی، بدون اینکه فروخته باشی! راه‌حل دیگری هم است، عملگرایانه، فاعل باشید، رشد کنید و در تلاش مداوم برای فروختن ممارست به خرج دهید.\nدر «نه» شنیدن‌ها و نفروختن‌ها رنج‌هاست! بخصوص که محصول خودت باشی. هربار بخشی از تو خواهد شکست، پس از هر تلاش، تمایل زیادی خواهی داشت برای کوبیدن مشت به دیوار. ولی مصداق جمله‌ی معروفی که میگه: «دردی که نکشتت، قوی‌ترت می‌کنه». و وقتی که با نگرش خودسازی به پیش رفته باشیم، پس از مدتی آنقدر به محصول قابلی تبدیل شده‌ای که چالش‌ات می‌شود گلچین کردن بین مشتری‌هایی که صف کشیده‌اند!\n","permalink":"https://fa.theyahya.com/just-sell-yourself/","summary":"جمله‌ی معروفی‌ست که می‌گوید: «اگر خدمتی/محصولی را به رایگان دریافت می‌کنید، احتمالا محصول شمایید» حالا اگر بخواهیم این مطلب را خیلی گسترش دهیم؛ این است که زندگی بنظر رایگان میرسد!!‌ و شاید بشود از این دید نگاه کرد که در بسیاری از موارد محصول ماییم و در بازار خودفروشی مشغول دست و پنجه نرم کردن با مشتریانیم!\nمعمولاً آنچه که میان آدم‌ها و اهدافشان فاصله می‌اندازد یا اهدافی که به ظاهر بسیار بحق است که به آن‌ها دست یابند را به شدت دست‌نیافتنی می‌یابند، این است که در تشخیص درست اهداف خود ناتوانند نه در رسیدن به آن‌ها.","title":"خودفروشی"},{"content":"همیشه در جستجوی چیزهاییم؛ بهترین از هر نوع را می‌خواهیم، ولی حواسمان نیست که در طی همین مدت جست‌وجو در حال از دست دادن زمانیم. مسئله‌ی نپذیرفتن نقایص موجود در جهان و تلاش بی‌حد و مرز برای بهبود وضع موجود به ایده‌آلی که در ذهن داریم عجیب است. خطای تصمیم گیری و قضاوت بنظر می‌رسد ولی در عین حال می‌تواند انگیزه‌ و موتور محرکه‌ای باشد که ما را به پیش می‌راند.\nاینکه مثلا من وضعیت موجود خود را نپذیرم و در تلاش برای بهبود و رفتن به سمت کمال باشم، همیشه مرا به حرکت وامی‌دارد. در نتیجه همیشه موقعیت خوبی روی نمودار رشد خواهم داشت. ولی در عین حال می‌تواند بخاطر اینکه نمی‌توانم حس خوبی نسبت به شرایط فعلی داشته باشم آزار دهنده باشد.\nهمین تعادل میان حرکت و سکون، کمالگرایی و قناعت، و … از سخت‌ترین کارهاست.\nبنظرم یکی از بهترین راه‌حل‌ها: رضایت از شرایط موجود و در عین‌حال حرکت به سمت مدینه‌ی فاضله‌ست. اینکه شرایط موجود را هرچه که می‌خواهد باشد بپذیریم، با شرایط کنار بیاییم و قبول کنیم که واقعیت چیست. ماندن در مرحله‌ی انکار، به خاطر شکه بودن از اتفاقی ناخوشایند یا بدلیل عدم تمایل‌مان تنها شرایط را سخت‌تر می‌کند و زاینده‌ی چرخه‌های بی‌پایان نگران بودن است. نگران چی؟ نگران همه‌چی!\nولی حتی اگر بپذیریم که این راه‌حلی‌ست درست و در صدد اجرایش برآییم، باز هم باگ‌هایی‌ ذهنی ما را از مسیر حرکت بازمی‌دارند و به باطلاق‌های ناامیدی غوطه‌ورمان می‌کنند.\nبگذاریید بیشتر توضیح دهم! ما بپذیرفته‌ایم که از گذشته و خاطرات تنها درس‌ها و برایند تجربیاتش مهم است و به بقیه‌اش کاری نداریم. مسئله‌ای که می‌ماند تکلیف‌مان با حال و آینده است. بعد می‌گوییم زمان حال را مستقل از همه‌چیز برخود هموار کنیم. اگر در شرایط خوشاینده‌ی هستیم که هیچ، و اگر به هردلیلی شرایط برخلاف فرضیات ایده‌آل و فانتزی‌هامان است، باز هم شرایط را بپذیریم و بدانیم که دائمی نخواهد بود و با تلاش می‌شود حداقل به سمت ایده‌آل‌ها حرکت کرد و حتی اگر شده با سعی فراوان شرایط را یک اپسیلون بهتر کرد. ولی دقیقا همین‌جاست که خطای ذهنی رخ می‌دهد. به محض پذیرفتن شرایط، دیگر تلاش و حرکت به سمت ایده‌آل بی‌مورد به نظر می‌رسد و این مسئله را در کاهش حجم تلاش و جایگاه‌مان در منحنی رشد شخصی می‌شود دید! از دیدگاهی متفاوت حتی منطقی هم است. وقتی شرایط را به عنوان ایده‌آل پذیرفته‌ایم و دیگر مشکلی با وضعیت موجود نداریم! به کجا در حرکت باشیم؟ به همینجا که هستیم؟!\nدر دنیای واقعی و آدم‌هایی که دیده‌ام، افراد و شخصیت‌های کمی بوده‌اند که توانسته‌اند به خوبی تعادل بین پرداختن به حال و آینده را حفظ کنند، آن هم در طولانی مدت! چون به هرحال در کوتاه‌مدت و چند هفته می‌شود به خوبی روی این طناب باریک، تعادل خود را حفظ کرد، ولی خیلی زود یا به آینده یا به حال متمایل می‌شویم و سقوط…\nسقوط چرا؟ چون از دست داده‌ای، به هر میزان که به سمت یکی متمایل شوی، دیگری را از دست داده‌ای. واقعیتی موجود: «در زندگی برای بدست آوردن هرچیزی، باید چیزی دیگر را از دست بدهی» لعنتی!\nیا به لذت از حال مبتلا می‌شویم و مسلما پس از مدتی چرخه‌ی لوزری آغاز می‌شود، و تو همچنان با اسرار از چرخه‌ی لوزری هم لذت می‌بری! یا تمرکزت می‌شود روی آینده، و با آینده‌ای که هیچگاه از راه نمی‌رسد و شرایطی که هیچگاه ایده‌آل نمی‌شود تمام حال را از دست می‌دهیم.\nهمه‌ی این‌ها را گفتم تا به اینجا برسم که می‌شود بخاطر قسمتی از افراد یا چیزها همه‌ی آنها را دوست داشت. مثلا وبلاگ‌های زیادی هست که تنها 30 درصد مطالب‌شان را مطابق سلیقه خود می‌دانم ولی با اینحال فیدشان را دنبال می‌کنم. سیستم مدیریت محتوای وردپرس بنظرم ایده‌آل‌ترین نیست. ولی بخاطر فیچر‌های مهم‌اش، کامیونتی بزرگ و داکیومنت‌های کامل، نقایص‌ش را می‌پذیرم و از آن استفاده می‌کنم. حالا اینکه تصمیم بگیرم CMS خودم را بنویسم یا نه. همانجاست که مرز تعادل میان حال و آینده رخ می‌دهد و کیست که بداند تصمیم درست چیست؟!\nاز همه مهم‌تر در مورد آدم‌ها: خیلی بعید است که بشود فردی ایده‌آل را پیدا کرد، تمام ایده‌‌آل‌های ذهنی من نمی‌تواند جمع شود در یک نفر و حتی اگر چنین کسی در این سیاره باشد، باز هم احتمال تصادف ملاقات‌مان میان این ۷ میلیاد بسیار کم است. و باز هم مجبوریم با خطای ذهنی‌مان آدم‌ها را همانطور که هستند بپذیریم. بخاطر قسمت‌هایی که به ایده‌آل‌های ما نزدیک است. و چرا گاهی بخش‌هایِ غیرِرضایت‌بخش افراد را نمی‌بینیم؟!\nو در نهایت ما هم چنینیم. نمی‌توانیم ایده‌ال یک نفر باشیم. تلاش هم به شکست منجر می‌شود. نمی‌توانیم وبلاگی بنویسیم که همه خوششان بیاید و نمی‌توانیم CMSای بنویسیم که همه علاقه‌مند به استفاده از آن باشند. مدنظر داشته باشید که از فاکتورهای مهمی مثل مکان-زمان درست و شرایط بازار و … فاکتور می‌گیریم. شاید هر روز نسخه‌ی بهتری از خودمان بودن و حرکت سعودی روی نمودار رشد همه‌ی آن چیزی‌ست که برای رضایت از زندگی بدان نیاز داریم.\n","permalink":"https://fa.theyahya.com/in-search-of-lost-time/","summary":"همیشه در جستجوی چیزهاییم؛ بهترین از هر نوع را می‌خواهیم، ولی حواسمان نیست که در طی همین مدت جست‌وجو در حال از دست دادن زمانیم. مسئله‌ی نپذیرفتن نقایص موجود در جهان و تلاش بی‌حد و مرز برای بهبود وضع موجود به ایده‌آلی که در ذهن داریم عجیب است. خطای تصمیم گیری و قضاوت بنظر می‌رسد ولی در عین حال می‌تواند انگیزه‌ و موتور محرکه‌ای باشد که ما را به پیش می‌راند.","title":"در جستجوی زمان از دست رفته"},{"content":"آدم است دیگر، بخشی از بی‌نهایتِ هستی، ولی خود محصور در محیطی بشدت محدود! اوبرایان مارتل، این شخصیت جذاب سریال Game of Thrones که مرگ متأثر کننده‌ای هم داشت :/ دیالوگ جالبی دارد:\n\u0026ldquo;دنیای بزرگ و زیبایی داریم. ولی اکثر ما آدما همون گوشه از دنیا که بدنیا اومدیم، زندگی می‌کنیم و می‌میریم و هیچ‌وقت بقیه‌اش رو نمی‌بینیم. من نمی‌خوام مثل اکثر آدما باشم.\u0026rdquo;\nپس تصور کنید که چقدر بنظرم مضحک است که ماندن و ثبات را جواب بدانم!‌ یا حتی فراتر از آن، اینکه فکر کنیم چون چهارتا شهر را دیده‌ایم یا پایمان به بیشتر از دوتا از قاره‌های زمین باز شده کار تمام است و شده‌ایم اوبرایان مارتل. مثالم بعنوان گیک فناوری و کارآفرینی می‌شود ایلان ماسک، مریخ را مقصد قرار داده. جهانِ بشدت بزرگی‌ست و بسیاری از زیبایی‌هاش هم دورند. مثلاً همین سحابی عقاب که به نسبت مقایس کل جهان نمی‌شود گفت جای دوری‌ست! فاصله‌اش تنها هفت‌هزار سال نوری‌ست، ولی به جرأت یکی از ایده‌ال‌هاست برای زندگی. یک ویلا برای آخر هفته‌ها در سحابی عقاب مثلا :)\nحرفم تضاد بین حقارتِ فیزیکیِ انسان است و کامگرایی‌اش. و حتی مخالف نیستم با کمالگرایی، ولی چرا اینقدر حقیرانه کمالگرا؟! چرا جسورانه‌تر کامگرا نباشیم؟\nمثلا کمالگرا می‌شوم چون چند نفر وبلاگم را خوانده‌اند و دغدغه‌ام می‌شود اینکه چه بنویسم حالا که پهنه‌ی مخاطبی به این گستردگی دارم!!! مشکل این است که هرچه افق دیدمان کوتاه‌تر باشد و هرچه افکار محدودتری داشته باشیم، خودمان را بزرگ‌تر می‌بینیم. حال آنکه یک لحظه فکر کن به بی‌نهایتِ‌ زمان، وجود من می‌شود نقطه‌ای روی یک خطِ بی‌پایان.\nپس استیو جابز چی؟! این بشر مدینه فاضله‌ی کمالگراهایی‌ست که اکثرشان استیو جابز بشو نیستند. حداقل خودم بیشتر از تعداد انگشتان دستم کمالگراهایی می‌شناسم که نه یک خط کد نوشته‌اند و نه هیچ تیمی تشکیل داده‌اند و نه هیچ کسب‌وکاری راه‌انداخته‌اند. ولی می‌توانند ساعت‌ها از ایده‌هایِ فانتزی‌شان مدیحه‌سرایی کنند و پلن‌هایی بلغور کنند که حتی روی کاغذ هم نه، بلکه فقط توی مغزشان چند میلیارد دلاری‌ست!\nآره، من هم استیو جابزِ والتر ایزاکسون را خوانده‌ام، می‌دانم باید پشت نرده‌های خانه‌ات هم مثل جلوی‌شان باشد! ولی هزار و یک فاکتور دیگر هم هست که خارج از حوصله‌ی این بحث است! البته می‌شود با یک سؤال ساده موضع خود را به خوبی روشن کنیم، اگر کمالگرایی سدِ راه پراگماتیسم (عملگرایی) شود، کدامیک ارجعیت دارند؟ درواقع بهتر است کمالگرایی را زیرشاخه‌ی پراگماتیسم قرار دهیم تا صرفاً با فانتزی بافی‌هایِ ذهنی اسم خود را استیو جابز نگذاریم. در بدترین حالت ممکن، کمالگرایی، بشود چکش‌کاری‌هایِ بی‌موردِ پشت نرده‌هایی که هیچ‌کس قرار نیست ببیندشان! بله، بدترین حالت شاید کار بی‌موردی باشد، ولی حداقل درحال انجام کاری هستیم و پروسه‌ای را طی می‌کنیم. خوب است که هرچه زودتر و سریع‌تر راه‌هایی که به موفقیت نمی‌رسند را طی کنیم.\nمن به کدام تله افتادم؟! در‌واقع بعد از بازخوردهای مثبت و لطف دوستان، در بند فانتزی افتادم و ساعت‌ها و روزهای پلن‌چینی‌های ذهنی شروع شد؛ بدون اینکه پروسه‌ای واقعی در حال انجام باشد. به این فکر می‌کردم که کستره‌ی تفاوت سلیقه‌ی مخاطبم چیست؟!!! چقدر باید سبک نوشتاری‌ام با سلیقه‌ی مخاطب گره بخورد؟!!!‌ در‌واقع خیلی زود می‌شود متوجه شد که کمالگرایی اینبار با چه لباسی و از چه دری وارد شده تا اغفال‌تان کند. مثلاً اگر دیدید زیادی فکر می‌کنید و کم عمل می‌کنید. دقت داشته باشید که نوشتم «زیادی» و نه «زیاد». زیاد فکر کردن خوب است و در تمجید تفکر و تعمق هرچه بگویم کم است و نگارنده هم حداقل ادعای زیاد فکر کردن دارد. ولی زیادی که شد دیگر بی‌فایده است. می‌شود مصداق:‌ وای به آن روز که بگندد نمک.\nکمالگرایی بله، ولی نه همه‌جا مسئله‌ی دیگر کمالگرایی این است که باید در زمان و مکان درست و به شکل درستی کاملگرا باشیم. شاید بتوان گفت مصداق وسواس (obsess) بودن هم بشود. بذارید باز هم مثالی‌هایی از جهان خودم بزنم. مثلاً من علاقه‌مند به ایجازم؛ انتقال بیشترین مفهوم در کوتاه‌ترین جملات. از دلایل علاقه‌ام به جملات قصار و توییتر همین است. ولی باید متوجه بود که کمالگراییِ ایجازگونه در وبلاگ‌نویسی لزوماً خوب نیست. پست‌هایی که سعی کرده‌ام در کمترین میزان کلمات هرآنچه پیرامون مسأله است را شرح دهم و نتوانسته‌ام. نتیجه‌اش تنها باعث افزایش سردرگمی خودم و مخاطب شده‌. چه پست‌های فنی، چه غیرفنی، وقتی نگاهی به نوشته‌های این وبلاگ و مطالبی که برای وبلاگ‌های دیگر نوشته‌ام می‌اندازم، می‌بینم بخاطر ایجاز، مراعات حوصله‌ی مخاطب، سئو و مسلماً تلاش مذبوحانه‌ام در کمالگراییِ مضحک! چه جفایی که به خودم، ایجاز، مخاطب، سئو و کمالگرایی روا نداشته‌ام.\nو البته که کمالگرایی سنگر خوبی برای پنهان شدن از ترس‌ها و ضعف‌هاست.\n","permalink":"https://fa.theyahya.com/perfectionism-is-the-enemy/","summary":"\u003cp\u003eآدم است دیگر، بخشی از بی‌نهایتِ هستی، ولی خود محصور در محیطی بشدت محدود! \u003cstrong\u003eاوبرایان مارتل\u003c/strong\u003e، این شخصیت جذاب سریال Game of Thrones که مرگ متأثر کننده‌ای هم داشت :/ دیالوگ جالبی دارد:\u003c/p\u003e\n\u003cblockquote\u003e\n\u003cp\u003e\u0026ldquo;دنیای بزرگ و زیبایی داریم. ولی اکثر ما آدما همون گوشه از دنیا که بدنیا اومدیم، زندگی می‌کنیم و می‌میریم و هیچ‌وقت بقیه‌اش رو نمی‌بینیم. من نمی‌خوام مثل اکثر آدما باشم.\u0026rdquo;\u003c/p\u003e\n\u003c/blockquote\u003e\n\u003cp\u003eپس تصور کنید که چقدر بنظرم مضحک است که ماندن و ثبات را جواب بدانم!‌ یا حتی فراتر از آن، اینکه فکر کنیم چون چهارتا شهر را دیده‌ایم یا پایمان به بیشتر از دوتا از قاره‌های زمین باز شده کار تمام است و شده‌ایم اوبرایان مارتل. مثالم بعنوان گیک فناوری و کارآفرینی می‌شود ایلان ماسک، مریخ را مقصد قرار داده. جهانِ بشدت بزرگی‌ست و بسیاری از زیبایی‌هاش هم دورند. مثلاً همین \u003ca href=\"https://en.wikipedia.org/wiki/Eagle_Nebula\"\u003eسحابی عقاب\u003c/a\u003e که به نسبت مقایس کل جهان نمی‌شود گفت جای دوری‌ست! فاصله‌اش تنها هفت‌هزار سال نوری‌ست، ولی به جرأت یکی از ایده‌ال‌هاست برای زندگی. یک ویلا برای آخر هفته‌ها در سحابی عقاب مثلا :)\u003c/p\u003e\n","title":"کمالگرایی: دشمن همه‌چیز!"},{"content":" «برای کسی که واقعا دریافته باشد در مرگ هیچ چیز هولناکی وجود ندارد،هیچ چیز هراسناکی در زندگی هم وجود ندارد.» تسلی بخشی‌های فلسفه - ص۷۱\nحوالیِ 6 صبح، دقیقا اولین لحظه‌ای که بیدار می‌شم و هشیاریم از اولین سطوح هشیاریِ ممکن شروع به رشد کردن و افزایش پیدا کردن می‌کنه، و درست قبل از اینکه حتی چشم‌هام رو باز کنم ۲ تا مسیر دارم. آره، زندگی نه اونقدر بهتون گزینه و آزادی میده که مثلا بال بزنید و پرواز کنان تا مریخ برید!! و نه اونقدر آزادی و اختیار رو ازتون صلب می‌کنه که بتونید مسئولیت کارهاتونو بر عهده نگیرید. و چه جذابیتی که در این اندازه بودن وجود نداره، که حالا بعدتر باز بهش می‌رسیم. و خلاصه اینکه بیدار می‌شم و نهایتا با تنها یک چشمِ نیمه‌باز ساعت رو از موبایلی که همیشه فاصله‌اش رو حفظ می‌کنه!‌ چک می‌کنم. حالا یک گزینه، اینه که صبحه به این زودی و فقط با 4-5 ساعت خواب شبانه، بدون اینکه زمان رو از دست بدم، بیدار بشم و مشغول فعالیت، یا اینکه 3-4 ساعتی بخوابم و بعد با تمام قوا و انرژی بپردازم به زندگی (حالا من اینجا خوابیدن رو شامل زندگی کردن ندونستم که خودش داستانیه)\nو دو گزینه‌ی بالا، نشان دهنده‌یِ دو رویکرد متفاوت نسبت به مقوله‌ی ناحیه‌ی راحتی است. بگذارید بیشتر توضیح بدم. در مورد ناحیه‌ی راحتی بنظر میاد که افراد دو رویکرد را همیشه مد نظر دارند:\nرویکرد اول، که با وجود محبوبیت و مشهوریت‌ش، در عمل چندان مورد استقبال نیست: اینکه باید از comfort zone خود خارج شد، به دنیای بیرون قدم گذاشت، چون تمام فرصت‌ها آنجاست و تمام اتفاقات خوب و هیجان انگیز آنجا رخ می‌دهد. البته ترسی که همه جای زندگی خیلی بیشتر از لیاقتش حکمفرماست، این اتفاقات خوب را به شکل هیولاهایِ استرس، شکست، شرمندگی، رسوایی و \u0026hellip; نشانمان می‌دهد. هرچند در موارد اندکی هم حق با اوست.\nرویکرد دوم هم چیزی‌ست شبیه اینکه:‌ چه کاری‌ست که خومان را به آب و آتش بزنیم. چرا امنیت خود را رها کنیم و آسایشمان را بفروشیم و ریسک کنیم، آن هم روی چیزی که معلوم نیست نتیجه‌ای در بر داشته باشد یا نه. هرچند نگاه دوم سنتی و غیرهیجان‌انگیز به نظر می‌رسد، ولی ما در عمل معمولا از این دسته‌ایم. آدم‌های ملال‌اوری که کسی تمایلی به شنیدن داستان زندگی‌مان ندارد.\nبنظر من تعادل میان این دو رویکر جواب معماست. چیزی که قبلا هم کمی در موردش نوشته‌ام: اینکه تعادلی نسبی میان این دو رویکر ایجاد کنیم. یک پا داخل comfort zone یک پا بیرون آن، نه آنقدر از ساحل دور شویم که دیگر قابل دستیابی و حتی دیدن نباشد، و نه اینکه فقط روی ماسه‌های داغ کنار دریا بنشینیم و حس کنیم تمام لذت دریا همین است.\nچگونه تعادل ایجاد کنیم؟ یک روش ساده این است که وضعیت فعلی خود را بررسی کنیم. ببینیم آیا در مکان و زمانی که هستم، به ملال رسیده‌ام؟ حوصله‌ام از انجام این کارهای تکراری و روزانه سر رفته. در نمونه‌ی شدیدش اینکه آنقدر در ناز و نعمت و راحتی فرو رفته‌ام که حتی زحمت خواندن این پست را هم به خودم نمی‌دهم! سوالاتی از این دست مشخص می‌کنند که باید کمی پا را فراتر گذاشت و به دلِ خطر زد. و بالعکس.\nالبته بنظرم یک مقوله‌ی خیلی تاثیرگذار هم تمایلات فردی‌ست. به زبان ساده اینکه چقدر سرتان برای دردسر درد می‌کند. که باز این هم یک متغییر ثابت نیست که مثلا روزی که به دنیا آمده باشید به شما یک عدد اختصاص داده باشند و حالا باید تا آخر عمر با همان بسازید، چه خوب چه بد. در واقع بیشر باید ببینید با توجه به معیارهایتان نسبت به موفقیت و خوشبختی کدام روش بیشتر برایتان جواب می‌دهد؟ اینکه کمی با دُم شیر بازی کنید یا اینکه با آمد و شُدِ آهسته از شاخِ گربه بَر حذر باشید.\nبا ایده از:‌ Darius Foroux\n","permalink":"https://fa.theyahya.com/comfort-zone-again/","summary":"\u003cblockquote\u003e\n\u003cp\u003e«برای کسی که واقعا دریافته باشد در مرگ هیچ چیز هولناکی وجود ندارد،هیچ چیز هراسناکی در زندگی هم وجود ندارد.» \u003cstrong\u003eتسلی بخشی‌های فلسفه\u003c/strong\u003e - ص۷۱\u003c/p\u003e\n\u003c/blockquote\u003e\n\u003cp\u003eحوالیِ 6 صبح، دقیقا اولین لحظه‌ای که بیدار می‌شم و هشیاریم از اولین سطوح هشیاریِ ممکن شروع به رشد کردن و افزایش پیدا کردن می‌کنه، و درست قبل از اینکه حتی چشم‌هام رو باز کنم ۲ تا مسیر دارم. آره، زندگی نه اونقدر بهتون گزینه و آزادی میده که مثلا بال بزنید و پرواز کنان تا مریخ برید!! و نه اونقدر آزادی و اختیار رو ازتون صلب می‌کنه که بتونید مسئولیت کارهاتونو بر عهده نگیرید. و چه جذابیتی که در این اندازه بودن وجود نداره، که حالا بعدتر باز بهش می‌رسیم. و خلاصه اینکه بیدار می‌شم و نهایتا با تنها یک چشمِ نیمه‌باز ساعت رو از موبایلی که همیشه فاصله‌اش رو حفظ می‌کنه!‌ چک می‌کنم. حالا یک گزینه، اینه که صبحه به این زودی و فقط با 4-5 ساعت خواب شبانه، بدون اینکه زمان رو از دست بدم، بیدار بشم و مشغول فعالیت، یا اینکه 3-4 ساعتی بخوابم و بعد با تمام قوا و انرژی بپردازم به زندگی (حالا من اینجا خوابیدن رو شامل زندگی کردن ندونستم که خودش داستانیه)\u003c/p\u003e\n","title":"باز هم ناحیه‌ی راحتی (comfort zone)"},{"content":"گفت:‌ «میدونم قضاوتت نسبت به من چیه! یک نفر که تنبله و پیگر هیچ کاری نیست. کسی که نمیشه به حرفش اعتماد کرد». گفتم: «اینکه من مدت‌ها پیش که نظر واقعی‌مو خواستی چنین حرفی بهت زدم، دلیل نمیشه که همچنان نظرم نسبت بهت همون باشه. مگه تو هنوز همون آدمی یا حتی من؟! که من بخوام همچنان قضاوتم رو متعصبانه همونطور ثابت نگه دارم؟»\nهمچنان نگاه رادیکالی به شبکه‌های اجتماعی دارم و بجز توییتر عضو هیچ شبکه‌ی اجتماعی‌ای نیستم. نه اینکه توییتر را استثناء بدانم، صرفاً اینکه یک سروگردن از رقباش بهتر است (مخصوصاً جامعه‌ی کاربری ایرانی‌اش) و اخیراً هم بیشتر فعالیت توییتری دارم! و باز هم اینکه می‌دونم کار جالبی نیست، ولی می‌گم کارِ غیرجالب باحالیه!!! پاراگراف بالا حاکی از کلی تناقض در بخش خیلی کوچکی از زندگی مجازی این نگارنده که سعی می‌کند در زندگی منطقی باشد است، بعد شما تصور کن اگر نگاهی به تمام زندگی یک آدم بیندازیم با چه آشی که مواجه نخواهیم شد.حملات تروریستی تهران و بازتابش در شبکه‌های اجتماعی و بطور خاص توییتر و نظرات ضد و نقیض زیادی که شاهدش بودیم\u0026hellip; چه توییت‌ها که پاک نکردند. و چه توییت‌هایی که هریک با توییت بعدی در تناقض بود. همه‌ی این‌ها حاکی از سیّال بودنه ذهن و تفکر افراد است. تعدادی حسکر ورودی داریم که حواس پنجگانه می‌نامیم‌شان (که باز میزان قابل اعتماد بودن همین حواس و نتایج غیرقابل اعتماد بودن‌شان هم خودش داستانی‌ست). این حسگرها سیگنال می‌فرستند به مغز و در نتیجه‌یِ یکسری واکنش شیمیایی، خروجیِ حاصل به اندام‌های مورد نیاز فرستاده می‌شود تا عمل کنند. حالا چقدر بیراه است اگر بگوییم «مغز فکر می‌کند، همانطور که معده هضم می‌کند»؟! گاهی حاصل این خوجی می‌شود نوشتن یک توییت. و مسلم است که چند دقیقه‌ی بعد ورودی‌ها متفاوت‌اند و در نتیجه مغز اگر Pure Function هم باشد، که نیست، احتمال متناقض بودنِ توییت وجود دارد. نکته‌ی جالب هم اینکه بطور میانگین عمر مفید هر توییت حدود 18 دقیقه است.حالا نه اینکه خودم کاملا به این منجلاب نسبی‌گرایی باور داشته باشم، یا طرفدار رواقیون باشم. بلکه صرفاً حرفم این است که ما انسان‌ایم، ممکن است رشد کنیم، ممکن است سقوط کنیم و حتی ممکن است سالها در یک وضعیت فکری-اعتقادی بمانیم. پس وقتی آدم‌ها تغییر می‌کنند چرا باید قضاوت‌مان نسبت به آن‌ها ثابت بماند؟! پس به آدم‌ها فرصت بدیم، به خودمون فرصت بدیم\u0026hellip;\n","permalink":"https://fa.theyahya.com/short-term-judgment/","summary":"گفت:‌ «میدونم قضاوتت نسبت به من چیه! یک نفر که تنبله و پیگر هیچ کاری نیست. کسی که نمیشه به حرفش اعتماد کرد». گفتم: «اینکه من مدت‌ها پیش که نظر واقعی‌مو خواستی چنین حرفی بهت زدم، دلیل نمیشه که همچنان نظرم نسبت بهت همون باشه. مگه تو هنوز همون آدمی یا حتی من؟! که من بخوام همچنان قضاوتم رو متعصبانه همونطور ثابت نگه دارم؟»","title":"عمرِ کوتاهِ قضاوت"},{"content":"روزمرگی و بورینگ شدن زندگی از نتایج اصلی جوامع مدرن است. البته از اول بوده ولی ما راحت‌طلب‌هایِ قرن بیست‌ویکم زیادی پروبالش داده‌ایم. سینما،‌ ادبیات، ورزش، لوازم آرایشی، تلویزیون، اخبار، تلفن‌های همراه، تنقلات و فست‌فودها، مواد مخدر، پارک‌ها، فیسبوک و توییتر و تلگرام و لیستی که پایانی ندارد\u0026hellip;: همه و همه، بطور کلی بخشی از صنعت بزرگ سرگمی‌ای هستند که انسان مدرن به کار گرفته تا فراموش کند! هرچند هریک از این‌ها با اسم و رسمی موجه‌تر پا به عرصه گذاشته‌اند و گاهی هم به همان مقصود مورد استفاده قرار میگیرند، ولی اگر با خودمان صادق باشیم، حتی کتاب می‌خوانیم تا در فانتزی غور کنیم؛ چونکه واقعیت کرخت به مذاق‌مان خوش نمی‌آید.\nحالا اگر هم افرادی پیدا شوند و بایستند و به چشمانمان خیره نگاه کنند و بگویند که حقیقت چیست، یعنی افلاطون‌ ها و شوپنهاور ها، آن‌ها را برنمی‌تابیم، طردشان می‌کنیم و حتی به هلاکت می‌رسانیم‌شان. حقایقی که گاها خودمان هم می‌فهمیم ولی نادیده‌اشان می‌گیریم، چون چه کاری راحت‌تر از فرو کردنِ سر در برف است؟!\nحالا اینکه باید فرار کنیم از روزمرگی و غرق در ماجراجویی شویم را که همه می‌دانیم. همه ایده‌ال فکر می‌کنیم، ولی ایده‌آل زندگی نمی‌کنیم. یعنی لحظه‌ی عمل که می‌رسد، تصمیم همان است که بمانیم و چرت بزنیم تا بگذرد این 60-70 سال هم!!! چه کاری‌ست دیگر!\nولی شاید راه‌حلی میانه هم وجود داشته باشد.\nبگذارید اول از همه کمی توضیح دهم که چگونه به روزمرگی یا همان Boring می‌رسیم، بطور عمده، هر فرایند تا حوصله‌سربر شدن چهار مرحله را طی می‌کند:\nمرحله‌ی هیچ ایده‌ای نداشتن یا What The Fuck:‌ این اولین مرحله در مواجهه با هر پدیده‌ی کاملاً ناشناخته است. خیلی از خوانندگان این وبلاگ برنامه نویس هستند و خوب می‌توانند تصور کنند اولین روزی را که یک قطعه کد را دیدند و هیچ ایده‌ای برایش نداشتند. یا مواجهه‌ با یک جمله به زبان ماندارین! جایی که دهانمان باز می‌ماند و چشم‌هایمان گرد می‌شود و حتی موهایمان سیخ! مرحله‌ی درگیری یا Struggle: مرحله‌ای که می‌دانیم ماجرا چیست، ولی همچنان دیدی کلی نداریم به ماجرا. مرحله‌ی دست و پنجه نرم کردن و زمین‌خوردن‌های مداوم. مرحله‌‌ای که کار را بلدیم: در این مرحله ما مسلط هستیم به ماجرا، از کم و کیف ماجرا آگاهیم. و معمولاً این لذتبخش‌ترین مرحله از این چهار مرحله است که با لذتِ تمام، به انجام کاری مفید مشغول می‌شویم و در فرایندی غرق می‌شویم. مرحله‌ای حوصله‌سربر یا Boring:‌ مرحله‌ای که پس از تکرارهای مداوم مرحله‌ی ۳ به آن میرسیم. در مرحله‌ی سوم درست است که به چون و چند ماجرا آگاهیم، ولی باز هم گهگاهی به وقفه و سؤال برمی‌خوریم و همین وقفه‌های گهگاهی باعث می‌شود که حوصله‌مان سر نرود. ولی در مرحله‌ی ۴ آنقدر مسلط شده‌ایم که دیگر هیچ سوراخ کوری نیست که با آن روبرو شویم. مثلاً برای معلمی که سالها ریاضی سوم ابتدایی را تدریس کرده، هیچ لذتی در کتاب ریاضی سوم وجود ندارد. اینجاست که انسان‌هایی که توان ذهنی بالاتری دارند، بیشتر ممکن است تحت تأثیر روزمرگی و عواقبش قرار بگیرند. همه‌‌ي ما نخبه‌های زیادی را می‌شناسیم که خودکشی کرده‌اند یا درگیر مواد مخدر شده‌اند، فقط چون حوصله‌شان سر رفته!\nوقتی توان ذهنی بیشتر باشد، پدیده‌های کمتری پیدا می‌شوند که حتی شامل چهار مرحله‌ی ذکر شده باشند، مثلا در مورد همه‌چیز کمی دانستن، عملاً مرحله‌ی اول را حذف می‌کند و بخاطر توان ذهنی بالا سه مرحله‌ی بعدی را هم با سرعت زیاد طی میکند. در عین حال که یک انسان با توان ذهنی معمولی یا پایین می‌تواند از همان پروسه سالها لذت ببرد و درگیرش باشد. یا مثلاً یک فیلم را بارها و بارها ببیند و همچنان برایش جالب باشد.\nپس هرچه بیشتر حوصله‌تان سر می‌رود، احتمال اینکه توان ذهنی بیشتری داشته باشید هست، البته نه لزوما. مخصوصاً اگر در همان مرحله‌یِ « حوصله‌یِ سر رفته» گیر می‌کنید و نمی‌توانید راه‌حلی برایش داشته باشید.\nخب، پس حالا می‌دانیم که از راه‌حل‌هایِ ساده‌ای که می‌شود برای فرار از روزمرگی ارائه داد، با جرأت زیاد خارج شدن از منطقه‌ی آسایش (comfort zone) است. ولی خب این چیزی نیست که هرکسی بربتابد و تحمل‌ش را داشته باشد.\nپس راه‌حل میانه‌مان را می‌شود: شروع کردن و درگیر شدن با پروسه‌های جدید. که می‌شود گفت همان خارج شدن از منطقه‌ی آسایش است، ولی نه آنقدر آوانگار و انقلابی که همه به آن پاسخ « نه!» بدهند. شروع کردن پروسه‌ها و کارهای کوچک و بزرگ جدید می‌تواند به میزان قابل توجهی ما را از شرِ روزمرگی و همچنین بطالت برهاند. از یادگیری یک فریمورک جدید گرفته تا تغییر حرفه.\nالبته باید مد نظر داشته باشید که بطور کلی انسان تکرار را دوست دارد. عادت شنیدن یک پلی‌لیست ثابت از همین میل سرچشمه می‌گیرد. یعنی به درجه‌ای از مضحک بودن می‌رسیم که حتی غافلگیر شدن هنگام شنیدن موسیقی هم آزارمان دهد، هرچند که می‌دانیم لذت و یادگیری در تجربه‌های جدید است. منظورم این است که اگر ماندن در یک حالت کرختی و تکرارش را دوست دارید و از آن لذت می‌برید اصلاً چرا این پست را تا اینجا خوانده‌اید؟!\n","permalink":"https://fa.theyahya.com/escape-of-boring/","summary":"روزمرگی و بورینگ شدن زندگی از نتایج اصلی جوامع مدرن است. البته از اول بوده ولی ما راحت‌طلب‌هایِ قرن بیست‌ویکم زیادی پروبالش داده‌ایم. سینما،‌ ادبیات، ورزش، لوازم آرایشی، تلویزیون، اخبار، تلفن‌های همراه، تنقلات و فست‌فودها، مواد مخدر، پارک‌ها، فیسبوک و توییتر و تلگرام و لیستی که پایانی ندارد\u0026hellip;: همه و همه، بطور کلی بخشی از صنعت بزرگ سرگمی‌ای هستند که انسان مدرن به کار گرفته تا فراموش کند! هرچند هریک از این‌ها با اسم و رسمی موجه‌تر پا به عرصه گذاشته‌اند و گاهی هم به همان مقصود مورد استفاده قرار میگیرند، ولی اگر با خودمان صادق باشیم، حتی کتاب می‌خوانیم تا در فانتزی غور کنیم؛ چونکه واقعیت کرخت به مذاق‌مان خوش نمی‌آید.","title":"روزمرگی:‌ فرار کنیم یا قرار گیریم؟!"},{"content":"از اونجایی که بعد از چند وقت رمان خوندم، و در‌واقع جزء از کل دوباره منو به دنیای رمان علاقمند کرد تصمیم گرم چند پاراگرافی از کتاب و در مورد کتاب بنویسم. قبلاً در مورد هیجان اولیه‌ي خرید کتاب گفتم و حالا اینجا می‌خوام در مورد هیجان مداومِ خواندنش بگم.\nهمه‌ی 656 صفحه را در یک هفته خواندم، یک هفته‌ی خیلی شلوغ. فراوان خوانی کردم، ولی خسته‌ی خواندن نشدم. نمی‌دانم چرا بعضی المان‌های داستان برایم یاد‌آور «سمفونی مردگان» عباس معروفی بود. مثلاً زندان سایه افکنده بر شهر بی‌شباهت به کارخانه پنکه سازی لرد نبود، که بسیاری از نقاط عطف به آن گره خورده بودند.\nمی‌شود ساعت‌ها در مورد جز از کل نوشت، ولی به سبک لی‌لی امروز چی می‌خونه به چند قسمت از کتاب بسنده می‌‌کنم، قسمت‌هایی که در وبلاگ‌های دیگر ندیده یا کمتر دیده‌ام!\nآه کشیدم، امان از آدم و این اصولش! حتی در دوزخی بی‌قانون هم باید برای خود شرافت قایل شود، تمام تلاشش را می‌کند تا بین خودش و بقیه‌ی موجودات فرق بگذارد. ص11\nبچه‌ها برای تماشا دورمان جمع شدند. در مایه‌های سالار مگس‌ها سرود می‌خواند. بین‌شان دنبال همدست گشتم. خبری نبود. همه‌شان می‌خواستند له شدن و گریه‌ام را ببینند. به خودم نگرفتم. این دفعه نوبت من بود، همین. لذتی که بچه‌ها از تماشای دعوا می‌برند قابل توصیف نیست. شبیه لذتی که در اولین مواجه با کریسمس می‌برند. طبیعت انسان است که سن و تجربه آبکی‌اش نکرده! آدمیزاد است که تروتازه از جعبه بیرون آمده! هرکسی که می‌گوید زندگی‌ست که آدم‌ها را بتدیل به هیولا می کند، باید به طبیعت خام بچه‌ها نگاهی بیندازد، یک مشت توله‌سگ که هنوز سهم‌شان را از شکست و پشیمانی و نکبت و خیانت نگرفته‌اند ولی باز هم مثل سگ‌های درنده رفتار می‌کنند. من با بچه‌ها دشمنی ندارم، فقط نمی‌توانم به بچه‌ای اعتماد کنم که موقع پا گذاشتن اشتباهی به میدان مین بهم هِرهِر نخندد. ص24\nغرور اولین چیزیه که باید تو زندگی از شرش خلاص بشی. غرور برای اینه که حس خوبی نسبت به خودت داشته باشی. مثل این می‌مونه که کُت تن یه هویج پلاسیده کنی و ببریش تئاتر و وانمود کنی آدم مهمیه. اولین قدمِ آزاد کردن خود، رهایی از احترام به خوده. می‌فهمم چرا برای بعضی‌ها مفیده. اگه کسی همه‌چیزش رو از دست بده هنوز می‌تونه غرورش رو داشته باشه. برای همینه که به فقرا اسطوه‌ی شریف بودن اعطا شده، چون قفسه‌ها لخت بودن. به حرفم گوش می‌دی؟ این مهمه جسپر. دلم نمی‌خواد خودت رو درگیر شرافت، غرور یا احترام به خود کنی. تمام این‌ها یه مشت وسیله هستن برای این که بهت کمک کنن سر خودت رو برنزه کنی. ص25\nیک بازی بی‌مروت دیگر. یک صندلی کم است و وقتی موسیقی قطع می‌شود باید بدوی تا بتوانی بنشینی. درس‌‌های زندگی در مهمانی بچه‌ها تمام ندارند. عربده‌ی موسیقی بلند است. نمی‌دانی کِی قرار است قطع شود. تمام مدت بازی دلهره داری و فشار غیرقابل تحمل است. همه دور صندلی‌ها می‌رقصند، ولی رقصی که شاد نیست. همه چشم‌شان به مادری‌ست که بالاسر رادیو ایستاده و پیچ کم و زیاد کردن صدا را در دست دارد. گاهی کودکی برداشت اشتباه می‌کند و برای نشستن روی صندلی شیرجه می‌زند. سرش داد می‌زنند. دوباره از روی صندلی بلند می‌شود. خیط شده. موسیقی ادامه پیدا می‌کند. صورت بچه‌ها از وحشت بی‌ریخت شده. هیچ‌کس دوست ندارد حذف شود. مادر تظاهر می‌کند می‌خواهد پیچ را ببندد. بچه‌ها کفری می‌شوند. بچه‌ها آرزوی مرگش را دارند. بازی یک‌جور تمثیل است: به اندازه‌ی کافی صندلی یا خوشبختی وجود ندارد که به همه برسد، همین‌طور غذا، همین‌طور شادی، همین‌طور تخت و شغل و خنده و دوست و لبخند و پول و هوای تمیز برای نفس کشیدن… و موسیقی همچنان ادامه دارد. ص54\nتیک‌آف کردند و رفتند. ناپدید شدن‌شان را تماشا کردیم. در عجب بودم چه‌طور آدم‌‌ها بعد از این‌همه رنج و درد و ماجرا و اضطرابی که به زندگی‌ات تحمیل می‌کنند، به همین راحتی راه‌شان را می‌کشند و از زندگی‌ات می‌روند بیرون.ص99\nیک سطل آب از خانه برداشتم و بردمش ته باغ و ریختم توی یک چاله‌ی کم‌عمق. فکر کردم درست است که نمی‌توانم زندگی کسانی را که برایم عزیزند بهتر کنم ولی گِل که می‌توانم درست کنم. آب و خاک مخلوط شدند و غلظت گل به میزان کافی رسید. پایم را درش فرو بردم. سرد و لزج بود. پشت گردنم تیر کشید. با صدای بلند از مادرم به خاطر آشنا کردنم با شکوه گِل تشکر کردم. خیلی کم پیش می‌آید کسی به آدم پیشنهادی عملی و به‌دردبخور بدهد. معمولاً می‌گویند «نگران نباش.» یا «همه‌چیز درست می‌شه.» که نه‌تنها غیرکاربردی بلکه به شکل وحشتناکی زجر‌آور هستند، جوری که باید صبر کنی تا کسی که این حرف را به تو زده بیماری لاعلاجی بگیرد تا بتوانی با لذت تمام جمله‌ی خودش را به خودش تحویل بدهی. ص113\nوقتی از دروازه‌ی زندان گذشتم دست پینه‌بسته‌ی نوستالژی قلبم را خوب مالش دادم و فهمیدم آدم برای دوران مزخرف هم مثل دوران خوش دلتنگ می‌شود، چون در پایان روز تنها چیزی که برایش دلتنگ می‌شوی خودِ زمان است.ص200\nخیلی بده آدم برسه به انتهای زندگیش و بفهمه شجاع نیست. ص204\nباید و نبایدهای سال نو اعترافی است حاکی از این که می‌دانیم مقصر بدبختی‌های‌مان خودمان هستیم نه دیگران. ص239\nببخشید ببخشید ببخشید که چه فرداهای وحشتناکی باهم خواهیم داشت، چه اقبال غیر منصفانه‌ای باعث شد روح تو به بدن پسر من حلول کند، پسرم پدرت ازکارافتاده‌ی تنهای عشق است. به تو یاد خواهم داد چه‌طور با چسم بسته معنای تمام چهره‌های سردرگم را درک کنی و این که هرگاه کسی گفت «نسل تو» چه‌طور چهره درهم کنی. به تو یاد می‌دهم از دشمنانت شیطان نسازی و وقتی گله‌ی آدم‌ها به قصد بلعیدنت آمدند خودت را بدمزه‌ترین خوردنی روی زمین نشان بدهی. به تو یاد می‌دهم با دهان بسته فریاد بزنی و شادی بدزدی و تنها شادی حقیقی آواز خواندن برای خود با صدای گرفته است و دخترها. به تو خواهم آموخت هرگز نباید در یک رستوران خالی غذا بخوری و نباید وقتی احتمال باران هست پنجره‌های قلبت را باز کنی و وقتی عضوی لازم قطع می‌شود بر جایش نشانه‌ی قطع شدن باقی می‌ماند. به تو یاد خواهم داد چه‌طور بفهمی چیزی از کف رفته. ص273\nهیچ‌کس در خانه منتظرمان نبود. هیچ پیشانی‌ی از نگرانی چین نیفتاده بود. هیچ لبی منتظر نبود تا ما را بوس شب‌به‌خیر کند اگر هیچ‌وقت هم برنمی‌گشتیم کسی نبود دلتنگ ما شود. ص290\nمشکل من این است که نمی‌توانم خودم را در یک جمله خلاصه کنم. تمام چیزی که می‌دانم این است که چه کسی نیستم. همچنین متوجه شده‌ام که بین بیشتر مردم توافقی ضمنی وجود دارد تا خود را با محیط پیرامون‌شان هماهنگ کنند. من همیشه این نیاز را حس کرده‌ام که علیه محیط طغیان کنم. برای همین است که وقتی سینما می‌روم و پرده تاریک می‌شود با تمام وجود دلم می‌خواهد یک کتاب باز کنم و بخوانم. خوشبختانه همیشه یک چراغ‌قوه‌ی جیبی همراهم هست. ص324\nیک سنگ تخت برداشتم و پرت کردم. می‌توانستم جوری پرت کنم که به سطح آب بخورد و بلند شود ولی این صحنه دیگر زیادی برایم بانمک بود. از من گذشته بود. در سنی بودم که پسرها جسد در آب می‌اندازند نه سنگ. ص393\nوقتی برگشتم ازش پرسیدم «بازی دیشب رو دیدی؟» «نه. کدوم بازی؟» جواب ندادم. نمی‌دانستم کدام بازی. فقط می‌خواستم سر حرف را باز کنم. واقعاً مجبور بود بپرسد کدام بازی؟ هر بازی. همیشه یک بازی هست. ص401\nهیچ شکی نبود؛ اسیر بحران شده بودم. ولی تغییرات اخیر در الگوهای رفتاری رده‌های سنی مختلف برایم مشکل کرده بود بفهمم چه نوع بحرانی را از سر می‌گذرانم. چه‌طور می‌توانستم اسیر بحران میان‌سالی شده باشم وقتی چهل‌سالگی بیست‌سالگی جدید بود و پنجاه‌سالگی سی‌سالگی جدید و شصت‌سالگی چهل‌سالگی جدید؟ من این وسط کدام گوری بودم؟ باید ضمیمه‌ی سَبکِ زندگی را در روزنامه‌ها می‌خواندم تا مطمئن می‌شدم دوران بلوغ را طی نمی‌کنم. ص451\nخلاصه می‌گم. چون آدم‌ها این‌قدر فانی بودنِ خودشون رو انکار می‌کنن که تبدیل می‌شن به ماشین‌های معنا، نمی‌تونم به هیچ‌چیز فراطبیعی باور داشته باشم، چون فکر می‌کنم خودم اون‌ها رو به خاطر میل مذبوحانه‌م به خاص بودن و بقا جعل کرده‌م. ص553\n","permalink":"https://fa.theyahya.com/%D8%AC%D8%B2%D8%A1-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%84/","summary":"از اونجایی که بعد از چند وقت رمان خوندم، و در‌واقع جزء از کل دوباره منو به دنیای رمان علاقمند کرد تصمیم گرم چند پاراگرافی از کتاب و در مورد کتاب بنویسم. قبلاً در مورد \u003ca href=\"http://ysarbabi.ir/blog/2017/05/a-story-of-tehran-and-paradise/\"\u003eهیجان اولیه‌ي خرید کتاب\u003c/a\u003e گفتم و حالا اینجا می‌خوام در مورد هیجان مداومِ خواندنش بگم.","title":"کتاب: جزء از کل"},{"content":"زندگی پر از دوراهی‌هاست!‌ البته اخیراً پی‌برده‌ام که مشکل، دوراهی‌های زندگی نیست و بندرت حتی دوراهی دارد، و مدام شکایت‌ام به اطرافیان: گله‌مندی از چندراهی‌های زندگی‌یست! یعنی مدام خودم را بر سر چندراهی‌هایی می‌بینم که برای خیلی‌هایشان هیچ ایده‌ای ندارم و مطمئنم که بسیار راه‌های دیگری هم هست که من حتی نمی‌بینم و متوجه نمی‌شوم.\nبهترین و بدترین نداریم! نکته‌ی مثبت در مورد تمام این راه‌هایی که معمولاً پیش رویمان قرار می‌گیرند این است که بهترین و بدترین ندارند. حتی درست و غلطِ چندانی هم پیش رو نیست. تاکیدم در اینجا بیشتر روی دغدغه‌های روزمره هست که زیادی بهشان بها می‌دهیم و تبدیل‌شان می‌کنیم به مسئله‌ی مرگ و زندگی و تغییر سرنوشت. سرمان با هیچ جنگ جهانی و انقلاب کبیری گرم نیست، هر روز مسأله مان رد شدن از میدان مین نیست. ولی ژن آرمان‌خواهی و خطرکردن‌های بزرگ را گذشتگان برایمان به ارث گذاشته‌اند. پس نتیجه می‌شود اینکه برای امتحان کنکور بجنگیم، یا نحوه‌ی پاسخ‌مان به یک اس‌ام‌اس می‌شود حل سخت‌ترین انیگما. البته با این نوع جنگیدن و انیگما حل کردن موافقم، تا این اندازه شور داشتن، زندگیِ لذتبخشی به همراه خواهد آورد. پس مشکل چیست؟!\nمشکل این است که واقعا فکر کنیم داریم برای جان هزاران نفر می‌جنگیم! بعد شکست‌مان بشود اینکه تا پایان عمر خود را نبخشیم. کوچکترین تعلل‌مان بشود مدام عذاب وجدان داشتن و زانوی غم بغل گرفتن. یا اینکه کوچکترین پیروزی‌ها را واقعاً آنقدر بزرگ متصور شویم که بعد از کامیابی‌اش متوقف شویم و مابقی عمر را همانجا بمانیم. یعنی اگر بزرگترین آرمان و هدف بشود گرفتن یک شغل، خریدن یک خانه یا رسیدن به نقطه‌ی ایکس. نتیجه این می‌شود که بعد از آن، سرخوش از این توهم که سهم‌مان را از زندگی گرفته‌ایم، دیگر متوقف شویم. یا اینکه می‌شود به هدف رسیدن و دیگر هدف نداشتن.\nمسئله‌ی بعدی این است که متوقف می‌شویم. یعنی عبور نمی‌کنیم. ببینید چقدر ممکن است مضحک شویم. مثلاً خودم حدود یکسال از عمرم را صرف فکر کردن به این مسأله کردم که زندگی چقدر بی‌انصاف و بی‌رحم است و غیره. ولی فکر می‌کنید چه نتیجه‌ای برایم داشت؟ فقط اینکه یکسال را از دست دادم، همین.\nآدم‌های بیکار و بی‌مایه دنبال مسئله‌ای میگردند که مدام به آن فکر کنند! مثلاً سال‌ها به دختری فکر می‌کنند که دست رد به سینه‌شان زده. یا دختری که سه سال از عمرش را صرف فکر کردن به خواستگار سومی‌اش میکند! در یکی از مهمانی‌های نوروز 96 یکی از کسانی که وقع زیادی برایش می‌نهادم با من دست نداد. اینکه حواسش نبوده در آن شلوغی، یا قصد قبلی داشته یا در آن لحظه فکر کرده من تمایلی به دست دادن ندارم مهم است؟ میتوان ماه‌ها فکر کرد و برایش تئوری پرداخت. ولی من همانجا گفتم: که چی! دو نفر با هم دست ندادند. همین. انتظار دارید تبدیلش کنم به نقطه‌ی عطفی در زندگی‌ام؟! اصلاً بطور کلی هر فرد باید وقع و ارزش خیلی بیشتری برای خودش قائل باشد که حتی اگر کسی بطور عمدی در چشمانش زل زد و به او توهین کرد: بداند که چیزی از ارزش‌هایش کم نشده. بخش عمده‌ای از هویت من، مربوط به شخص خودم است و نه ماشین و خانه و محیط و اطرافیانم.\nچرا سوزنمان را یک‌جا گیر میدهیم؟ بله، معمولاً خودمان سوزنمان را به یک‌جا گیر میدهیم و بعد میگوییم سوزنمان گیر کرده. (داخل پرانتز بگم که من با این اصطلاح سوزنی که گیر میکند غریبه‌ام، ولی بنظرم منظورم رو میرسونه :)) !!). مثلاً همانطور که ویلیام گلاسر هم میگه، « خودمون رو افسرده میکنیم». چرا؟ چون راحت‌ترین کاره. اینکه وارد دنیای بیرون نشی و به راه‌حل‌های دیگه فکر نکنی ساده‌ترین کار ممکنه. پس با قیافه‌ای مظلومانه و حق به جانب: خودمان را افسرده می‌کنیم و افسرده نشان می‌دهیم چون ترسوییم. می‌خواییم بگوییم این باختن و نشدن و از دست دادن، چیزی نبود که من سزاوارش باشم. ولی در بسیاری از مواقع مسأله اصلاً سزاواری و غیرسزاواری نیست. مسأله این است که انتخاب می‌کنیم و نتیجه‌اش را می‌بینیم. این کاملاً طبیعی‌ست که چیزی نشود. ادیسون برای اختراع لامپ بارها و بارها شکست خورد، ولی تصور ما از ادیسون یک آدم شکست‌خورده‌یِ بازنده نیست. چون سوزنش روی اولین شکست گیر نکرد و همانجا ننشت زانوی غم بغل بگیرد که چرا این لامپ به من بی‌وفایی می‌کند و برایم ارزشی قائل نیست! خودش را برای لامپ لوس نکرد، بلکه مشتاقانه به لامپ بعدی فکر کرد. به فردا فکر کرد و برای سالها خودش رو مسخره‌ی امروزی که از دست رفته نکرد.\nپس رها کنیم آنچه را که نمی‌شود. نه اینکه بطور کلی هدف و قصد و نیت را بی‌خیال شویم. بلکه نمونه‌ای خاص از مسیر را که چرخ‌هایمان در باتلاقش گیر کرده را رها کنیم. البته که خیلی از اوقات همان هدف و آرمان هم چندان دلربا نیست که مدت‌ها فرسایش روح برایش بپردازیم.\nدر آخر اینکه: کسی که موزیک‌هایِ معمولاً مضحک پاپ ایرانی گوش میدهد، در حالی که با اخم به یک نقطه خیره شده و در حال زمزمه، حتی گاهی اوقات سیگاری هم در دست می‌گیرد، معنای زندگی را نفهمیده و جذابیتی هم در گفتگوی با او وجود ندارد.\nپ.ن: با اینکه سعی می‌کنم بسیار موجز بنویسم و بسیاری از جملات را فاکتور می‌گیرم و خیلی حرف‌ها را نمی‌زنم، باز هم پست‌ها طولانی می‌شود و شاید شما، به شبکه‌ی مجازی خو گرفته‌ها زیاد خوشحال نشوید. ولی خب رسانه‌ی من است و \u0026hellip; بله!\n","permalink":"https://fa.theyahya.com/not-loser/","summary":"زندگی پر از دوراهی‌هاست!‌ البته اخیراً پی‌برده‌ام که مشکل، دوراهی‌های زندگی نیست و بندرت حتی دوراهی دارد، و مدام شکایت‌ام به اطرافیان: گله‌مندی از چندراهی‌های زندگی‌یست! یعنی مدام خودم را بر سر چندراهی‌هایی می‌بینم که برای خیلی‌هایشان هیچ ایده‌ای ندارم و مطمئنم که بسیار راه‌های دیگری هم هست که من حتی نمی‌بینم و متوجه نمی‌شوم.","title":"چگونه بازنده نباشیم؟"},{"content":"وقتی ساعت شیش صبح تو ایستگاه راه‌آهن سوار مترو تهران میشی! فقط چند ثانیه کافیه تا مغزت از راه حواست اونقدر ورودی دریافت کنه که شروع کنی به اختراع فحش‌های جدید. تو اون لحظه فقط به این فکر میکردم که در اولین دسترسی‌ام به لپ‌تاپ، تمامی این‌ها رو بی‌واسطه در ویرایشگر وردپرس تایپ کنم، پارگراف‌های ناسزا و بدون معطلی روی «انتشار» کلیک کنم. ولی ماجرا به شکلی رقم خورد که از آن صرفنظر کردم!\nاول از همه داستان این است که تابحال از سفرهایم ننوشته‌ام، بخاطر شرایط زندگی و علاقه‌ی خودم، مدام در سفرم. سفرهای درون استانی برایم بورینگی‌ست که از کودکی آغازشان کرده‌ام!\nو سفرهایی که بیشتر برایم شبیه سفر هستند! هم باز از جنسی نیستند که بخواهم بنویسم‌شان. خود شما وقتی اولین ثانیه‌های آغاز سال را کنار ساحل سخره‌ای چابهار باشید، درحالی که از شدت برخورد امواج پهنای صورت‌تان نمناک می‌شود. یا یک صبح تابستانی را با تماشای ورودی حافظیه‌ آغاز کنید در حالی که نسیم صبحگاهی شیراز هوش از سرتان برده: حتی یادتان می‌آید که وبلاگ دارید؟ نه.\nدوم هم اینکه قبل‌ترها کلاً نمی‌نوشتم و کمتر می‌نوشتم و علاوه بر این مواجهه‌ام با تهران نرم‌تر بوده و با کلی لفافه.\nمترو شد مواجهه‌ی من با جهانی خاکستری. بله خاکستری، همانطور که صدرا هم گفته.\nیک منظره‌ی بدون رنگ بود از تلاش مذبوحانه‌ی آدمایی که سعی در حفظ فردیت‌شان داشتند، حفظ فردیت، وقتی که در محیط حل شده‌ای و به معنی واقعی شهروند جهانی هستی. در نگاه از بالا تفاوت چندانی بین کسی که سوار مترو پکن میشه و اونی که تو تورنتو هست وجود نداره. آدم‌ها در تضاد بین همرنگ جماعت شدن و متفاوت بودن گیر کردن، این تناقض روحشون رو میخراشه و هر لحظه هم که در رفت‌وآمد بین این دو باشند، بیشتر از خودشون فاصله میگیرن. چرا اول از همه خودمون نباشیم؟! تضاد بعدی هم بین نقاب بیرونی و شخصیت درونی‌مون هست، آنچه هستیم و آنچه می‌نماییم. در درون، بشدت در حال تغییر و تحولیم، رشد می‌کنیم و انقلاب‌ها از سر میگذرانیم حال آنکه در بیرون یک ماسک ثابت را برای سال‌ها حفظ می‌کنیم. که چه، ما با ثباتیم؟\nبالاخره یکی دیگه از این غول‌های حمل گوشت زنده عوض کردم و به میدون انقلاب رسیدم تا روزمو با کافه نال شروع کنم. رو گوگل مپز حدود 300 متر نشون میداد، که بعد از تجربه‌ی بالا این پیاده‌روی ضروری هم بود. صبح بود و خلوت؛ من که رفتم فقط یک دختر و پسر بودن که انگار دوتایی با قاطعیت تصمیم گرفته بودن واسه صبحانه‌ی سه‌شنبه‌ شون اونجا باشن. که کمی بعد از نشستن من رفتن. کمی با منوی جالب کافه‌نال خودمو سرگرم کردم و تصمیم این شد که مثل روتین معمول بین صبح و ظهرم خودمو به اسپرسو دعوت کنم. بیشتر نشستم و سعی کردم ماجراهای توییتری‌ها رو متصور بشم. فکر کردم اونی که آواتار عجیبی داره حتماً همیشه اون گوشه‌ی دنج رو برای نشستن ترجیح میده. یا دوستی که موزیک‌های بیکلام معرفی میکنه رو تصور کردم که پشت پیانو نشسته! \u0026hellip;. و در میانه‌ی این ماجراهای واقعی/فانتزی بلند شدم، حساب کردم، تشکر کردیم و دست دادم و رفتم.\nپسرک فال فروش تو پارک لاله نشسته بودم، تلگرام رو چک کردم و به چندتا از شرحِ سفر خواهی‌هایِ دوستان و نزدیکان با وویس جواب دادم. بعد یک پسر 12-13 ساله با بلوز و شلوار یک‌دست سیاه که منو یاد استیو جابز انداخت به سمتم اومد. به فال‌های حافظ روی دستش اشاره کرد و منم با علامت سر جواب منفی دادم و اونم بدون اینکه متوقف بشه یا حتی سرعتش رو تغییر بده، به آرامی مسیرش رو کج کرد و رفت. انگار پذیرفته بود که کسی که نمیخواد، نمیخواد دیگه!!!\nکاملا برعکس بچه‌هایی که مشهد، دور حرم چیز می‌فروشن. اگه یکبار باهاشون مواجه شده باشید می‌دونید چی می‌گم. بچه‌هایی که با استفاده از زبانِ سر، زبان بدن و نگاهشون، محصولِ توی دستشون رو طوری توی حلق‌تون فرو میکنن که دوتا انتخاب بیشتر براتون نمونه:‌ یا میخرید یا می‌میرید! و اگه نخرید، چند قدم که دور بشید مرگ رو حس میکنید.\nکسی از گربه های ایرانی خبر ندارد! چون برنامه‌ی بعدازظهرم طوری که انتظار میرفت نشد، تصمیم گرفتم که خرامان به گردش در شهر بپردازم! بعد به پارک ملت رسیدم، جایی که گربه‌هاش راحت میزارن لمسشون کنید! آره!\nقبل‌ترها، برای مدتی: بیشتر به گربه‌های خیابونی توجه نشون میدادم. حتی متوجه شدم که با توجه به اینکه در کدوم محله از شهر زندگی می‌کنن رفتار متفاوتی دارن. ولی بطور کلی گربه‌هایی که تو مشهد می‌بینی؛ کمتر تمایل دارن که کسی لمسشون کنه. البته که توی پارک ملت مشهد دیدم که بعضی‌ها با ترفند‌های مختلف گربه‌ها رو بغل میکنن و … . ولی من چندبار، حتی با به اشتراک گذاشتن خوراکی‌هام نتوستم بهشون دست بزنم. ولی تو پارک ملت تهران، به اولین گربه‌ای که رسیدم نزدیک شدم، نشستم و به نوازش سرش پرداختم :) و این نوازش رو با دوربین گوشیم شکار کردم. و خیلی خوب بود! با خانمی هم که اونجا بود و بهشون غذا میداد هم کلی در مورد گربه‌ها و \u0026hellip; صحبت کردم. و چون حدسم اینه که شما تمایلی ندارین که بیشتر از این در مورد گربه‌های پارک ملت‌های مختلف بدونید این پاراگراف رو تموم میکنم :/\nنمایشگاه کتاب روز بعد با مترو رفتم شهر آفتاب، مترویی که خیلی رنگی‌تر بود و مخصوصاً تو ایستگاه‌های آخر کاملاً فضای کتاب و نمایشگاه بین آدمایی که مسئله‌ای مشترک داشتن موج میزد.\nجایی مثل بهشت، پر از شاخ و برگ و میوه‌هایی که می‌تونی بهشون دست درازی کنی، بدون اینکه ترس رانده شدن از این بهشت رو به دلت راه بدی. بعد فکر کردم زندگی چه مسئله‌ی جالبیه! آدما بهت پول خوبی میدن تا کاری رو انجام بدی که به هرحال حتی اگه پول هم ندن باز تو دوست داری همون کار رو بکنی. بعد یک گفت و گوی ساده در مورد تمایل به نمایشگاه کتاب با کسی که دوسش داری، باعث میشه بهت بلیت رفت و برگشت بده و فقط دو کلمه: «خوش بگذرون».\nبعد تو با تمام بهشتی‌ها، تویِ بهشتی و با شوق به میوه‌ها دست درازی میکنی. و هرکدوم رو که خوشت اومد رو میتونی به بهای چندتا از کاغذای توی جیبت برای همیشه مال خودت کنی. یا حتی به بهای چندتا الکترون که با کشیدن یک کارت و زدن چندتا دکمه منتقل میشه و برای آدما معنای خاصی داره!\nو بعدتر که می‌خواستم یکی از این میوه‌ها برای همیشه واسه خودم باشه، بهم میگن میتونی بدی مترجم امضاش کنه :))) و من میرم، پیمان خاکسار رو می‌بینم، باهاش دست میدم، باهاش عکس میگیرم و از اون فروتنی و متانت خجالت می‌کشم حتی. و نتیجه میشه حسی که باعث شد به نوشتن این پست که فراموش و منتفی شده بود فکر کنم.\n","permalink":"https://fa.theyahya.com/a-story-of-tehran-and-paradise/","summary":"وقتی ساعت شیش صبح تو ایستگاه راه‌آهن سوار مترو تهران میشی! فقط چند ثانیه کافیه تا مغزت از راه حواست اونقدر ورودی دریافت کنه که شروع کنی به اختراع فحش‌های جدید. تو اون لحظه فقط به این فکر میکردم که در اولین دسترسی‌ام به لپ‌تاپ، تمامی این‌ها رو بی‌واسطه در ویرایشگر وردپرس تایپ کنم، پارگراف‌های ناسزا و بدون معطلی روی «انتشار» کلیک کنم. ولی ماجرا به شکلی رقم خورد که از آن صرفنظر کردم!","title":"روایتی از تهران و بهشت!"},{"content":"دو دسته‌ی کلیِ داستان‌نویس داریم: دسته‌ی اول آن‌هایی هستند که قبل از اینکه قلم به دست شوند، کل داستان را یکبار در پس‌زمینه‌ی ذهنشان مرور کرده‌اند و یا حداقل طرح کلی آن را ریخته‌اند. دسته‌ی دوم هم کسانی‌اند که ترجیح‌شان شگفت زده کردن خودشان است. جهانی را متصور می‌شوند و شخصیت‌هایی را هم به جهانشان تزریق می‌کنند، بعد با قلمشان این شخصیت‌ها را در دل حوادث دنبال میکنند.\nاگر در گروه اول باشی مشکلش این است که فرایند نوشتن برایت به بردگی شبیه می‌شود. تمام شگفتی‌ها و حوادث را در ذهنت خلق کرده‌ای. حالا چه این خلقت چند دقیقه طول کشیده باشد چه ماه‌ها، در نهایت امر، عنوان و حرفه‌ات نوشتن است. ولی نوشتن‌ات می‌شود عذاب و کسالت. آنقدر که گاهی بهترین داستان‌ها را هم نمی‌نویسی و افسوس، چه ماجراهایی که هیچ‌گاه از ذهنی به قلمی و از قلمی به هیچ کاغذی سرایت نکرده‌اند و هرگز شکل هستی بخود نگرفته‌اند. کسالت و شاید حتی حسادت خالق باعث شده عیشش محدود به همان خالق باشد و الخ …\nالبته که مزیت آن هم برنامه و هدف داشتن است. می‌دانی از کجا به کجا می‌روی و قرار است به کجا برسی.\nدر گروه دوم که باشی اما، خلقت، آفرینش و بوجود آوردن هر سه با هم اکسیری تحویلت میدهند که سرمست از آن، همیشه در تکاپویِ نوشتنی. نوشتنت عیش مداوم است. خودت با قلمت، خودت را شگفت‌زده می‌کنی و مدام با هراس و شجاعت راویانت در دل حادثه رقص‌کنان به پیش می‌روی.\nو البته ناآزموده به پیش رفتن به بمبست خوردن دارد، شکست و نا امیدی. و بارها از ابتدا آغاز کردن.\nحالا اگر آدم‌ها را نویسنده‌ی زندگی خودشان فرض کنیم، در یکی از این دو دسته جای میگیرند. من به نوعی همیشه در گروه دوم بودن را ترجح داده‌ام. هرچند عقل دوراندیش و دنیابینِ محاسبه‌گر همیشه پلن‌هایی می‌پروراند و معمولا نمی‌توان خارج از طرحِ چشم‌اندازش بود! ایده‌آل من چیزی شبیه تعیین یک نقطه و در تلاطمِ اکنون به سمتش رفتن است.\nاهداف بزرگ و آمال و آرزو داشتن مضحک است! ریشه‌شان در ضعف‌هاست. آرزوهای بزرگ، رنج‌های بزرگ را به ارمغان می‌آورند. و همیشه\u0026hellip; چه بدست‌آوری‌شان و چه نه، نتیجه‌اش: نگرانی فردا و حسرت دیروز است. و مسخره بودنش آنجاست که درست همان لحظه که به آرزویت رسیدی، دیگر آرزویت نیست، یعنی نمی‌تواند باشد، با معنی آرزو در تضاد: نمی‌شود که آنچه را داری آرزویت باشد!\nبی‌هدفی‌ها و سکون‌هایِ بعد از رسیدن به اهداف شایع‌اند. مثل بعضی سفرهایمان، تمام تلاشمان این است که به مقصد برسیم! با تمام سرعت و بدون توقف، تمام لذت مسیر را فراموش می‌کنیم و به مقصد هم که رسیدیم باید بخوابیم که خسته‌ی راهیم و بعد از آن هم خب، رسیدیم دیگر! تمام شد. مصداق همان احساس بردگی گروه اول نویسندگان.\nولی خب، بی پایان به کجا روم آخر؟! در‌واقع چیزی شبیه « تصور پایان خوش» چندان به کارمان نمی‌آید!‌ ما نیازمند چشم‌انداز و نگاه به نوک قله نیستم. کدام 30 روز آزگار کار کردن با انگیزه‌ی حقوق پایان ماه لذتبخش بوده؟!\nپس برای بالا بردن رضایت از زندگی، نیازمند تعیین هدف و آرزوهای فضایی نیستیم. نگاه مداوم به خط پایان هم آزار‌دهنده است و قطعاً خدا هم نیستیم که پلن کلی بریزیم و سرنوشت تعیین کنیم! به انگیزه‌هایی نیازمندیم که در دسترس و تقریباً همیشگی باشند.\nپ.ن: نویسنده همچنان در کشف و شهود این انگیزه‌هاست.\n","permalink":"https://fa.theyahya.com/%D8%A8%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D8%B1%D9%88%D9%85-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%D8%9F/","summary":"دو دسته‌ی کلیِ داستان‌نویس داریم:\n\u003cstrong\u003eدسته‌ی اول\u003c/strong\u003e آن‌هایی هستند که قبل از اینکه قلم به دست شوند، کل داستان را یکبار در پس‌زمینه‌ی ذهنشان مرور کرده‌اند و یا حداقل طرح کلی آن را ریخته‌اند.\n\u003cstrong\u003eدسته‌ی دوم\u003c/strong\u003e هم کسانی‌اند که ترجیح‌شان شگفت زده کردن خودشان است. جهانی را متصور می‌شوند و شخصیت‌هایی را هم به جهانشان تزریق می‌کنند، بعد با قلمشان این شخصیت‌ها را در دل حوادث دنبال میکنند.","title":"بی پایان به کجا روم آخر؟!"},{"content":"مقدمه:‌ می‌دانیم که در دنیای پر از دیستراکش زندگی می‌کنیم. پر از نوتیفیکیشن‌ها، توییت‌ها، تکست‌ها و … که انگار رسالت‌شان ربودن تمرکز ماست. حتی دزدیدن قدرت تمرکز. خیلی‌هایمان نمی‌توانیم یک صفحه کتاب بخوانیم بدون اینکه چند بار گوشی‌مان را آنلاک کنیم یا حتی یک فیلم را بدون وقفه دنبال کنیم. و مثال‌ها و توضیحات زیادی که در موردشان مقاله‌های زیادی نوشته‌اند و وبلاگستان فارسی هم اخیراً بیشتر به این معضل پرداخته است. من هم با آنچه ذکرش رفت موافقم و امیدوارم روزی بتونم با پایین‌آوردن دُزِ کمالگرایی یک پست جامع در موردش بنویسم.\nولی دیسترکشن خوب دیگر چیست؟ در‌ اکثر مواقع دیسترکش‌های خوب و بد ماهیتاً یکی هستند، فقط زمان، مکان و نوع بهره بردن از آن‌هاست که متمایزشان می‌کند. بگذراید با یک مثال ادامه دهم: وقتی که کسی با درد شدید ناشی از جراحت تصادف وارد بیمارستان می‌شود، از معمول اقدام‌های اولیه، مسکن‌ها هستند. مورفین در اینجا نقش دیسترکشن را دارد و وجودش لازم و ضروری‌ست و ایرادی هم به آن وارد نیست. ولی همین مورفین را اگر در خانه و جمع دوستان! بشکل سوء مصرف کنیم، به هیچوجه نتیجه‌ی دلچسبی در دراز مدت نخواهیم گرفت.\nحالا من به عنوان یک برنامه‌نویس (و یا کسانی که بطور کلی کار فکری می‌کنند) نیاز به زمان‌های طولانی تمرکز دارم، آنقدر متمرکز می‌شوم که بسیاری از اوقات تابش روشنایی سحرگاهی به درون اتاق گذر زمان را برایم یاد‌آور می‌شود! حالا اگر در این زمان‌های طولانی غرق شدن کسی وقفه (interrupt) ایجاد کند، برای ناهار صدایم بزنند، شکافی در تمرکزم ایجاد می‌شود که برگشتن به آن و دوباره مرور کردن و رسیدن به آن نقطه‌‌ی قبل از وقفه خودش گاهی زمانی ۳۰ دقیقه‌ای را نیازمند است. حالا وقتی وسوسه‌ی دوپامینِ‌ حاصل از چک کردن مداوم اینستاگرام و توییتر، مدام ماشه‌ی آنلاک کردن گوشی را در ذهنم بکشد، من هرگز نمی‌توانم حتی خواب تمرکز چندساعته را ببینم.\nولی مواقع زیادی هم در میان این زمان‌های تمرکز وجود دارند که به معضل و مسئله‌ای برخورد می‌کنم که راه‌حل‌اش در تمرکز نیست، و انگار تمرکز بیشتر، بیشتر فرو رفتن در باتلاق مسأله است. این زمانی‌ست که دیسترکشن‌هایی که غالباً مضر هستند می‌تونند مفید واقع شوند. زمانی که می‌تواند به قدم زدن و تفکر به مسأله پرداخته شود یا یک وقفه‌ی 15 دقیقه‌ی باشد که صرف ارسال چند توییت می‌شود. و بعد با برگشتن به باگ یا مسئله‌ی مذکور، انگار از زاویه‌ی جدیدی مسأله را می‌بینیم که می‌تواند راه‌گشا باشد.\nدر‌واقع این دیسترکشن‌های انتخابی (انتخابی که به آن کاملاً مسلط هستید، نه آن‌هایی که به هر 5 دقیقه چک کردن گوشی خو کرده‌اید و نه مزاحمت‌های دیگران) نقش تعطیلات آخر هفته را دارند. ولی نوع مضرش احتمالاً چیزی شبیه ۳ ماه تعطیلات تابستانی هستند!\n","permalink":"https://fa.theyahya.com/%D8%AF%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%B1%DA%A9%D8%B4%D9%86%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%81%DB%8C%D8%AF/","summary":"مقدمه:‌ می‌دانیم که در دنیای پر از دیستراکش زندگی می‌کنیم. پر از نوتیفیکیشن‌ها، توییت‌ها، تکست‌ها و … که انگار رسالت‌شان ربودن تمرکز ماست. حتی دزدیدن قدرت تمرکز. خیلی‌هایمان نمی‌توانیم یک صفحه کتاب بخوانیم بدون اینکه چند بار گوشی‌مان را آنلاک کنیم یا حتی یک فیلم را بدون وقفه دنبال کنیم. و مثال‌ها و توضیحات زیادی که در موردشان مقاله‌های زیادی نوشته‌اند و وبلاگستان فارسی هم اخیراً بیشتر به این معضل پرداخته است. من هم با آنچه ذکرش رفت موافقم و امیدوارم روزی بتونم با پایین‌آوردن دُزِ کمالگرایی یک پست جامع در موردش بنویسم.","title":"دیسترکشن‌های مفید!"},{"content":"به رؤیاهایم فکر می‌کنم، تقریباً همیشه! ولی اینبار درست از نیمه شب به سراغم آمدند، آنقدر که به گمانم رسید باید کمی‌شان را اینجا بیاورم تا رهایم کنند! همه‌شان انگار بی‌خواب شده‌اند. از رؤیای پلیس شدن چهارم دبستان گرفته تا رویاهایی که در خواب زندگی‌شان کرده‌ام، اقاقیایی که در زحل بو کردم و منظومه‌ی شمسی‌ای که روی دستانم فوتش کرده‌ام.\nشاید اصلاً خاصیت بهار است؛ هر از گاهی می‌آید تا دوباره ثابت کند می‌شود زنده‌ شد، حتی اگر برای هزارمین بار مرده باشی، حتی اگر برای قرن‌ها در پیله‌ی زمستانیِ مرگ فرو رفته باشی. یک باران و کمی رعد لازم است تا خودت هم شگفت زده شوی از جانی که دوباره گرفته‌ای! شگفتی دیگران هم مهم نیست، به چه می‌ارزد مگر؟\nولی باید سفر را به جان بخری؛ حالا چه کوتاه مثل دور زدن دور خورشید، چه گذر از اندیشه‌هایی که قرن‌هاست با تو زیسته‌اند، و خانه‌تکانی اگر مثل بهار باشد نتیجه دارد. به قصد سبکتر شدن باشد، و سریع و بدون معطلی! نمی‌دانم: لابد اصلش هم سفر زندگی‌ست که باید با شوق و هیجان سپری‌اش کنی تا در انتها، با خانه‌تکانیِ مرگ: هم سبک شوی، هم متحول. اینکه مسلم است! ولی بعد از آنم باز سفری هست؟! معمای اصلی! شاید مضحک بودنمان همین است که باز آنجا هم به بعدی‌اش فکر کنیم، تا همیشه سفر امروزی را که پر از شگفتی‌ست را از دست بدهیم… . مرگِ حادثه!\nبه این فکر می‌کنم که چقدر در تلاش برای بیدار بودن بوده‌ام، به اینکه مثلاً زمانی بابک با آن اشتیاق در « در امتداد شب» گفت:‌ زندگی بیدار بودنه! و من هم چون مثال نقضی نداشتم، گفتم قطعا! ولی الان فکر میکنم شاید آنقدرها هم حق با بابک نباشد. اصلاً از کجا معلوم که زندگی واقعی خواب نباشد. یا حتی وقتی خوابیم بیدار نباشیم و بالعکس؟! حداقل ترجیح‌ام این است که جهانی بدون غیرممکن را واقعی‌تر بپندارم. حالا شوپنهاور هم گفته باشد «رنج» واقعی‌ست و آسایش سلبی و … . واقعیت من استنباطی‌ست که از ورودیِ حواسم دارم، و الان و هم‌اکنون؛ بهار به تمام حواس پنج‌گانه‌ام سیگنال می‌فرستد و استنباط من هم چیزی بجز حال خوب نیست.\nاصلاً ای کاش حرام بود! حتی تصور لذتِ بهاری که حرام باشد هم شگفت‌انگیز است. شب و روز تن‌آلوده به چه گناهی که نمی‌شدم!\nاز طرفی هم چه افسوسی که نمی‌خورم! یا بهتر بگویم:‌ اصلاً نمی‌فهمم کسانی را که هفته‌ی اول بهارشون رو صرف فکر کردن به سال جدید می‌کنن، کلی برنامه و خیال پردازی‌های رنج‌آور! اونم برای چی، تا به دسته‌ی دومی تبدیل بشن که سال بعد؛ اول سالشون صرفِ حسرت سال قبل رو خوردن بشه، و باز تو وبلاگ‌شون قلم‌فرسایی کنن از اینکه پارسال چه شد و چه نشد! «نمی‌فهمم» به معنی واقعیِ کلمه. مثل اینکه به دیزنی‌لند دعوت شده باشی و بعد بشینی یک گوشه، به این فکر کنی که این چند ساعت رو چجوری باید سپری کنم!؟ خُب معلومه احمق، باید سعی کنی بهت خوش بگذره، پاشو، بدو، داد بزن و یک لحظه‌اش رو از دست نده.\nبه قول خسرو شکیبایی:‌\n\u0026ldquo;می‌دونی چی می‌خوام؟ لحظه لحظه زندگی‌مو… کمتر از لحظه هم وجود داره؟ اگه هست اونم می‌خوام!\u0026rdquo;\nمن کلی از تغییر صحبت کردم و مثلاً برخی از دوستان شاید فکر کنند که دارم در مورد چیزی مثل تغییر مبل یا مدل مو صحبت می‌کنم، یا نهایتاً دیگه اونایی که به خارج شدن از منطقه راحتی‌شون (Comfort Zone) فکر میکنند و خیلی هیجان‌انگیزتر چیزی مثل مهاجرت به سوئد! رو تصور کردن. حالا محمدرضا شعبانعلی تصویری تو وبلاگش گذاشته که برای روشن کردن منظورم بد نیست. مطلبی در مورد اینکه سبک زندگی به راحتی و سریع تغییر نمیکنه. و بعد از 15 سال همچنان چیزهایی مثلا کتاب؛ همون نقش رو بازی می‌کنن در زندگی ایشون. تغییری که من الان بهش فکر میکنم تحول اساسیه، چیزایی که تو داستان‌ها می‌خونین و فقط یبار اتفاق می‌افتن! ولی ایده‌آل من اینه که هرچند سالی اینجوری متحول بشم! مثلاً پنج سال بعد تو هیمالیا دنبال کشف میکروب‌هایی بگردم که تو سرما دووم میارن و ۸ سال بعد هم مشغول آموزش یوگا تو دهلی باشم.\nنمی‌دانم نمی‌دانم نمی‌دانم؛ شاید شبیه استیو جابز که تو 56 سالگی مرد، ولی مطمئن بود که خیلی بیشتر از این زندگی کرده و حتی بعدشم قرن‌ها زندگی می‌کنه! یا شبیه زندگی جان مک آفی، البته از نظر میزان و شدت تغییرات و فراز و نشیب‌اش، و نه لزوماً درستی و تأیید اعمالش. خلاصه اینکه یحیی‌ای که الان داره این متن رو تایپ می‌کنه؛ تمایلی نداره تصویری که 15 سال بعد از اتاقش می‌گیره؛ تاکیدی بر ثباتش باشه! البته احتمالا حتی با فرض موفقیت‌ام در این ایده‌آل؛ باز همین تغییر مدام ثباتِ من باشه!!!\nحالا اگر من هم بخواهم برای سال جدیدم اهدافی داشته باشم!!! میشه چیزی شبیه: بیشتر خوندن، بیشتر دیدن، بیشتر سفر کردن، بیشتر شنیدن، بیشتر خوابیدن و بیشتر بیدار بودن و … . همینطور یک لیست طولانی از همه‌چیز.\nاصلاً مشکل کلمات همین است؛ قاصراند از وصف اشتیاقی که سعی در بیان‌اش دارم.\n\u0026ldquo;بسیاری از مردم از اینکه نمی توانند بگویند چه می بینند و چه می اندیشند ناخوش می شوند.\u0026rdquo; ~فرناندو پسوا\nلینک‌ها:\nتصویر اتاق محمدرضا شعبانعلی نگاهی به فراز و نشیب‌های زندگی جان مک آفی\n","permalink":"https://fa.theyahya.com/a-comedy/","summary":"به رؤیاهایم فکر می‌کنم، تقریباً همیشه! ولی اینبار درست از نیمه شب به سراغم آمدند، آنقدر که به گمانم رسید باید کمی‌شان را اینجا بیاورم تا رهایم کنند! همه‌شان انگار بی‌خواب شده‌اند. از رؤیای پلیس شدن چهارم دبستان گرفته تا رویاهایی که در خواب زندگی‌شان کرده‌ام، اقاقیایی که در زحل بو کردم و منظومه‌ی شمسی‌ای که روی دستانم فوتش کرده‌ام.","title":"یک کمدی!"},{"content":"با نزدیک شدن به اسکار، معمولا نسخه‌ی DVDSCR یا نسخه‌ی نه چندان با کیفیت دیگر و گاها با هاردسابِ فیلم‌های اسکاری خیلی زودتر از موعد منتشر می‌شود، ولی اگرچه گاهی نمی‌شود! ولی تا انتشار نسخه‌ی قابل قبولی از این فیلم‌ها صبر می‌کنم. چند روز پیش هم نسخه‌ی BluRay فیلم Arrival منتشر شد و بالاخره دیدمش. مدت زیادی منتظرش بودم و خوشبختانه حتی فراتر از انتظارم ظاهر شد و در نتیجه برآن شدم که کمی در موردش بنویسم.\nArrival فیلمی که با فاصله‌ی زیاد از رقبا چیزهای جدیدی برای ارائه دارد، و فراتر از ژانر خودش ظاهر شده. Arrival اگرچه بهترین علمی-تخیلی‌ای نیست که در سال‌های اخیر دیدم، ولی بجرات بهترین علمی-تخیلی امسال است.\nایده‌ی ساده اگر نگاهی به فیلم‌های پرسروصدا و بزرگ گذشته بیندازید، متوجه می‌شوید که بنیان برخی از آن‌ها یک ایده‌ی ساده‌ست که به درستی بسط داده شده و حتی در نهایت امر انبساط همان ایده‌ی بسیار ساده باعث پیچیدگیِ جذابی شده که حتی با چندین بار دیدن، همچنان جذاب است. از بهترین نمونه‌های اینچنینیِ سال‌‌های اخیر، Inception نولان است.\nArrival هم سعی در گفتن ایده‌ای دارد که از گفتار (زبان) سرچشمه می‌گیرد، بر پایه‌ی فرضیه‌ی Sapir-Whorf؛ که ادعا می‌کند زبان ما بر جهانبینی، رفتار و شناخت ما موثر است. به واقع دور از انتظار هم نیست، ادیبان بزرگ فرانسوی بوده‌اند، زبانی لطیف و سرشار از کنایه، و فیلسوفان بزرگی از دل زبان آلمانی برخواسته‌اند، زبانی دقیق و بدون ابهاماتِ معمول. حال Arrival این ایده را مطرح می‌کند که چون زبان‌های زمینی همه خطی هستند، نگرش انسان به همه‌چیز از جمله زمان خطی‌ست. بیگانه‌های فیلم Arrival به زبانی گفت‌وگو می‌کنند که بصورت دایره‌ای نوشته می‌شود، و همین باعث میشود که جهان‌بینی‌شان مانند ما خطی نباشد. و بتوانند آینده و گذشته را مانند حال مشاهده کنند.\nانتقال حس مشکل بسیاری از فیلم‌هایی که شکست می‌خورند، عدم توانایی نویسنده و مهمتر از آن کارگردان است که نمی‌توانند:\nبازی مناسبی از بازیگر بگیرند. با میزانسن، صدا و تدوین درست حس درست را به مخاطب منتقل کنند. به عنوان توضیح معنی واژه‌های مناسب و درست که در ۲ مورد بالا ذکر شده‌اند باید بگویم که همان است که شما را ۲ ساعت از زمان فعلی رها می‌کند و با هنرمندی تمام به دنیای فیلم می‌کشاند، بدون اینکه متوجه کذشت زمان بشوید.\nبه عنوان مثال: از فیلم‌های بدی که اخیرا دیده‌ام Pete\u0026rsquo;s Dragon است. با اینکه قصه جذابیت‌های لازم برای غرق کردن مخاطب را داد، ولی باز هم نتیجه‌ی بشدت غیر جذابی حاصل شده.\nولی Arrival با پرداخت‌های ابتدایی درست، صبوریِ دوربین در سکانس‌های ابتدایی، کاملا شما را وارد جریال قصه می‌کند. حدود 5 دقیقه‌ی اول فیلم هیچ مکالمه‌ای صورت نمی‌گیرد و این مدت زمانی‌ست که چشم و ذهن شما با روند زندگی لویس (Amy Adams) از گذشته تا حال آشنا می‌شوید. و بعد پلان‌های کوتاه و لانگ‌شات‌ها\u0026hellip; کم‌کم استرس قریب‌الوقوع را گوشزد می‌کنند.\nحالا اگر نگاهی به 5 دقیقه‌ی ابتدایی Pete\u0026rsquo;s Dragon بیندازید؛ متوجه می‌شوید که مکالمه‌ و صمیمیت سریع پیت و اژدها چقدر لوس و پرداخت نشده‌ست.\n","permalink":"https://fa.theyahya.com/arrival-movie/","summary":"\u003cp\u003eبا نزدیک شدن به اسکار، معمولا نسخه‌ی DVDSCR یا نسخه‌ی نه چندان با کیفیت دیگر و گاها با هاردسابِ فیلم‌های اسکاری خیلی زودتر از موعد منتشر می‌شود، ولی اگرچه گاهی نمی‌شود! ولی تا انتشار نسخه‌ی قابل قبولی از این فیلم‌ها صبر می‌کنم. چند روز پیش هم نسخه‌ی BluRay فیلم Arrival منتشر شد و بالاخره دیدمش. مدت زیادی منتظرش بودم و خوشبختانه حتی فراتر از انتظارم ظاهر شد و در نتیجه برآن شدم که کمی در موردش بنویسم.\u003c/p\u003e\n\u003cp\u003eArrival فیلمی که با فاصله‌ی زیاد از رقبا چیزهای جدیدی برای ارائه دارد، و فراتر از ژانر خودش ظاهر شده. Arrival اگرچه بهترین علمی-تخیلی‌ای نیست که در سال‌های اخیر دیدم، ولی بجرات بهترین علمی-تخیلی امسال است.\u003c/p\u003e\n","title":"فیلم Arrival"},{"content":"مدتی‌ست در حال یادگیری NodeJS هستم و به تبع آن، یادگیری یک NoSQL database مانند MongoDB هم خالی از لطف نیست. ولی خب این نوع دیتابیس‌ها که دوباره بهشت هکران (منظور همان cracker است: یعنی کسی که سعی در نفوذ به سیسم‌ها به قصد سوء‌استفاده و یا خرابکاری در آنها می‌کند - در ادامه‌ی این مطلب هم به همین معنی به کار می‌رود. ) را فراهم آورده‌اند، هیچ کانفیگ امنیت‌ای بصورت دیفالت ندارند! البته باید این نکته را در نظر بگیریم، که دیتابیس‌هایی مثل MongoDB لزوما ناامن نیستد، بلکه تنها بصورت پیش‌فرض و در هنگام نصب اولیه هیچ تدبیر امنتی‌ای را نمی‌اندیشند و این کار برنامه‌نویس است که خود موارد امنیت‌ای آنها را لحاظ کند.\nحالا از آنجایی که اخیرا زیاد در مورد این بهشت هکری خوانده‌ام و تقریبا همه‌ی برنامه‌نویس‌های این حوضه و حتی کسانی که هرگز با این دیتابیس‌ها کار نمی‌کنند هم در موردش صحبت می‌کنند، تصمیم گرفتم که کمی با سرویس‌های ایرانی‌ای که از MongoDB استفاده میکنند کلنجار بروم تا ببینم این مسئله چقدر صحت دارد.\nقطعا قصد من دراینجا آموزش نحوه‌ی پیدا کردن حفره‌های امنیتی و بطور کلی مباحث فنی نیست (چون توی ایران ممنوعیت قانونی داره)، بلکه سعی در پرداختن به مسائلی مثل نحوه‌ی برخورد با گزارش باگ و دیگر مسائل اینچنینی را دارم.\nخب اول از همه باید بگم که سایت مورد نظر یک فروشگاه اینترنتی است که رتبه‌ی الکسای زیر 1000 ایران را دارد.\nبعد از اینکه کاملا از اینکه MongoDB روی سرورشان بصورت پیشفرض نصب و مورد استفاده قرار گرفته مطمئن شدم و متوجه شدم که هیچ کانفیگ امنیتی مثل بستن یا تغییر پورت دیفالت MongoDB یا حتی تعریف user_password برای دیتابیس صورت نگرفته. باز هم مطمئن نبودم که گزارش چنین مشکلی ممکنه چه عواقبی داشته باشه. یعنی برای چنین حسن نیتی باید به بسیاری از مشکلات و عواقب خطرناک! فکر می‌کردم، ولی در نهایت تصمیم گرفتم که بهشون ایمیل بزنم و زدم و گفتم که MongoDBشون به چه شکلی است.\nبعد از حدود 24 ساعت به ایمیلم پاسخ دادند؛ تشکر کرده بودند و درخواست جزئیات داشتند. ولی همان موقع که من بررسی کردم مشکلات رو برطرف کرده بودند و در واقع نتونستم به دیتابیس‌شون دسترسی پیدا کنم.\nولی خب بعد از جزئیات بیشتری که فرستادم! در نهایت بهم ایمیل زیر رو فرستادن:\nقطعا من خودم را برای نتایج خشن و ترسناکی آماده کرده بودم و انتظار چنین برخوردی را نداشتم. ولی خب تجربه‌ی لذتبخشی بود. مسلما شغل و دغدغه‌ی من پیدا کردن و گزارش حفره‌های امنیتی نیست، علاوه براینکه سوادش را هم ندارم. ولی مطمئنا حالا نگاه مثبی نسبت به این مسئله دارم.\n","permalink":"https://fa.theyahya.com/a-bug/","summary":"مدتی‌ست در حال یادگیری NodeJS هستم و به تبع آن، یادگیری یک NoSQL database مانند MongoDB هم خالی از لطف نیست. ولی خب این نوع دیتابیس‌ها که دوباره بهشت هکران (منظور همان cracker است: یعنی کسی که سعی در نفوذ به سیسم‌ها به قصد سوء‌استفاده و یا خرابکاری در آنها می‌کند - در ادامه‌ی این مطلب هم به همین معنی به کار می‌رود. ) را فراهم آورده‌اند، هیچ کانفیگ امنیت‌ای بصورت دیفالت ندارند! البته باید این نکته را در نظر بگیریم، که دیتابیس‌هایی مثل MongoDB لزوما ناامن نیستد، بلکه تنها بصورت پیش‌فرض و در هنگام نصب اولیه هیچ تدبیر امنتی‌ای را نمی‌اندیشند و این کار برنامه‌نویس است که خود موارد امنیت‌ای آنها را لحاظ کند.","title":"مشکلات امنیتی را اطلاع دهیم"},{"content":"چند روز پیش که کمی حوصله‌ام سر رفته بود و 1-2 ساعت وقت داشتم، تصمیم گرفتم صفحه اول (home، index یا هرچی..) سایت خودم theyahya.com را دوباره بنویسیم. و در انتهای این فرآیند که معمولا کارهای مرتب‌سازی کد و بهینه‌سازی‌ها را انجام می‌دهم. مسلما یکی از ابزارهایی که استفاده می‌کنم سایت gtmetrix است. از آنجایی که همیشه تا حد معقولی از بهینه‌سازی را طبق gtmetrix انجام می‌دهم، که خب روش منطقی هم همین است. ولی اینبار تصمیم گرفتم که به انتهای حد بهینه‌سازی نائل شوم و مصمم شدم که بالاترین رتبه را کسب کنم!‌ که خب نتیجه‌ای رضایت‌بخشی حاصل شد و تصمیم گرفتم که در مورد این فرآیند اینجا هم بنویسم و تقریبا تمام مراحل را در گیت‌هاب هم کامیت کردم و از مرحله هم یک release دادم که مرور کد کاملا راحت‌تر شود.\nساختار معقول یک صفحه‌ی ساده معمولا چنین چیزی هست:\n├── avatar.jpg ├── bg.png ├── index.html ├── style.less └── style.min.css و نتیجه‌ی حاصل شده از این ساختار در تست gtmetrix هم چیزی‌ست شبیه تصویر پایین:\nو اگر نگاهی به waterfall بیاندازیم، و بخواهیم سریع برویم سراغ مشکلات اصلی! همانطور که در تصویر زیر پیداست، ۳ فایل مشخص شده مربوط به فونت‌هایی‌ست که از fonts.google.com گرفته می‌شوند.\nکه نتیجه‌ی کد:\n@import url(\u0026#39;https://fonts.googleapis.com/css?family=Cormorant+Garamond:300,400\u0026#39;); است که ابتدای فایل styleام نوشته‌ام تا بتوانم از فونت Cormorant Garamond استفاده کنم. خط بالا در واقع یک css است که فایل‌های font را لود می‌کند. حالا ما می‌توانیم بجای ایمپورت کردم این css، خود آن را (محتویات آن را ) کپی کرده و به ابتدای styleمان اضافه کنیم. ولی ما پا را از این هم فراتر می‌گذاریم و نسخه‌ی latin با وزن 300 را دانلود می‌کنیم. که نتیجه فایلی با نام iEjm9hVxcattz37Y8gZwVbq2HNNMYxbOC04F0CNdzo8.woff2 است. حالا با دستور زیر در ابونتو آن را به کد base64 تبدیل می‌کنیم:\nbase64 iEjm9hVxcattz37Y8gZwVbq2HNNMYxbOC04F0CNdzo8.woff2 نکته: سایت‌هایی نیز برای اینکار وجود دارد، که اگر از ویندوز استفاده می‌کنیم می‌توانید فایل‌تان را در آنها آپلود کنید و کد base۶۴ را دریافت کنید.\nحالا به ابتدای فایل style کد زیر را بجای ایمپورت قبلی می‌گذاریم و مسلما کد base64 فونت را هم قرار می‌دهیم که من بخاطر طولانی بودنش اینجا نگذاشته‌ام.\n@font-face { font-family: \u0026#39;Cormorant Garamond\u0026#39;; font-style: normal; font-weight: 300; src: local(\u0026#39;Cormorant Garamond Light\u0026#39;), local(\u0026#39;CormorantGaramond-Light\u0026#39;), url(data:application/x-font-woff;charset=utf-8;base64,محل کد base64) format(\u0026#39;woff2\u0026#39;); unicode-range: U+0000-00FF, U+0131, U+0152-0153, U+02C6, U+02DA, U+02DC, U+2000-206F, U+2074, U+20AC, U+2212, U+2215, U+E0FF, U+EFFD, U+F000; } و این جا می‌تونید دقیقا ببینید که چه اتفاقی افتاده و در تصویر زیر هم بهبود وضعیت gtmetrix به وضوح پیداست :)\nحالا باید چنین کاری را با فایل‌های bg.png و avatar.jpg که برای faveicon استفاده می‌شه انجام بدیم و علاوه برآن؛ کل فایل style.min.css را هم کپی کنیم و داخل تکل style توی head فایل index.html قرار بدیم. و در نتیجه تنها فایل index.html برایمان باقی می‌ماند و در نتیجه تعداد requestهایمان هم به 1 کاهش پیدا می‌کند و حالا فقط با minify کردن فایل index.html می‌توانیم به نسخه‌ی نهایی برسیم و نتیجه‌ی کارمان چیزی شبیه تصویر زیر خواهد بود:\nحالا اگر از سرور‌های آپاچی یا مشابه آن استفاده کینم، می‌توانیم با کمی خلاقیت در htaccess همین تک فایل index.html را هم سمت کاربر cache کنیم و نتیجه‌ای که کاربر دریافت می‌کند را بسیار سریع‌تر کنیم.\n","permalink":"https://fa.theyahya.com/aggressive-performance-gtmetrix/","summary":"چند روز پیش که کمی حوصله‌ام سر رفته بود و 1-2 ساعت وقت داشتم، تصمیم گرفتم صفحه اول (home، index یا هرچی..) سایت خودم \u003ca href=\"http://theyahya.com/\"\u003etheyahya.com\u003c/a\u003e را دوباره بنویسیم. و در انتهای این فرآیند که معمولا کارهای مرتب‌سازی کد و بهینه‌سازی‌ها را انجام می‌دهم. مسلما یکی از ابزارهایی که استفاده می‌کنم سایت \u003ca href=\"https://gtmetrix.com/\"\u003egtmetrix\u003c/a\u003e است. از آنجایی که همیشه تا حد معقولی از بهینه‌سازی را طبق gtmetrix انجام می‌دهم، که خب روش منطقی هم همین است. ولی اینبار تصمیم گرفتم که به انتهای حد بهینه‌سازی نائل شوم و مصمم شدم که بالاترین رتبه را کسب کنم!‌ که خب نتیجه‌ای رضایت‌بخشی حاصل شد و تصمیم گرفتم که در مورد این فرآیند اینجا هم بنویسم و تقریبا تمام مراحل را در \u003ca href=\"https://github.com/theyahya/aggressive-performance-gtmetrix\"\u003eگیت‌هاب\u003c/a\u003e هم کامیت کردم و از مرحله هم یک \u003ca href=\"https://github.com/theyahya/aggressive-performance-gtmetrix/releases\"\u003erelease دادم\u003c/a\u003e که مرور کد کاملا راحت‌تر شود.","title":"بهینه‌سازی شدید با gtmetrix"},{"content":"حالا برایمان، کتاب خواندن شده نمونه‌ای شبیه حملات تروریستی خاورمیانه، با اینکه فجایعی در همین نزدیکی‌مان در حال رخ دادن است، ولی آنقدر خبرش را شنیده‌ایم که به عنوان قسمتی از روزمرگی‌مان پذیرفته‌ایم که باید چنین باشد. بسیاری از مسائل‌ای که هر روز با غرغر کردن از کنارشان می‌گذریم، و کم‌کم غرغر ما به یک اخم ساده تنزل پیدا می‌کند و نهایتا مشکل و فاجعه را بخشی از حقیقتِ غیرقابلِ تغییر می‌پذیریم؛ همانطور که جاذبه هست، حملات تروریستی هم باید باشند.\nشاید اگر همان اول به سازش بسنده نکنیم و در نتیجه‌ی عملی؛ عکس‌العملی نشان دهیم که در دنیای آرمانی‌مان دوست داریم از ما سر بزند؛ کمتر به شرایطی دچار شویم که بوی تعفن سازش اذیت‌مان کند و حتی در نهایت به آن خو بگیریم. مثلا روی کبریت می‌نویسیم بی‌خطر و بعد انتظار داشته باشیم فقط آنچه ما می‌خواهیم را بسوزاند.\nامیدوارم انتظار نداشته باشید که ذره‌ای معترف به اغراق باشم. وقتی بتوانیم از بالا به این مسائل نگاه کنیم؛ تازه می‌فهمیم که ما کجای ماجرا ایستاده‌ایم! «درست وسط باتلاق!». حقایق تلخ و نابهنجار مادامی که غیرِ صریح بیان شوند حقیقت ندارند، چون فیلتر شده و تمامش منتقل نشده و بخشی از حقیقت، معمولا دیگر حقیقت نیست.\nاز اپ‌هایی که حقیقت عریان را برایتان بی‌پرده به نمایش می‌گذارد QualityTime است. مدت‌ها پیش نصبش کردم، روز بعد از نصب که متوجه شدم 5 ساعت از روزم را مشغول بازی بوده‌ام متعجب شدم. آینه‌ای نه‌چندان سیاهِ مستطیلی شکلی فضای مردمک‌ام را پر کرده بود و مسلما انعکاسش نورون‌های مغزی‌ام را. ولی این چیزی نبود که آن لحظه به آن فکر می‌کردم. می‌توانستم دکمه‌ی جذاب کنار دیواس را بزنم و آینه را سیاه کنم و حقیقت را دلنشین؛ ولی خب دفعه‌ی بعدی که آینه‌ی سیاه روشن می‌شد همه چیز بدتر شده بود.\nنه اینکه به نگاه صفر و یکی به مسائل معتقد باشم، ولی گذارندن هر چیزی از ده‌ها فیلتر و \u0026hellip; را چندان جذاب نمی‌دانم.\nچند روز پیش که یکی از دوستان کتاب « در باب حکمت زندگی» را گوشه‌ی اتاق دید و بعد از ورق زدن خواست به امانت بگیردش، جمله‌ای گفت که چندان به مذاق‌ام خواشایند نیامد: «کتابتو بده، چرا من برم الکی پول بدم براش». بله؛ به شدت توصیه‌ میکنم که همه‌ بیایند و کتاب‌های من را بخوانند و واقعا چه نیازی است که کلی پول به کتاب بدهیم وقتی دوستمان یا کتابخانه آن کتاب را دارد و می‌توانیم امانت بگیریم. ولی مسئله میزان وقعی است که برای کتاب قائل‌ایم. اینکه هنوز این ذهنیت که ارزش افزوده‌ای که کتاب به همراه می‌آورد بسیار بیشتر از میزان هزینه‌ای‌ست (پول، زمان، حوصله و\u0026hellip;) که برایش صرف می‌کنیم هنوز نهادینه نشده. و یا دوست دیگری که وبلاگ‌خوانی را نتیجه‌ی بیکاری اینجانب می‌دانست!\nسالها پیش!!!‌ جایی خواندم: «انسان‌ها بیشتر از اینکه از فقر مالی بمیرند، در نتیجه‌یِ فقر فرهنگی جان خود را از دست می‌دهند».\nحالا به این فکر می‌کنم که چرا سوپرمارکت‌، رستوران و کافه‌ی شبانه‌روزی داریم، ولی کتابخانه‌ی شبانه روزی\u0026hellip;!\n","permalink":"https://fa.theyahya.com/book-309/","summary":"حالا برایمان، کتاب خواندن شده نمونه‌ای شبیه حملات تروریستی خاورمیانه، با اینکه فجایعی در همین نزدیکی‌مان در حال رخ دادن است، ولی آنقدر خبرش را شنیده‌ایم که به عنوان قسمتی از روزمرگی‌مان پذیرفته‌ایم که باید چنین باشد. بسیاری از مسائل‌ای که هر روز با غرغر کردن از کنارشان می‌گذریم، و کم‌کم غرغر ما به یک اخم ساده تنزل پیدا می‌کند و نهایتا مشکل و فاجعه را بخشی از حقیقتِ غیرقابلِ تغییر می‌پذیریم؛ همانطور که جاذبه هست، حملات تروریستی هم باید باشند.","title":"کتابخانه‌ی شبانه‌روزی نداریم!"},{"content":"دیوید سِداریس از نویسندگان مورد علاقه‌ام است، نه اینکه همه‌ی قلم‌فرسایی‌هایش شاهکار باشد،‌ بلکه طنز گیرایی دارد و نگاهی تیز‌بین. نگاهِ نکته‌بینش فراتر از لودگی‌های سخیف عامیانه قدم می‌گذارد و مسائلی را از دل اجتماع بیرون می‌کشد که جای تامل دارد. خودِ طنز به تنهایی کار سختی است، حال اگر طنز فقط وسیله‌مان باشد و هدف را چیزی فراتر تعریف کرده باشیم که دیگر هیچ. کوتاه و صمیمی بودن، استفاده از طنز به عنوان یک ابزار برای جذب مخاطب و قابل فهم بودن برای عموم؛ اصلی‌ترین ویژگی‌های قلم سداریس است که برای من جذاب هستند و ظاهرا برای دیگرانی که کتاب‌هایش را به لیست پرفروش‌ترین‌ها نائل کرده‌اند.\nاز طرفی هم چون سداریس بیشتر به روزمرگی‌های زندگیِ متوسط جامعه‌ی آمریکایی می‌پردازد؛ حس همزادپنداری را هم برمی‌انگیزد، البته بیشتر بخاطر روزمرگی و زندگی متوسط! و با همان ابزار طنزش، به ریشه‌ای‌ترین مسائل،‌ که گاهی در کودکی فرد لانه دارند می‌پردازد و با جزئیات کامل آن‌ها را واکاوی کرده و فراتر از لبخندی که بر لبانمان می‌نشاد،‌ برایمان چراغِ راهی می‌سازد و عینکی به چشممان می‌زند تا درست‌تر نگاه کنیم.\nاز ۳ کتابی که تابحال از سداریس خوانده‌ام، اگر بخواهم به ترتیب علاقه لیست‌شان کنم، اول \u0026ldquo;بالاخره ی روزی قشنگ حرف می‌زنم\u0026rdquo; را قرار می‌دهم، بعد \u0026ldquo;مادربزرگت رو از اینجا ببر\u0026rdquo; و در آخر هم \u0026ldquo;بیا با جغدها درباره‌ی دیابت تحقیق کنیم\u0026rdquo;. همچنین باید اذعان کنم که ترجمه‌ی پیمان خاکسار هم نقش قابل توجهی را در جذابیت این کتاب‌ها بازی کرده.\nاز آنجایی که به تازگی \u0026ldquo;مادربزرگت رو از این‌جا ببر!\u0026rdquo; را تمام کرده‌ام، چند پاراگرافی از آن را در ادامه آورده‌‌ام:\nمن همیشه برای کریسمس روزشماری می‌کردم ولی حالا این اشتیاق به نظرم سطحی و مسخره و پیش‌پاافتاده می‌آمد. بعد از کار که از کافه‌تریا بیرون می‌آمدم حتی تعداد بیشتری آدم می‌دیدم، مثل زنبور‌هایی که از کندویی آتش گرفته فرار می‌کنند از فروشگاه‌ها و رستوران‌ها بیرون می‌آمدند. زوج‌های جوان با کلاه کشی و خانواده‌هایی که جلوِ فواره دور هم جمع شده بودند، هرکدام هم با یک لیست و یک پاکت پول. همین بود که چینی‌ها نمی‌توانستند از هم تشخیص‌شان بدهند. همه‌شان گوسفند بودند، یک مشت حیوان احمق که طبیعت برایشان برنامه‌ریزی کرده بود که جفت‌گیری کنند و بچرخند و برای چوپان چاق بازنشسته‌ای که روی قطب شمال مسخره‌ی مرکز خرید نشسته آرزوهای‌شان را بع‌بع کنند.\nخصومت داشت از پا می‌انداختم که ناگهان در رفتارشان راه‌حلی برای بحران هویت دردسرساز خودم پیدا کردم. بگذار لوله‌لوله کاغذ کادو بخرند و هر چه‌قدر که دل‌شان می‌خواهد کلاه جلف سرشان بگذارند، هرکاری آن‌ها بکنند، من نمی‌کنم. امسال چیزی نمی‌خرم و در اعتراض به مصرف‌گرایی مسخره‌شان سیاه می‌پوشم. پرهیزم مرا از آن‌ها جدا خواهد کرد و باعث می‌شود راه‌وروش‌شان را زیر سؤال ببرند و عذاب بکشند. در حالی‌که تزئینات درخت کریسمس را می‌کنند از خود می‌پرسند «ما که هستیم؟ چرا اینجوری شده‌ایم؟ چرا نمی‌تونیم شبیه اون پسر محزونی باشیم که تو کافه‌تریای پیکادلی ظرف می‌شوره؟»\nتصمیم من برای تحریم البته تاکتیکی اجباری بود، چون اصلا قرار نبود امسال پولی از کسی بگیرم. خانواده‌ام برای صرفه‌جویی دست به تجربه‌ای جدید زدند و قرعه‌کشی راه انداختند. این لاتاری بی‌رحمانه سرنوشت مرا در دستان لیسا قرار داد که به‌نظرش یک هدیه‌ی خوب یک بسته باتری‌قلمی یا یک شمع بودار به شکل قارچ بود. لیسای شاد دقیقا تجسم آن چیزی بود که به‌نظر من افسرده‌کننده می‌آمد. هیچ چیزی او را از هزاران دختری که در طول روز می‌دیدم جدا نمی‌کرد ولی تفاوت داشتن با بقیه برای او هیچ اهمیتی نداشت. در عادی و شبیه شدن مراتب موفقیت را پله‌به‌پله می‌پیمود. برعکسِ من به هیچ عنوان اهل افکار عمیق نبود و همراه یک میمون دماغ‌دارز به سرزمین‌های دور نمی‌رفت. هیچ‌کدام این‌کاره نبودند. لیسا هم مثل بقیه روحش را با جوراب کریسمس تاخت زده بود و حالا باید تاوان می‌داد. ص96\nپ.ن: هر سه کتابی که من خوانده‌ام از نشرچشمه بوده‌اند که از اینجا قابل مشاهده و تهیه‌اند.\n","permalink":"https://fa.theyahya.com/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%AA-%D8%B1%D9%88-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D8%A8%D8%A8%D8%B1/","summary":"\u003cstrong\u003eدیوید سِداریس\u003c/strong\u003e از نویسندگان مورد علاقه‌ام است، نه اینکه همه‌ی قلم‌فرسایی‌هایش شاهکار باشد،‌ بلکه طنز گیرایی دارد و نگاهی تیز‌بین. نگاهِ نکته‌بینش فراتر از لودگی‌های سخیف عامیانه قدم می‌گذارد و مسائلی را از دل اجتماع بیرون می‌کشد که جای تامل دارد. خودِ طنز به تنهایی کار سختی است، حال اگر طنز فقط وسیله‌مان باشد و هدف را چیزی فراتر تعریف کرده باشیم که دیگر هیچ. کوتاه و صمیمی بودن، استفاده از طنز به عنوان یک ابزار برای جذب مخاطب و قابل فهم بودن برای عموم؛ اصلی‌ترین ویژگی‌های قلم سداریس است که برای من جذاب هستند و ظاهرا برای دیگرانی که کتاب‌هایش را به لیست پرفروش‌ترین‌ها نائل کرده‌اند.","title":"کتاب: مادربزرگت رو از اینجا ببر!"},{"content":"در باب حکمت زندگی اولین اثری‌ست که از شوپنهاور در درست گرفتم. همچنین اولین کتابی‌ست که می‌بینم خیل عظیمی از اطلاعات را در چنین حجم کمی ارائه می‌دهد. بر خلاف اکثر کتاب‌هایی که خوانده‌ام، حتی سوای آن‌هایی که داستان و رمان بوده‌اند، حتی کتاب‌هایی نظیر تاریخ فلسفه و یا دنیایی سوفی هم اینقدر چگالی محتوایِ مفید ندارد. همین چگالی البته باعث می‌شود که سرعت مطالعه پایین بیاید، سوایِ اینکه اثری‌ست فلسفی و مسلما نیازمند تفکر.\nهرچند آوازه‌ی بدبینی‌های شوپنهاور را از قبل شنیده بودم، و می‌دیدم که نویسندگان معمولا تلخ‌ترین نقل‌قول‌هایی که می‌نویسند مربوط به شوپنهاور است، ولی اینکه با این حجم و شدت در معرض این اندیشه‌ها قرار بگیری مسئله‌ی دیگری‌ست. فلسفه‌ی شوپنهاور علاوه بر تلخی،‌ بسیار واقعگراست، مسائلی انتزاعی را بیان نمی‌کند و برای مشکلات هم راه‌حل‌های فانتزی نمی‌دهد. تا حدی که بنظرم در بابت حکمت زندگی را می‌توان به عنوان کتاب‌راهنما (handBook) یا حتی cheatsheet زندگی فردی و اجتماعی‌مان استفاده کنیم، مثلا: امروز چنین شد! صفحه‌ی 48 راه‌حل را ببین!!! بدبینی و تلخی‌اش تا آنجا پیش می‌رود که لذت را هم مثبت نمی‌شمارد؛ می‌گوید لذات فی‌نفسه مثبت نیستند، زیرا تنها لحظاتی هستند که اندوه در آن حکمفرما نیست، و پس از سپری شدن آن، جای خود را به رنج خواهند داد که بر زندگی انسان مسلط است.\nشوپنهاور را آنقدر جذاب یافتم که دیگر آثارش را هم بخوانم، در ادامه قسمت‌هایی از کتاب در باب حکمت زندگی، ترجمه‌ی محمد مبشری از انتشارات نیلوفر را آورده‌ام:\nهمان‌طور که هرکس در محدوده‌ی پوست خود قرار دارد، از حیطه‌ی شعور خود نیز نمی‌تواند بیرون رود و درست در همین محدوده زندگی می‌کند: ازاین‌رو نمی‌توان از بیرون چندان کمکی به دیگری کرد. ـص22\nمی‌بینم که بسیاری از مردم، سخت‌کوش چون مورچگان، از صبح تا شب در پی افزودن ثروت خویش‌اند. این‌ها چیزی فراتر از افق تنگی که ابزار رسیدن به این هدف را در بر می‌گیرد، نمی‌شناسند:\nذهنشان خالی است و در نتیجه پذیرای هیچ چیز دیگری نیست. این‌‌ها به عالی‌ترین لذت‌ها که لذت‌های ذهنی است دسترسی ندارند و بیهوده می‌کوشند تا لذت‌های فرّارِ حسّی را که مستلزم وقت کم، اما پول زیاد است و آن را گاهی بر خود روا می‌دارند، جانشین آن لذت‌‌های دیگر کنند و سرانجام، اگر بخت یاری آنان را کند، حاصل زندگی‌شان این خواهد بود، که تَل بزرگی از پول را، یا برای افزودن، یا برای به باد دادن، به وارثین خود واگذارند. بنابراین، چنین زندگانیی که با قیافه‌ای جدّی و حالتی حاکی از اهمیت سپری شده باشد به همان اندازه ابلهانه است که زندگانی کسانی که نمادش کلاه زنگوله‌دار است [دلقکان]. ـص28\nآدمی هرچه در درون خود بیشتر مایه داشته باشد، از بیرون کم‌تر طلب می‌کند و دیگران هم کم‌تر می‌وانند چیزی به او عرضه کنند. از این رو، بالا بودن شعور به دوری از اجتماع منجر می‌گردد. ـص41\nاگر چه مقام در نظر توده‌ی عامی و مردم بی‌فرهنگ بسیار پراهمیت است و فواید آن در دستگاه دولت فراوان، می‌توان در اینجا بحث آن را در چند جمله به پایان رساند. مقام، صرفاً اعتبار عُرفی دار، به عبارت دیگر، ارزشی ساختگی است. بنابراین تاثیرش کسب اعتبار ظاهری است و همه‌ی این نمایش مضحک برای توده‌ی مردم است. مدال افتخار سفته‌ای‌ست که به نام عقده‌ی عمومی کشیده‌اند. ارزش آن به اعتبار صادر کننده‌ی آن وابسته است. گذشته از اینکه دولت با دادن مدال به جای پرداخت مقرری، صرفه‌جویی می‌کند، اعطای آن کار مفیدی است، البته به شرط اینکه با تشخیص درست و منصفانه انجام گیرد. زیرا توده‌ی مردم چشم و گوش دارند، امّا بیش از این چندان چیزی ندارند، قوه‌ی تمیزشان ضعیف و حافظه‌شان بسیار اندک است. خدماتی وجود دارد که به کلی خارج از حیطه‌ی شعور توده‌ی مردم است. مردم، بعضی از خدمات را می‌فهمند و نخست فریاد زنان از آن قدردانی می‌کنند، اما دیری نمی‌گذرد که آن را از یاد می‌برند. به نظر من سزاوار است که با صلیب یا ستاره‌ای که به نشان افتخار به کسی می‌دهند، همیشه و همه‌جا معلوم باشد که:‌«این مرد مانند شما نیست، زیرا او خدمتی کرده است!». امّا نشان‌های افتخار اگر غیرمنصفانه، بدون تشخیص و به تعداد بی‌شمار اعطا شوند، ارزش خود را از دست می‌دهند: بنابراین، امیران باید در اعطای آن همان‌قدر محتاط باشند که هر بازرگان به هنگام امضای سفته احتیاط می‌کند. حک کردن عبارت «برای خدمات برجسته» روی نشان افتخار، حشو قبیح است، زیرا مدال افتخار باید برای خدمات برجسته اعطا شود، این امر بدیهی است. ـص85\nانسان‌های برجسته و شریف به زودی به این واقعیت پی‌ می‌برند که در دست سرنوشت تربیت می‌شوند، [از این رو] با سپاس تسلیم آن می‌گردند. آنها می‌میفهمند که در جهان می‌توان به بصیرت دست یافت، نه به سعادت و بنابراین عادت می‌کنند و رضایت دارند که بصیرت را با امید مبادله کنند و مانند پترارک می‌گویند:\n«هیچ لذّتی جز آموختن اعتبار ندارد.»\nحتی ممکن است به حایی برسند که گویی فقط در ظاهر و از روی بازی به دنبال آرزو‌ها و اهدافشان می‌روند، امّا عمیقاً و به‌طور جدی انتظاری جز بصیرت ندارند که این به آنان جلوه‌ای فارغ بال، نبوغ‌آمیز و والا می‌دهد. کیمیاگران درحالی که در پی یافتن زر بودند، باروت، چینی، دارو و حتی قوانین طبیعت را یافتند، به این معنا ما همه کیمیاگریم. -ص158\nآدمی در جمع نخست به تطبیق و همخو شدن با دیگران نیاز دارد. ازاین‌رو هرچه جمع بزرگ‌تر باشد، کسل‌کننده‌تر است. هرکس فقط وقتی که تنهاست می‌تواند آن‌گونه که خود هست باشد. پس هرکس که تنهایی را دوست نمی‌دارد، دوستدار آزادی هم نیست، زیرا فقط در تنهایی آزادیم. اجبار، ملازم جدایی‌ناپذیر هر جمع است. هر جمعی از افراد خود می‌خواهد که از فردیت خود صرفنظر کنند و هرچه فردیت فرد با ارزش‌تر باشد، چشم‌پوشی از آن به خاطر جمع دشوارتر است. ـص167\nجای سخنان و افکار پرمایه فقط جمع پرمایه است. جمع عادی از اینگونه سخنان نفرت دارد، زیرا اگر بخواهیم در آنجا مورد پسند واقع شویم، به‌ناچار باید سطحی و کوته‌فکر باشیم. ازاین‌رو باید در چنین جمعی شخصیت خود را نفی کنیم و سه‌چهارم آن را کنار بگذاریم تا شبیه دیگران شویم. البته در این صورت از موهبت وجود دیگران برخوردار می‌شویم، امّا هر اندازه که آدمی ارزشمند‌تر باشد، بهتر درک می‌کند که در اینجا سود، زیان را جبران نمی‌کند و این معامله به ضرر او تمام می‌شود. زیرا آدمیان غالبا بی‌بضاعت‌اند، یعنی چیزی ندارند که ملال، ناراحتی، ناخوشایندی و نفی شخصیت را که حاصل معاشرت با آنان است جبران کنند. از این رو گردهمایی‌ها معمولا طوری هستند که آن‌کس که تنهایی را برمی‌گزیند سود برده است. افزون بر این، جامعه به‌منظور عرضه کردن جایگزینی برای برتری واقعی، یعنی برتری فکری، که تحمل آن را ندارد و نیز به‌ندرت می‌توان یافت، برتری‌های جعلی و قراردادی وضع کرده که بر پایه‌ی مقرراتی خودسرانه بنا شده‌اند و به‌طور سنّتی در میان طبقات بالا رواج دارند و مانند اسم شب دستخوش تغییر‌اند این همان است که آداب معاشرت و مُد نامیده می‌شود. ولی هنگامی که این برتری با تفوق واقعی روبرو می‌شود، ضعف آن آشکار می‌گردد. ـص168\nمضرات تنهایی و عزلت را اگر نمی‌شود یکجا احساس کرد، لااقل می‌توان حدود آن را تشخیص داد. امّا جمع موذی است: زیرا در پس ظاهر تفریح، مراوده و لذّت‌ معاشرت و جز این‌ها، زیان‌های جبران ناپذیری را پنهان می‌کند. ـص169\nلابرویر می‌گوید:‌ «همه‌ی مشکلات ما ناشی از این است که نمی‌توانیم تنها باشیم.» ـص173\nطبیعی است که اذهان برجسته که مربیان نوع بشرند به معاشرت مکرر با بقیه‌ی انسان‌ها گرایش اندک داشته باشند، چنان که مربّی کودکان نیز حوصله‌ای ندارد تا به بازی پرهمهمه‌ی جمع کودکانی که پیرامون او هستند بپیوندد. زیرا این نوع انسان‌ها که رسالت‌شان در این جهان، هدایت دیگران از درون دریای خطاها به سوی حقیقت و از ژرفای ظلمت خشونت و فرومایگی به سوی بالا، به سوی نور، و فرهیخته ساختن و تلطیف آنان است، باید البته در میان دیگران باشند، اما در شمار آنان نیستند. ازاین‌رو از جوانی احساس می‌کنند که تفاوت قابل توجهی با دیگران دارند، اما به‌تدریج در اثر گذشت زمان به شناخت روشنی از موضوع دست می‌یابند و مراقب‌اند که دوری روحی از دیگران با دوری جسمی همراه شود و نمی‌گذارند کسی به ایشان نزدیک شود، مگر آنکه خود کم و بیش از فرومایگی عمومی مستثنا باشد. ـص178\nباید برای آرزوهای خویش حدی قائل شویم، هوس‌هایمان را مهار کنیم و خشممان را به بند بکشیم و همواره به یاد داشته باشیم که فقط بخش کوچکی از آرزو‌های هرکس تحقق‌پذیر است، اما مصیبت‌های بسیار ناگذیرند. به عبارت دیگر:‌ پرهیز کنیم و شکیبا باشیم. ـص192\nهیچ‌کس نمی‌تواند فراتر از آنچه خود هست ببیند. منظورم این است که هرکس در دیگری بیش از آنچه خود دارد نمی‌تواند ببیند، زیرا او را فقط به‌قدر هوشمندی خود می‌تواند ادراک کند و بفهمد. ـص205\nطالع‌بینی نمونه‌ای است عالی برای توهّم‌گرایی اسف‌بار انسان‌ها، که همه‌چیز را فقط در ارتباط با خود می‌بینند و از هر مطلبی باز مستقیما به خود باز می‌گردند. هدف طالع‌بینی این است که حرکت اجرام بزرگ آسمانی را به فردیت حقیر انسان مربوط کند و ستارگان دنباله‌دار را به کلنجارها و رذالت‌های روی زمین نسبت دهد. ـص209\nاگر انسان جوان زودتر از موقع، امور دنیوی را درک کند، در این امور اهلیت داشته و آماده‌ی وارد شدن به روابط دنیوی باشد، هم از لحاظ اخلاقی، هم از حیث فکری، نشانه‌ی بدی است، زیرا از فرومایگی حکایت می‌کند. برعکس، رفتار غریبه، ناپخته و اشتباه، نشانگر ذاتی شریف است. ـص255\nپ.ن:‌ معمولا پست‌های معرفی کتاب که قسمت‌هایی از کتاب را ارائه می‌دهند، هرقدر جزئیات و قسمت‌های بیشتری را ذکر کنند، تصمیم برای خواندن و نخواندن آن راحت‌تر می‌شود، مثلا خیلی از کتاب‌هایی که خودم خوانده‌ام بخاطر وبلاگ « امروز لیلی چی می‌خونه؟» بوده، و معمولا پست‌هایی که طولانی‌تر می‌نویسد، بیشتر به قطعیتِ انتخابم کمک می‌کند. در همهمه‌ی شبکه‌های اجتماعی باید برای پست‌های بیشتر از 1000 کلمه توجیه منطقی آورد، حال آنکه باید برعکس باشد.\n","permalink":"https://fa.theyahya.com/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%AD%DA%A9%D9%85%D8%AA-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C/","summary":"در باب حکمت زندگی اولین اثری‌ست که از شوپنهاور در درست گرفتم. همچنین اولین کتابی‌ست که می‌بینم خیل عظیمی از اطلاعات را در چنین حجم کمی ارائه می‌دهد. بر خلاف اکثر کتاب‌هایی که خوانده‌ام، حتی سوای آن‌هایی که داستان و رمان بوده‌اند، حتی کتاب‌هایی نظیر تاریخ فلسفه و یا دنیایی سوفی هم اینقدر چگالی محتوایِ مفید ندارد. همین چگالی البته باعث می‌شود که سرعت مطالعه پایین بیاید، سوایِ اینکه اثری‌ست فلسفی و مسلما نیازمند تفکر.","title":"کتاب: در باب حکمت زندگی"},{"content":"با نگاهی به اندیشه‌ها و نوشته‌های اندیشمندان، آنچه اکثر آن‌هایی که در این باره اظهار نظر کرده‌اند بر آن توافق دارند، حماقت اکثریت است. اینکه به لحاظ کمیت، اکثر انسان‌ها وقعِ چندانی به اندیشه نمی‌نهند و ارزشی برای تفکر قائل نیستند. عبارت «أَكْثَرَهُمْ لَا يَعْلَمُونَ» در قرآن هم به همین نکته اذعان دارد. همچنین احادث مختلفی در مورد اکثریت نادان وجود دارد. شوپنهاور در «در بابت حکمت زندگی» از گِلِرت نقل می‌کند:\nدلباختگان ِ بهترین موهبت‌ها، معمولا بسیار اندک‌اند، و بیشتر مردمان، بد را خوب می‌انگارند، مصیبتی که هر روز با آن مواجهیم. اما چگونه می‌توان از این آفت پیشگیری کرد؟ گمان نمی‌کنم که این مصیبت از جهان ما رخت بربندد. تنها یک راه وجود داد که آن هم بی‌نهایت دشوار است:‌ ابلهان باید فرزانه شوند و چنین چیزی ممکن نیست. اینان ارزش زندگی را هرگز درنخواهند یافت. جهان را به چشم ظاهر می‌بینند، نه با عقل. امور بی‌ارزش را می‌ستایند، زیرا نیکی بر آنان ناشناخته است.\nشوپنهاور هم در این کتاب به میزان قابل توجهی در باب اکثریت نادان قلم فرسایی می‌کند.\nدر نهایت؛ خودمان هم اکثریت را واجد شرایط نمی‌دانیم، هرچقدر هم دیدگاه دموکراتیک داشته باشیم، باز بر ما معلوم است که با اکثریت افراد هم نظر نیستیم، چه نتیجه‌ای می‌توان گرفت، اینکه همه اشتباه می‌کنند یا ما برخطاییم!؟ می‌شود گفت که خب، هر کسی سهمی از حقیقت را نزد خود دارد. پس خردِ جمعی منتهی به نتیجه‌ی درست خواهد شد!‌ درست، ولی حق و باطل که به واقع اموری نسبی نیستند. ممکن است دو عقیده‌ی کاملا مخالف سهم یکسانی از حقیقت داشته باشند، ولی مسلما حقیقت ثابت است. مثلا بسته به اینکه دو فرد از چه زاویه‌ای در حال تماشای ماه باشند، ممکن است یکی آن را روشن و دیگری تاریک بدانند؛ در اینجا هریک سهمی از حقیقت را نزد خود دارد، ولی حکم کلی می‌دهند و در مورد تمام ماه داوری می‌کنند. حال اگر قصدشان سفر به ماه باشد، هر دو در تجهیز شدن برای سفر به ماه به خطا خواهند رفت. حتی اگر این دو فرد قائل به مشورت هم باشند، بعید است که راه به جایی برند. چون به احتمال زیاد کنجکاوی لازم را برای کشف حقیقت نخواهند داشت، وگرنه خودشان به ماه از زوایای مختلف نگاه می‌کردند. بحث‌های همیشه بی‌نتیجه‌ی و توافقِ تاکسی‌ها و دورهمی‌هایِ خانوادگی خود به این مسئله اذعان دارد.\nولی اگر تنها یک فرد خردمند به مسئله‌ی ماه از زوایای مختلف نگاه کند، تمام واقعیت ماه بر او روشن خواهد شد و تصمیمش نیز خردمندانه خواهد بود. یا می‌تواند بصورت روش‌مند مستندات مختلف را از افراد مختلف و منابع گوناگون برای درک وضعیت کلی کره‌ی ماه به دست آورد.\nحال اگر این اکثریت جامعه که نا‌آگاه و جاهل‌اند و اقلیتی که متفکرانه و مشاهده‌گرانه به حقایق نائل شده‌اند؛ سهم برابری در انتخاب داشته باشند، نتیجه چیزی جز پیروزی سیاسیون پوپولیسم نخواهد بود! رئیس جمهور ترامپ نشانه‌ایست بر این مدعا.\nمشکل اصلی اکثر دیکاتوری‌هایی که تابحال پا به عرصه گذاشته‌اند و خوشبختانه اکثرشان هم عرصه‌ی نمایش را ترک کرده‌اند، این است که بجای آن فرد خردمندی که باید در رأس اختیارات جامعه قرار می‌گرفت، فردی ابله وجود داشته. ولی تصور کنید که در یک جامعه‌ی آرمانی، که صلاحیت افراد بر اساس استحقاق فکری‌شان باشد، می‌شود شاهد یک دیکتاتوری خوب بود، حتی اگر ظاهرش شبیه دموکراسی باشد. چون اگر فردی استحقاق حکومت کردن داشته باشد، چرا نتواند بیشتر از 8 یا 10 سال به این کار مشغول باشد!؟ بخاطر اینکه آن یک نفر هم واجد ریاست جمهوری نیست، وگرنه نیازی نبود که از ترس دیکتاتوریِ بد، حتی با رأی ملت هم نتواند دوباره بر مسند قدرت بنشیند.\nخاطرم هست ویل دورانت هم در فصل‌هایِ پایانیِ «لذات فلسفه» در مورد دیکتاتوری خوب گفته بود و حتی در چند پاراگراف، مدلی کلی برایش طرح‌ریزی کرده بود. البته نه با لفظ «دیکتاتوریِ خوب» که من اینجا به کار بردم.\nولی با شرایط کنونی که فاصله‌ی زیادی به آرمان شهرهای ِفانتزی ِ قصه‌ها داریم، ظاهرا بهترین روشی که بتوان بصورت مسالمت‌آمیز کلونی‌های انسانی تشکلیل داد، و این حیوان اجتماعی بتواند به میزان قابل قبولی به آزادی‌های فردی و اجتماعی‌اش دست یابد، همین دموکراسی‌ست! (به شرط اینکه با الیگارشی و شبه دموکراسی‌ها اشتباهش نگیریم) مدلی که فعلا کار می‌کند، حالا چند باگ هم داشته باشد. شاید اگر open sourceتر بود مشکلات کمتری می‌داشت.\n","permalink":"https://fa.theyahya.com/why-dictatorship-is-better-than-democracy/","summary":"\u003cp\u003eبا نگاهی به اندیشه‌ها و نوشته‌های اندیشمندان، آنچه اکثر آن‌هایی که در این باره اظهار نظر کرده‌اند بر آن توافق دارند، حماقت اکثریت است. اینکه به لحاظ کمیت، اکثر انسان‌ها وقعِ چندانی به اندیشه نمی‌نهند و ارزشی برای تفکر قائل نیستند. عبارت «أَكْثَرَهُمْ لَا يَعْلَمُونَ» در قرآن هم به همین نکته اذعان دارد. همچنین احادث مختلفی در مورد اکثریت نادان وجود دارد. شوپنهاور در «در بابت حکمت زندگی» از گِلِرت نقل می‌کند:\u003c/p\u003e\n\u003cblockquote\u003e\n\u003cp\u003eدلباختگان ِ بهترین موهبت‌ها، معمولا بسیار اندک‌اند، و \u003cstrong\u003eبیشتر مردمان، بد را خوب می‌انگارند\u003c/strong\u003e، مصیبتی که هر روز با آن مواجهیم. اما چگونه می‌توان از این آفت پیشگیری کرد؟ گمان نمی‌کنم که این مصیبت از جهان ما رخت بربندد. تنها یک راه وجود داد که آن هم بی‌نهایت دشوار است:‌ ابلهان باید فرزانه شوند و چنین چیزی ممکن نیست. اینان ارزش زندگی را هرگز درنخواهند یافت. جهان را به چشم ظاهر می‌بینند، نه با عقل. امور بی‌ارزش را می‌ستایند، زیرا نیکی بر آنان ناشناخته است.\u003c/p\u003e\n\u003c/blockquote\u003e\n\u003cp\u003eشوپنهاور هم در این کتاب به میزان قابل توجهی در باب اکثریت نادان قلم فرسایی می‌کند.\u003c/p\u003e\n","title":"چرا دیکتاتوری بهتر از دموکراسی است؟!"},{"content":"می‌خواستم حجم زیادی فیلم و سریال را از لپ‌تاپ خودم به لپ‌تاپ دیگری منتقل کنم؛ من لینوکسی بودم و لپ‌تاپ مقصد ویندوزی. هردو در یک شبکه‌ی خانگی با wi-fi به یک modem-router متصل بودیم. مطمئنا نرم‌افزارها و برنامه‌هایی برای اینکار وجود دارد، هرچند دو سیستم عامل مختلف داریم، ولی قطعا راهکارهای دیگری هم بجز آنچه در ادامه خواهم گفت وجود دارد. ولی آنچه در اینجا مطرح می‌کنم، اولین روشی است که به ذهنم رسید؛ و مهم‌تر از همه اینکه نیازی نبود که در اینترنت دنبال دانلود نرم‌افزار باشم و یا برای راهکاری جست‌وجو کنم. هرآنچه می‌خواستم داشتم!\nچون برای توسعه‌ی وب apache را نصب دارم؛ نیازی به نصب مجدداش نیست! ولی شما اگر apache ندارید باید ابتدا آن را نصب کنید.\nابتدا یک دایرکتوری در مسیر /var/www/html ایجاد می‌کنیم. برای اینکار دستورات زیر را به ترتیب در ترمینال لینوکس وارد می‌کنیم، یا از هر روش دیگری که راحت‌تر هستید این کار را انجام دهید.\ncd /var/www/html/ mkdir sharedFiles بعد خطوط زیر را به فایل etc/apache2/apache/apache2.conf اضافه می‌کنیم:\n\u0026lt;VirtualHost *:80\u0026gt; DocumentRoot /var/www/html/sharedFiles/ \u0026lt;/VirtualHost\u0026gt; توجه داشته باشید که اگر مسیر پروژه‌های دیگری را هم روی پورت 80 در این فایل تعریف کرده‌اید، بهتر است که این را قبل از همه‌ی آنها تعریف کنید. حالا سرور apache را با دستور زیر restart می‌کنیم:\nsudo service apache2 restart بعد به دایرکتوری مورد نظر می‌رویم و برای هر‌آنچه می‌خواهید به اشتراک بگذاریم یک سیمبل لینک (دایرکتوری یا فایلی که فضایی اشغال نکرده، بلکه به فایل یا دایرکتوری مقصدش اشاره دارد) ایجاد می‌کنیم. (در اینجا من فقط برای دایرکتوری فیلم‌ها یک سمبل لینک ساخته‌ام)\ncd /var/www/html/sharedFiles/ ln -s ~/Videos/movies/ movies و در نهایت با دستور زیر، IP لوکال سیستم خودمان را پیدا می‌کنیم و حالا هر دستگاه (Device) متصل به شبکه‌ی wi-fi ما با هر سیستم‌عاملی می‌تواند با وارد کردن این IP در مرورگرش به فیلم‌های ما دسترسی داشته باشد و آنها را دانلود کند:)\nip addr show پ.ن0: IP لوکال چیزی شبیه 192.168.1.101 خواهد بود.\nپ.ن1:‌ مسلما در ویندوز هم می‌شود چنین کاری کرد ولی با نصب برنامه‌های حجیم‌تر و صرف وقت بیشتر.\n","permalink":"https://fa.theyahya.com/%D8%B1%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%82%D8%A7%D9%84-%D9%81%D8%A7%DB%8C%D9%84-%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D8%A8%DA%A9%D9%87%E2%80%8C%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C/","summary":"می‌خواستم حجم زیادی فیلم و سریال را از لپ‌تاپ خودم به لپ‌تاپ دیگری منتقل کنم؛ من لینوکسی بودم و لپ‌تاپ مقصد ویندوزی. هردو در یک شبکه‌ی خانگی با wi-fi به یک modem-router متصل بودیم. مطمئنا نرم‌افزارها و برنامه‌هایی برای اینکار وجود دارد، هرچند دو سیستم عامل مختلف داریم، ولی قطعا راهکارهای دیگری هم بجز آنچه در ادامه خواهم گفت وجود دارد. ولی آنچه در اینجا مطرح می‌کنم، اولین روشی است که به ذهنم رسید؛ و مهم‌تر از همه اینکه نیازی نبود که در اینترنت دنبال دانلود نرم‌افزار باشم و یا برای راهکاری جست‌وجو کنم. هرآنچه می‌خواستم داشتم!","title":"روشی برای انتقال فایل در شبکه‌ی خانگی با لینوکس"},{"content":"مهمانی سوسیسی یا Sausage Party یک انیمیشن تمام عیار است؛ کمدی و ماجراجویی را IMDB ذکر کرده و من درام و تراژدی را اضافه می‌کنم. نکته‌ی قابل توجهی که در نگاه اول جلب توجه می‌کند، رده‌بندی سنی R است؛ شوخی‌های جنسی زننده‌ای که در فیلم موج می‌زنند و شاید رفتارهای خشن و بنظرم انتقادهای اساسی فیلم به بنیاین‌های فلسفی.\nهرچند Sausage Party نقاط قوت زیادی دارد؛ ولی اصلی‌ترین نقطه‌ی متمایز کننده‌اش نسبت به انیمیشن‌هایی مثل عصر یخبندان یا شرک، دیدگاه‌های فلسفی و انتقادهای بنیادی به رفتارهای انسانی است، که در یک انیمیشن دور از انتظار است. وگرنه عصر یخبندان و \u0026hellip; هم به اندازه‌ی کافی موقعیت‌های طنز دارند.\nSausage Party فراتر از همه‌چیز یک اندیشه را مطرح می‌کند که در انتها به اوج میرسد؛ یعنی جایی که خوراکی‌ها متوجه می‌شوند که اصلا واقعی نیستند، بلکه انیمیشن‌اند. شخصیت‌ها بعد از همه‌ی بحران‌ها و دغدغه‌هایی که پشت سر گذاشته‌اند، بعد از اینکه بنیان‌های فکری‌شان بهم ریخته و باورهایشان از این رو به آن رو شده و حقایق عجیبی را پذیرفته‌اند، حالا متوجه می‌شوند که اصلا وجود ندارند: بحران موجودیت (existence)، آنچه بسیاری از فلاسفه و در رأس‌شان دکارت با آن دست و پنچه نرم کرده‌اند. جمله‌ی \u0026quot; فکر می‌کنم، پس هستم\u0026quot; دکارت در این زمینه معروف است. چند لحظه قبل از اینکه فیلم این کارت (برگ برنده) را رو کند، من منتظر بودم که بگویند در یک جهان شبیه‌سازی شده زندگی می‌کنند، که البته آنچه فیلم مطرح می‌کند هم چندان متفاوت نیست، ولی از نظر تئوری فیلم، و نسبت باورپذیریِ، آنچه Sausage Party ارائه می‌دهد منطقی‌تر است.\nعلاوه بر گوشه‌ای از ماجرا که شرحش رفت، در غالب طنز به مسائلی چون جنس و جنسیت، روابط اجتماعی و جامعه، فرهنگ‌، قومیت و نژاد، مصرفگرایی و در نهایت باورهای دینی و مذهبی پرداخته می‌شود؛ بله، همه‌ی اینها در انیمیشنی که نمره‌ی فعلی‌اش در IMDB برار 6.5/10، بله! اکثریت مخاطبین توجه چندانی به اثر نداشته‌اند، ولی این فیلم برای منقدان و مخاطبان خاص تولید شده، یعنی انیمیشنی با درجه‌ی R برای سینمای بدنه ساخته نشده است.\nو اما شوخی‌های موقعیت فیلم: از تمام مسائل روزمره و موقعیت‌های شخصیت‌های کارتونی که در واقع خوراکی‌های فروشگاه هستند استفاده شده است تا صحنه‌های بامزه‌ای خلق شوند، که البته همه‌شان بیانگر اندیشه‌ای در پشت این نمای خندان ظاهری هستند، مسئله‌ای را به چالش می‌کشند و یا رفتاری را مورد انتقاد قرار می‌دهند: با ایهام‌ها و تمثیل‌های پی در پی.\nدیگر نکته‌ی مثبت Sausage Party عدم نمادگرایی‌اش است، هرچند برخی با پشتکار فراوان و پس از نیافتن نماد، خودشان با اتبکارات جالب دست به نماد سازی می‌زنند و برای فیلم نماد تولید می‌کنند و حتی فروشنده‌ی فرهادی را هم سرشار از نماد می‌یابند، ولی Sausage Party به هیچ وجه هدفش این نیست و نیازی هم به چنین دستاویزهایی ندارد.\nکمی اسپویلر! یا خطر لو رفتن ماجرا روند تحول شخیت‌های داستان هم در نوع خود جالب است، وقتی دچار بحران‌های فلسفی-اعتقادی می‌شوند، وقتی می‌فهمند Great Beyond دروغی بیش نبوده؛ برخی این حقایق را نادیده می‌گیرند، عده‌ای دیگر با آن مخالفت می‌کنند و منکرش می‌شوند، بدون اینکه حتی در موردش فکر کنند، تعداد به شک می‌افتند و تنها تعداد انگشت شماری به دنبال کشف حقیقت می‌روند؛ فرانک، سوسیسِ قهرمان فیلم، کسی است که زندگی و تفریحاتش را و مهم‌تر از همه عشقش را نادیده می‌گیرد تا قدم در را کشف حقیقت بردارد، فرانک چیزی را که شنیده باور نمی‌کند، بدون دلیل هم آن را رد نمی‌کند، بلکه برای اثبات یا رد یک تئوری به دنبال کشف حقیقت است.\nدرجایی دیگر نیز، وقتی یکی از انسان‌ها (برای خوراکی‌ها god) مواد مخدر مصرف می‌کند، متوجه صحبت‌های خوراکی‌ها می‌شود، در مورد همین سکانس می‌توان ساعت‌ها کیبورد فرسایی! کرد، عکس‌العمل انسان‌ها در مواجهه با حقایق و انکارشان بعنوان غیرواقعیت، رفتارهای بی‌پروا و بی‌ملاحظه‌ای که با طبیعت، محیط و اطرافیان دارند (اینجا در خوراکی‌ها نمود پیدا می‌کند) و البته طنزی که تمام قاب را سرشار کرده.\nدانلود ویدیو_694P | دانلود ویدیو_346P\nمهمانی سوسیس شامل برخی کلیشه‌ها یا حتی کپی‌هایی از فیلم‌ها و کارگردان‌های دیگر است، ولی این پلان‌های تکراری، فیلم را به ورطه‌ی کسالت و تکرار نمی‌کشانند، بلکه همین کلیشه‌ها هم، چون بجا و به اندازه از آن‌ها استفاده شده، موقعیت‌های موجود را به خوبی توصیف می‌کنند و علاوه بر این بر طنز ماجرا نیز می‌افزایند. یکی از عالی‌ترین نمونه‌ها: صحنه‌ی بعد از سقوط از سبد کالاست! سکانسی پر از طنز، پر از اندوه؛ سکانسی کلیشه‌ای که در بسیاری از فیلم‌های جنگی می‌بینیم، حتی ده‌نمکی هم از همین ایده در یک قسمت از اخراجی‌ها استفاده کرده است. کلیشه‌ای تکراری و تاریخ گذشته، اما در اینجا رنگ و بویی دیگر دارد و باعث می‌شود درک درستی از واقعیت‌های جهان فیلم را متوجه شویم، رنج بردنشان را حس کنیم و حتی با آنها همراه شویم و همزاد پنداری کنیم. این صحنه به لحاظ خشونت درجه‌ی سنی R دارد :)\nدانلود ویدیو_694P | دانلود ویدیو_346P\nاگرچه Sausage Party اثری قابل توجه است، ولی مسلما ایرداتی هم دارد:‌ مثل طولانی شدن بی‌مورد برخی از ماجرا‌ها در پرده‌ی دوم و یا کاریکاتوری کاریکاتری شدن دوشِ خبیث! پس از شوخی‌های بامزه‌اش. و در کل تمجید من هم بیشتر معطوف به محتوای اثر است تا قالب آن.\nپ.ن0: من به Sausage Party نمره‌ی 9/10 دادم.\nپ.ن1: حتی اگر علاقه‌ی چندانی به تماشای انیمیشن ندارید، و یا دیدن Minions و Zootopia توجهتان را جلب نکرده است، Sausage Party را ببینید، متفاوت خواهد بود، جایی خواندم تنها انیمیشن با رده‌بندی سنی R است!\n","permalink":"https://fa.theyahya.com/sausage-party-2016/","summary":"مهمانی سوسیسی یا \u003ca href=\"http://www.imdb.com/title/tt1700841/\"\u003eSausage Party\u003c/a\u003e یک انیمیشن تمام عیار است؛ کمدی و ماجراجویی را IMDB ذکر کرده و من درام و تراژدی را اضافه می‌کنم. نکته‌ی قابل توجهی که در نگاه اول جلب توجه می‌کند، رده‌بندی سنی R است؛ شوخی‌های جنسی زننده‌ای که در فیلم موج می‌زنند و شاید رفتارهای خشن و بنظرم انتقادهای اساسی فیلم به بنیاین‌های فلسفی.","title":"فیلم: Sausage Party"},{"content":"گاهی شب‌های طولانی قبل از امتحان را با خواندن کتاب‌های ملال‌آور درسی سپری می‌کنیم، گاه شب یلداست و چند غزل حافظ را می‌خوانیم، گاهی هم بخاطر کار یا حرفه‌مان کتاب می‌خوانیم. هیچیک از این انواع کتاب‌خوانی شما را کتاب خوان نمی‌کند، و هرچند وقت زیادی صرف چنین مطالعاتی می‌کنیم، نمی‌توانیم بخاطرشان به خودمان کتابخوان بگوییم. کتابخوانی ورای این حرف‌هاست، آنجاست که صرفا با عشق و علاقه، می‌خوانی که بدانی، نه اینکه فال گرفته باشی، در کارت پیشرفت کنی و یا اینکه نمره‌ی بهتری بگیری.\nحال در آن نوع کتاب‌خوانی که غیر از سه نوع بالاست هم شاخه‌ها، علایق، دسته‌ها و رسته‌هایی هست، ولی همه‌شان خوب است، چون کتاب است دیگر! گاه آرام و با تأمل فلسفه می‌خوانی و گاه به سرعت برگه‌های زندگی هری پاتر را ورق می‌زنی تا از ماجرا جویی‌اش عقب نمانی! من اما اعترافات روسو؛ که خود زندگی نامه‌ی اوست را خواندم اما به آرامی و با تأمل، چندماهی با او زندگی کردم، از تابستان زدگی‌اش آغاز کردم و خزانش را در مهر‌ماه به پایان بردم. نمی‌خواستم دهه‌های زندگی‌اش را چند روزه ورق زده باشم، می‌خواستم وقع نهاده باشم بر سرگذشتی که با صداقت تشریح شده بود. هرچند وقایع و دنبال کردن‌شان بسیار جذاب بود با این حال عجله به خرج ندادم، راستش دلم نمی‌خواست که همراهی‌ام با روسو زود پایان یابد؛ پس تا آنجا که ممکن بود ادامه‌اش دادم.\nحدود 5 سال پیش \u0026ldquo;استاد عشق\u0026rdquo;، زندگی‌نامه‌ی دکتر محمود حسابی را خوانده بودم،‌ هرچند به قلم خودش نبود و هرچند برخی دوستان این اثر را کمی دور از واقع می‌دانند، که چندان موافقش نیستم. ولی از حیث محتوا، اعترافات گاهی برایم یادآور این اثر بود. من هردو اثر را درخورد احترام یافتم، کتاب‌هایی که شاید حتی باید بیش از یکبار خونده شوند.\nو اما پاراگراف‌هایی از کتاب \u0026ldquo;اعترافات\u0026rdquo;، نوشته‌ی \u0026ldquo;ژان ژاک روسو\u0026rdquo;، ترجمه‌ی \u0026ldquo;مهستی بحرینی\u0026rdquo;:\nلحظه‌ی وحشتناکی بود: لحظاتی که پس از آن آمدند نیز همچنان تیره و تار بودند. هنوز جوان بودم، اما احساس شیرین خوشی و امید که به جوانان روح می‌بخشید، برای همیشه ترکم کرد. از آن زمان، آن موجود حساس نیمه‌جان شد. دیگر در پیش روی خود جز بازمانده‌ی اندوهبار یک زندگی بی‌مزه و خنک چیزی ندیدم، و اگر هنوز گاهی تصویری که از خوشبختی در ذهنم نقش بسته بود اندکی با آرزوهایم همراه می‌شد، آن خوشبختی به هیچ روی همان نبود که به کارم می‌آمد. احساس می‌کردم که با به دست آوردنش به راستی خوشبخت نخواهم شد. ـ ص322\nخطاب به خود با تحقیر گفتم:‌ \u0026ldquo;عجب! ژان ژاک اجازه می‌دهد که سودپرستی و کنجکاوی تا این حد بر او چیره شود؟\u0026rdquo; ـ ص411\nبه نظرشان مسخره و گستاخ خواهم آمد. خوب! چه اهمیتی دارد؟ باید بتوانم تمسخر و ملامت را، به شرط اینکه سزاوارش نباشم، بر خود هموار کنم. ـ ص457\nآرزوی خوشبختی هرگز از دل آدمی محو نمی‌شود. ـ ص498\nو اکنون می‌دیدم که به آستانه‌ی پیری رسیده‌ام، و خواهم مرد بی‌آن‌که زیسته باشم. ـ ص513\nاغلب از اینکه پریان جنگل وجود ندارند افسوس خورده‌ام چون به طور قطع مهر و محبتم را بر آنان متمرکز می‌کردم. ـ ص515\nپ.ن: من از طریق وبلاگ فواد انصاری عزیز با این کتاب آشنا شدم، و پیشنهاد می‌کنم شما هم پست‌های فواد در مورد اعترافات را در وبلاگش بخوانید.\n","permalink":"https://fa.theyahya.com/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%81%D8%A7%D8%AA/","summary":"گاهی شب‌های طولانی قبل از امتحان را با خواندن کتاب‌های ملال‌آور درسی سپری می‌کنیم، گاه شب  یلداست و چند غزل حافظ را می‌خوانیم، گاهی هم بخاطر کار یا حرفه‌مان کتاب می‌خوانیم. هیچیک از این انواع کتاب‌خوانی شما را کتاب خوان نمی‌کند، و هرچند وقت زیادی صرف چنین مطالعاتی می‌کنیم، نمی‌توانیم بخاطرشان به خودمان کتابخوان بگوییم. کتابخوانی ورای این حرف‌هاست، آنجاست که صرفا با عشق و علاقه، می‌خوانی که بدانی، نه اینکه فال گرفته باشی، در کارت پیشرفت کنی و یا اینکه نمره‌ی بهتری بگیری.","title":"کتاب: اعترافات"},{"content":"فیلم مرثیه‌ای بر یک رویا اثر قابل توجه‌ای است که می‌توان از جنبه‌های مختلف آن را مورد ارزیابی قرار داد. پیش از این تنها فیلم نوح (Noah 2014) را از دارن آرنوفسکی دیده بودم، فیلم خوبی نبود؛ آشفتگی روایت و یک مشت مشکل دیگر آن را به اثری تبدیل کرده بود که به سختی می‌شد تا انتها دنبالش کرد. همین باعث شد که زیاد توجهی به نام آرنوفسکی به عنوان کارگردان فیلم نکنم! اما با دیدن شاهکاری مانند Requiem for a Dream کمتر کسی می‌تواند جلودار کنجکاوری خود در مورد سازنده‌اش شود. مسلما دیگر آثار آرنوفسکی را هم خواهم دید، بخصوص Black Swan که قبلا مقایسه‌ای از‌ آن با فیلم مورد علاقه‌ام Birdman در اینترنت منتشر شده بود که در نوع خود جالب است.\nچرا مرثیه‌ای بر یک رویا؟ (چراییِ نام فیلم) تعابیر مختلفی از رویا در نقدهای این فیلم برداشت کرده‌اند، بیش‌تر این نقد‌ها آرمان و آرزو، و برخی هم معصومیت را از لفظ رویا استخراج کرده‌اند. بنظر من هم رویا می‌تواند رویای آمریکایی (American Dream) باشد. هرچند شاید الان بیشتر جهانی باشد تا آمریکایی!\nهریک از شخصیت‌های فیلم هدف و آرزویی دارد که برای رسیدن به آن تلاش می‌کند؛ ولی جدای از نوع هدف و یا جایز یا جایز نبودنش، مسیری که هریک از افراد برای رسیدن به هدفش انتخاب می‌کند قابل قبول نیست. همه‌ی شخصیت‌ها مسیر غیراصولی را انتخاب می‌کنند، چون هم راحتتر و هم سریع‌تر است، ولی در طولانی مدت آسیب‌زاست. بعنوان مثال هرچند مادر هری که پیرزنی معتاد تلویزیون (رسانه)‌ است، در ابتدا برای کم کردن وزن روش منطقی رژیم گرفتن را در پیش می‌گیرد، ولی در ادامه بخاطر وسوسه‌هایش نمی‌تواند این رژیم را تحمل کند، پس به قرص‌های اعتیاد آور لاغری روی می‌آورد که در نهایت باعث فروپاشی خودش و زندگی‌اش می‌شود؛ و این مرثیه‌ی رویای سارا گلد فارب (مادر هری) است.\nچند نکته‌ی قابل تامل در قسمتی از فیلم که تقریبا اواسط فروپاشی سارا گلد فارب را شاهد هستیم، او را در حال تماشای تلوزیون می‌بینیم، او که شخصیتی منفعلانه دارد (در ابتدای فیلم هنگامی که در اتاق را بروی خود قفل می‌کند تا از ورود هری جلوگیری کند این مطلب به وضوح پیداست) بدلیل مصرف قرص‌ها دچار این توهم می‌شود که شخصیت‌های تلوزیونی از تلوزیون به درون خانه‌اش پریده‌اند. و مجری تلوزیونی وضع زندگی سارایِ پیر را به سخره می‌گیرد. آیا این یکی از معضلات جهانی شدنمان نیست که مدام خود را به سخره گرفته شده می‌بینیم و در تلاش برای تغییر و بهبود ظواهر بی‌ارزش از ارزش‌های اصلی مثل دانش و معرفت عمیق بی‌بهره می‌مانیم؟ تعامل‌مان با شبکه‌های اجتماعی غیر از این است!؟ هنگامی که هری به مادرش توصیه می‌کند که این قرص‌ها را مصرف نکند، مادر هری او را با دکتر مقایصه می‌کند و می‌گوید که دکتر بهتر از تو می‌داند! این هم مسئله‌ای‌ است که امروزه به وضوح در جامعه‌ی خودمان هم دیده می‌شود. اینکه القاب بر افراد ارجعیت دارند. و همینطور دکتری که بدون بررسی وضعیت بیمار و تنها در جهت منافع خودش به تجویز دارو می‌پردازد، بقراط هم سوگندنامه‌اش را بگذارد در کوزه! و باز هنگامی که سارای بیچاره با دوستانش به سمت صندوق پست می‌روند تا مشخصاتش را برای برنامه‌ی تلوزیونی پست کند، دوربین با بی‌میلی پشت سر گروه پیرزنان حرکت می‌کند، و پس از به صندوق انداختن نامه، نمایی از بالا از آنها می‌گیرد، و پیرزنان با خوشحال از کادر خارج می‌شوند و دوربین با این نگاه تحقیر آمیزِ از بالا، حتی زحمت دنبال کردن آن‌ها را هم به خود نمی‌دهد! و نکته‌ی جالب توجه دیگر هم اینکه در انتهای فیلم، وقتی که هر چهار شخصیت فیلم خود را وامانده از رسیدن به آرزویش می‌یابد، روی تخت خود به حالت جمع شده، ماننده جنین می‌خوابد، که یادآور معصومیتی‌ست که از دست رفته! معمول کات‌های یک فیلم سینمایی حدود 600 کات است، ولی مرثیه‌ای بر یک رویا بیش از 2000 کات دارد و با این حال نه تنها آزار دهنده و زننده نیست، بلکه به انتقال حالاتی مثل مصرف مواد مخدر و یا توهمات مادر هری کمک شایانی کرده. پ.ن: بنظرم قابل توجه‌ترین شخصیت فیلم و درس عبرت‌ترینشان مادر هری‌ست :)\n","permalink":"https://fa.theyahya.com/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-requiem-for-a-dream/","summary":"فیلم \u003ca href=\"http://www.imdb.com/title/tt0180093/\"\u003eمرثیه‌ای بر یک رویا\u003c/a\u003e اثر قابل توجه‌ای است که می‌توان از جنبه‌های مختلف آن را مورد ارزیابی قرار داد. پیش از این تنها فیلم نوح (Noah 2014) را از دارن آرنوفسکی دیده بودم، فیلم خوبی نبود؛ آشفتگی روایت و یک مشت مشکل دیگر آن را به اثری تبدیل کرده بود که به سختی می‌شد تا انتها دنبالش کرد. همین باعث شد که زیاد توجهی به نام آرنوفسکی به عنوان کارگردان فیلم نکنم! اما با دیدن شاهکاری مانند Requiem for a Dream کمتر کسی می‌تواند جلودار کنجکاوری خود در مورد سازنده‌اش شود. مسلما دیگر آثار آرنوفسکی را هم خواهم دید، بخصوص \u003ca href=\"http://www.imdb.com/title/tt0947798/\"\u003eBlack Swan\u003c/a\u003e که قبلا \u003ca href=\"http://www.slashfilm.com/birdman-black-swan-comparison/\"\u003eمقایسه‌ای\u003c/a\u003e از‌ آن با فیلم مورد علاقه‌ام \u003ca href=\"http://www.imdb.com/title/tt2562232/\"\u003eBirdman\u003c/a\u003e در اینترنت منتشر شده بود که در نوع خود جالب است.","title":"فیلم: Requiem for a Dream"},{"content":"یحیی صیاداربابی هستم. به کد، کتاب، سینما و چیزای دیگه!‌ علاقه دارم. اینجا در مورد همه‌شون می‌نویسم. همیشه می‌تونید بهم ایمیل بزنید: yahya.arbabi در جیمیل.\n","permalink":"https://fa.theyahya.com/about/","summary":"یحیی صیاداربابی هستم. به کد، کتاب، سینما و چیزای دیگه!‌ علاقه دارم. اینجا در مورد همه‌شون می‌نویسم. همیشه می‌تونید بهم ایمیل بزنید: yahya.arbabi در جیمیل.","title":"درباره من"},{"content":"دیروز که چند مورد از پست‌های قبلی وبلاگم را بطور کامل خواندم متوجه شدم که چندان دلچست نیستند؛ اشتباهات نگارشی و شاید املایی دارند، لحن مناسب و حتی ثابتی ندارند، ساختار مناسبی را در این نوشته‌ها حفظ نکرده‌ام و بطور کلی خوب نیستند، حتی فاصله‌ی زیادی تا خوب بودن دارند. هرچند روزانه چندساعت وبلاگ‌خوانی می‌کنم و حداقل بطور پراکنده اهل کتابخوانی هستم، ولی هیچ یک از این‌ها نتوانسته‌اند مهارت نوشتن‌ام را تقویت کنند.\nدیروز مطلبی خواندم در وبلاگ zenhabits که توجه‌ام را جلب کرد، البته قبلا هم از این دست مطالب خوانده بودم، ولی چون این‌بار همزمان شده بود با نوشته‌های نامناسب خودم باعث شد بیشتر مورد توجه قرار گیرد. این مطلب اشاره داشت به این موضوع که بهترین روش برای تبدیل شدن به نویسنده‌ی بهتر این است که مرتبا بنویسیم (حداقل هفته‌ای چندبار).\nولی چه نیازی است که نویسنده‌ی بهتری باشیم؟ علاوه براینکه خود نوشتن، حال چه اینکه بصورت خصوصی در دفتر خاطراتمان بنویسیم، و یا اینکه در وبلاگ بصورت عمومی برای دیگران بنویسیم نتایج قابل ملاحظه‌ای دارد که مخصوصا در طولانی مدت قابل چشم‌پوشی نیستند. نوشتن از جنبه‌هایی مانند کدنویسی است؛ همینکه باعث می‌شود بتوانیم بهتر فکر کنیم و نگاه همه‌جانبه‌ای به مسائل داشته باشیم. تمرکز و توجه که گمشده‌ی زندگی مدرن است را به ما باز می‌گرداند، و اگر بصورت عمومی بنویسیم هم که با اشتراک تجربیات و دانسته‌هایمان قطعا دنیا را به جای بهتری تبدیل کرده‌ایم.\nپ.ن: آرش خوئینی هم مدت‌ها پیش مطلبی در مورد درست نوشتن در وبلاگش منتشر کرده بود، که بنظرم دوباره خواندش خالی از لطف نیست. پ.ن۲: اشکالات پست‌های قبلی را عمدا اصلاح نکردم تا درس عبرتی باشد برای آینده و آینده‌گان :)\n","permalink":"https://fa.theyahya.com/%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C%D9%85-%D8%AA%D8%A7-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C%D9%85/","summary":"دیروز که چند مورد از پست‌های قبلی وبلاگم را بطور کامل خواندم متوجه شدم که چندان دلچست نیستند؛ اشتباهات نگارشی و شاید املایی دارند، لحن مناسب و حتی ثابتی ندارند، ساختار مناسبی را در این نوشته‌ها حفظ نکرده‌ام و بطور کلی خوب نیستند، حتی فاصله‌ی زیادی تا خوب بودن دارند. هرچند روزانه چندساعت وبلاگ‌خوانی می‌کنم و حداقل بطور پراکنده اهل کتابخوانی هستم، ولی هیچ یک از این‌ها نتوانسته‌اند مهارت نوشتن‌ام را تقویت کنند.","title":"بیشتر بنویسیم تا بهتر بنویسیم"},{"content":"از آنجایی که مدتی‌ست بطور جدی مشغول برنامه‌نویسی وب با ساختار LAMP هستم، و مسلما یکی از مهارت‌های هر توسعه‌ی دهنده‌ی وب که قصد داشته باشد توسعه‌دهنده‌ی full-stack شود کار با پایگاه‌های مختلف و نوشتن query‌های بهینه است. از آنجایی سرعت اجرای دستورات sql بسیار بالاست، مخصوصا اگر دیتابیس مذکور رکوردهای زیادی نداشته باشه. هرچند در همین حالت هم امکان سنجشِ بهینگی دستورات و زمان اجرای آنها بصورت عملی وجود دارد، ولی با اینحال لذت کار کردن با یک دیتابیس بزرگ از نعمت‌هایی‌ست که نمی‌توان در مقابلش مقاومت کرد!\nبرای داشتن یک دیتابیس بزرگ می‌توانید یک وب اپلیکیشن توسعه دهید و منتظر بمانید تا کاربران ثبت‌نام کنند و به تولید محتوا بپردازند و \u0026hellip; . یا اینکه خودتان یک دیتابیس بسازید و آن را با داده‌های تقلبی(fake) پر کنید، که باز هم جذاب نیست. و اما بهترین روش استفاده از یک دیتابیس open-source است که بصورت آزاد منتشر شده و می‌توانید به راحتی و رایگان، بدون اینکه عذاب وجدان داشته باشید از آن استفاده کنید. و من از دیتابیس گنجور که حدود یک و نیم میلیون رکورد از اشعار پارسی‌زبانان دارد استفاده کردم. که از سایت گنجور به راحتی قابل دسترس و دانلود هست. هرچند که در وبسایت متن‌باز بودن گنجور ذکر شده بود با اینحال باز هم با ایمیل از اجازه‌ی استفاده از دیتابیس‌شون اطمینان حاصل کردم تا خیالم از این بابت راحت باشه.\nتبدیل sqlite به sql و اما دیتابیسی که من دانلود کردم sql نبود و sqlite بود، که یک ورژن سبک‌تر از همون sql هست که بیشتر در تلفن‌های همراه استفاده میشه و من قبلا در اندروید باهش کار کرده بودم. هرچند میشه از sqlite در وب، حداقل با php که مشکل خاصی نداره استفاده کرد، ولی هدف من داشتن یک دیتابیس sql واقعی بود تا شرایط واقعی‌تر باشه! پس مجبور شدم sqlite رو به sql تبدیل کنم، که بعد از کمی گوگل کردن به این راه‌حل رسیدم؛ یک اسکریپت پایتون با چاشنی bashscript که در عرض چند ثانیه دستورات sqlite رو به mysql تبدیل می‌کنه، البته این اسکریپت چندتا مشکل داشت که من اون مشکلات رو در فایل نهایی sql با replace all در sublime text حل کردم.\nآپلود دیتابیس بزرگ روی هاست اشتراکی حالا این دیتابیس رو به روشی نه‌چندان سریع به mysqlای که روی لوکال دارم ایمپورت کردم! از این نظر می‌گم نه چندان سریع که فکر کردم خیلی راحت در commandline می‌نویسم:‌\nmysql -u username -p database_name \u0026lt; file.sql و نهایتا بعد از چند ثانیه import میشه. ولی اجرای این دستور حدود 20 ساعت زمان برد!!! البته روش‌هایی هست که این زمان را کاهش داد که البته من تست نکردم ولی در پاسخ‌ها و نظراتی که دیدم تاثیر معجزه‌ آسایی نمی‌توان در کاهش این زمان اعمال کرد. همچنین import کردن چنین دیتابیس‌هایی با phpmyadmin هم چندان منطقی و بهینه نیست و حتی براحتی هم ممکن نیست! (البته در پارگراف بعد هم منطقی و هم ممکن میشه!)\nحالا اگر قرار بود که پروژه‌ی نهایی روی سرور خود‌مون (vps یا vds) باشه مسئله خیلی راحت‌تر بود. ولی هدف من این بود که این دیتابیس را روی یک هاست اشتراکی آپلود کنم، که باید با phpmyadmin کار می‌کردم و مجبور به تن دادن به مشکلاتی و محدودیت‌هایی مثل upload_max_filesize و max_execution_time و \u0026hellip; بودم. منطقی‌ترین روشی که به ذهنم رسید شکستن یک فایل بزرگ به چند فایل sql کوچک و آپلود و ایمپورت اونها بصورت تکی بود. پس با دستور:\nsplit -l 200000 ./dump.sql ./file- در ترمینال xubuntu خوب و دوست‌داشتنی فایل sql ای که یک‌ونیم میلیون خط داره رو به فایل‌های 200,000 خطی تبدیل می‌کنیم. که باز البته نیاز داره که هر فایل رو با دستورات mysql کمی مرتب کنیم تا قابل اجرا باشه و خطا نداشته باشه. و باز بهتر هست که هر فایل رو فشرده کنیم تا حجمش کمتر بشه و سرعت‌ آپلود‌مون بالابره، پس برای هر فایل دستور:\ngzip -v file.sql را اجرا می‌کنیم و حالا می‌تونیم براحتی فایل‌های چندمگابایتی کوچک‌مان را براحتی با phpmyadmin روی هاست اشتراکی‌مون آپلود کنیم.\nنکته: معمولا اگر فایل ‌sql را به پشتیبان هاست‌تون بدید می‌تونن خیلی راحت import کنند و نیازی به این همه دردسر نیست:)\nبیت‌ها، یک پروژه‌ی آخر هفته‌ای و تمام این‌ها منجر شد به اینکه چند خط هم کدنویسی کنم و با codeigniter در back-end و bootstrap در front-end یک وبسایت راه‌بندازم، که البته خیلی ساده هست و هنوز کلی هم باگ داره، ولی گوگل چندهزار صفحه‌ ازش ایندکس کرده :)\nصفحات را کش کنیم و در نهایت هرچقدر هم که query های خوبی بنویسیم باز هم زمانی که حجم اطلاعات زیاد باشند زمان پاسخ طولانی خواهند بود، حتی وقتی که زمان اجرای query پایین باشه ممکنه رندر صفحات بزرگ html برای سرور سنگین و وقت‌گیر باشند، از آنجایی که با یک خط کد ساده در codeigniter می‌توان هر صفحه‌ی وب (کنترلر با url منحصر به فرد) را کش کنیم، برای صفحات بزرگی مثل غزلیات صائب تبریزی که البته می‌توان با pagination به چند صفحه تقصیمش کرد! ولی درحال حاظر من بصورت یکجا حدود 6 هزار مصرع رو در یک صفحه نمایش می‌دم! تفاوت زمان انتظار و لود در دو حالت بدون کش و با کش در تصویر زیر مشخص است.\nپ.ن: بعضی از راه‌حل‌هایی که اینجا مطرح شده بهترین و بهینه‌ترین روش برای حل اون مسئله نیست، مخصوصا در طولانی مدت، بلکه بیشتر یک پاسخ سریع و ساده به مسئله‌ای‌ست که برای بار اول با آن مواجه شده‌ام. مسلما اگر این مسئله دغدغه‌ی روزمره‌مان شود به مرور می‌توانیم راهکارهایی بهینه و منطقی‌تر ارائه دهیم.\n","permalink":"https://fa.theyahya.com/%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D8%A8%DB%8C%D8%B3%E2%80%8C%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D9%88-%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%B9%D9%87%E2%80%8C%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%B1/","summary":"\u003cp\u003eاز آنجایی که مدتی‌ست بطور جدی مشغول برنامه‌نویسی وب با \u003ca href=\"https://en.wikipedia.org/wiki/LAMP_(software_bundle)\"\u003eساختار LAMP\u003c/a\u003e هستم، و مسلما یکی از مهارت‌های هر توسعه‌ی دهنده‌ی وب که قصد داشته باشد \u003ca href=\"https://www.sitepoint.com/full-stack-developer/\"\u003eتوسعه‌دهنده‌ی full-stack\u003c/a\u003e شود کار با پایگاه‌های مختلف و نوشتن query‌های بهینه است. از آنجایی سرعت اجرای دستورات sql بسیار بالاست، مخصوصا اگر دیتابیس مذکور رکوردهای زیادی نداشته باشه. هرچند در همین حالت هم امکان سنجشِ بهینگی دستورات و زمان اجرای آنها بصورت عملی وجود دارد، ولی با اینحال لذت کار کردن با یک دیتابیس بزرگ از نعمت‌هایی‌ست که نمی‌توان در مقابلش مقاومت کرد!\u003c/p\u003e\n\u003cp\u003eبرای داشتن یک دیتابیس بزرگ می‌توانید یک وب اپلیکیشن توسعه دهید و منتظر بمانید تا کاربران ثبت‌نام کنند و به تولید محتوا بپردازند و \u0026hellip; . یا اینکه خودتان یک دیتابیس بسازید و آن را با داده‌های تقلبی(fake) پر کنید، که باز هم جذاب نیست. و اما بهترین روش استفاده از یک دیتابیس open-source است که بصورت آزاد منتشر شده و می‌توانید به راحتی و رایگان، بدون اینکه عذاب وجدان داشته باشید از آن استفاده کنید. و من از دیتابیس \u003ca href=\"http://ganjoor.net/\"\u003eگنجور\u003c/a\u003e که حدود یک و نیم میلیون رکورد از اشعار پارسی‌زبانان دارد استفاده کردم. که از سایت گنجور به راحتی قابل دسترس و دانلود هست. هرچند که در وبسایت متن‌باز بودن گنجور ذکر شده بود با اینحال باز هم با ایمیل از اجازه‌ی استفاده از دیتابیس‌شون اطمینان حاصل کردم تا خیالم از این بابت راحت باشه.\u003c/p\u003e\n","title":"کار با دیتابیس‌ها بزرگ و توسعه‌ی یک سرویس!"},{"content":" سریال Stranger Things از بهترین‌های تابستان امسال بود. سریالی که توانست نظر منتقدین و مخاطبین را همزمان به خود جلب کند و موجب رضایت هردو گروه شود.\nدر ابتدا اشتیاق چندانی برای شروع سریالی که همزمان بیش از ۵ ژانر دارد (علمی-تخیلی، ماوراء الطبیعه، درام، طنز!، رمزآلود و \u0026hellip;) نداشتم، ولی بعد از مدتی که نظرات و نمرات منتقدین را دیدم، تصمیم گرفتم مثل بسیاری از سریال‌های اخیر بعد از دیدن قسمت اول برای ادامه‌دادنِ تماشای سریال تصمیم بگیرم، و خب همان قسمت اولی آنقدر جذاب و پرتعلیق بود که در کمتر از 2 روز کل فصل اول (۸ قسمت) را دیدم!\nStranger things شاهکار است؛ فقط شاید کمی مشکلات منطقی در طول سریال به چشم بخورند، عناصری و اتفاقاتی وجود دارند که چندان منطقی بنظر نمی‌رسند (مسلما منظورم چیزهایی غیر از دموگورگان و جهان موازی و\u0026hellip;) است! پرسش‌هایی مانند این که البته به هیچ وجهه لطمه‌ای به کیفیت اثر نمی‌زنند و در آثاری اینچنین همیشه وجود دارند و یکی از دلایل اصلی ممتاز بودن این سریال نسبت به خیل عظیم هم‌ژانری‌هایش نبود یا وجود حداقلی چنین ضعف‌هایی‌ست.\nالبته پاراگراف بالا به هیچ وجه نفی کننده‌ی کیفیت کار نیست، انتخاب بازیگران، بازهایی ارائه شده (بخصوص بازی Millie Bobby Brown - Eleven که بیشتر منحصر به میمیک چهره است تا دیالوک‌های طولانی) ، شخصیت‌پردازی، حال و هوای دهه‌ی 80 میلادی و بخصوص موسیقی که لازمه‌ی یک سریال پرحادثه‌ی دلهر‌آور است؛ همه در جهت ایجاد فضایی هستند که نتیجه‌اش جز تجربه‌ی یک اثر لذتبخش نخواهد بود.\n","permalink":"https://fa.theyahya.com/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-stranger-things/","summary":"سریال Stranger Things از بهترین‌های تابستان امسال بود. سریالی که توانست نظر منتقدین و مخاطبین را همزمان به خود جلب کند و موجب رضایت هردو گروه شود.\nدر ابتدا اشتیاق چندانی برای شروع سریالی که همزمان بیش از ۵ ژانر دارد (علمی-تخیلی، ماوراء الطبیعه، درام، طنز!، رمزآلود و \u0026hellip;) نداشتم، ولی بعد از مدتی که نظرات و نمرات منتقدین را دیدم، تصمیم گرفتم مثل بسیاری از سریال‌های اخیر بعد از دیدن قسمت اول برای ادامه‌دادنِ تماشای سریال تصمیم بگیرم، و خب همان قسمت اولی آنقدر جذاب و پرتعلیق بود که در کمتر از 2 روز کل فصل اول (۸ قسمت) را دیدم!","title":"معرفی سریال Stranger Things"},{"content":"وب‌سرویس، API، Restful و \u0026hellip; چیزهایی هستند که هر برنامه‌نویسی اگر نگیم بطور روزمره، حتما بصورت مداوم باهاشون سر و کار داره و از هربار کار کردن با این‌ها هم مفاهیم و تکنیک‌های جدید یاد می‌گیره. دراینجا قصد تعریف این مفاهیم رو نداریم چون علاوه براینکه زیاد به تعاریف نیازی نداریم، ویکی‌پدیا قبلا خیلی بهتر از ما این‌کار رو انجام داده! اینجا فقط قصد ارائه‌ی چند مثال کاربردی بسیار ساده و پایه‌ای حول این مفاهیم و البته توضیح کامل‌شون داریم.\nفرض کنید قصد نوشتن امکان لایک کردن مطالب (پست‌ها، ویدیو یا هرچیزی که وب اپلیکیشن‌تون ارائه میده) رو دارید. چه می‌کنیم؟! برای شروع یک html ساده می‌نویسیم تا بتونیم دکمه لایک رو نشون بدیم.\n\u0026lt;html\u0026gt; \u0026lt;head\u0026gt; \u0026lt;title\u0026gt;demo like\u0026lt;/title\u0026gt; \u0026lt;/script\u0026gt; \u0026lt;/head\u0026gt; \u0026lt;body\u0026gt; \u0026lt;button \u0026gt;like\u0026lt;span id=\u0026#34;count\u0026#34;\u0026gt;0\u0026lt;/span\u0026gt;\u0026lt;/button\u0026gt; \u0026lt;/body\u0026gt; \u0026lt;/html\u0026gt; و با فرمت html یا php ذخیره‌اش می‌کنیم. توضیح خاصی هم نداره، تو خط ۷ یک دکمه ساختم که کلمه‌ like رو نشون بده و داخلش یک span با آی‌دی count که تعداد لایک‌های پست رو نمایش بده. بعد یک فایل بنام server.php می‌سازیم و کد زیر رو داخلش اضافه می‌کنیم.\n\u0026lt;?php $numLikes = ++$_GET[\u0026#39;likes\u0026#39;]; echo json_encode(array( \u0026#39;status\u0026#39; =\u0026gt; true, \u0026#39;num_likes\u0026#39; =\u0026gt; $numLikes, )); درواقع در خط دوم متغییر likes رو با متد GET گرفتیم و بعد از اینکه یک واحد بهش اضافه کردیم در متغییر $numLikes ذخیره‌ش کردیم. در خطوط 3 تا 6 هم یک آرایه ساختیم و بعد از تبدیل کردنش به json با echo چاپش کردیم. که تنها خروجی صفحه‌مون هست.\nخب حالا بریم html اولیه رو کمی تغییر بدیم تا نوشتن چند خط جاوا اسکریپت بتونیم با ajax دکمه‌ی لایک رو را بندازیم. نسخه‌ی جدید فایل html میشه کد زیر:\n\u0026lt;html\u0026gt; \u0026lt;head\u0026gt; \u0026lt;title\u0026gt;demo like\u0026lt;/title\u0026gt; \u0026lt;script type=\u0026#34;text/javascript\u0026#34;\u0026gt; function like(){ var numLikes = document.getElementById(\u0026#39;count\u0026#39;).innerHTML; var http = new XMLHttpRequest(); var url = \u0026#34;server.php?likes=\u0026#34; + numLikes; http.open(\u0026#34;GET\u0026#34;, url, true); http.onreadystatechange = function() { if(http.readyState == 4 \u0026amp;\u0026amp; http.status == 200) { var response = JSON.parse(http.responseText); if(response.status){ document.getElementById(\u0026#39;count\u0026#39;).innerHTML = response.num_likes; } } } http.send(); } \u0026lt;/script\u0026gt; \u0026lt;/head\u0026gt; \u0026lt;body\u0026gt; \u0026lt;button onclick=\u0026#34;like()\u0026#34;\u0026gt;like \u0026lt;span id=\u0026#34;count\u0026#34;\u0026gt;0\u0026lt;/span\u0026gt;\u0026lt;/button\u0026gt; \u0026lt;/body\u0026gt; \u0026lt;/html\u0026gt; در خط 23 بهش گفتیم بعد از کلیک شدن تابع like رو اجرا کن. در تابع لایک هم به این صورت عمل کردیم که: -خط 6: تعداد لایک‌های فعلی رو از spanای که آی‌دی count داشت گرفتیم و در numLikes ذخیره‌ش کردیم. -خط 7:‌یک نمونه از کلاس XMLHttpRequest می‌سازیم. -خط 8: لیک درخواست‌مون رو برای server.php خودمون تعریف می‌کنیم و با استفاده از GET مقدار likes رو هم براش می‌فرستیم. -خط 9 و 10: چیزی شبیه بازکردن کانکشن هست. -خط 18: درخواست ارسال میشه. -خط 11: بررسی میشه که پاسخ درخواست بطور کامل دریافت شده باشه و http status code هم برابر 200 یعنی ok باشه. (یکی از نمونه‌های معروف http status code ؛ کد 404 هست که وقتی صفحه پیدا نمیشه نمایش داده میشه) [لیست کامل http status codeها](https://en.wik P_status_codes). همچنین در مواردی مثل همین دکمه‌ی لایک یا چیزهایی مثل دکمه‌ی فالو می‌تونیم برای کاهش حجم اطلاعاتی که از سمت سرور میاد بدون اینکه هیچ خروجی (json) نشون بدیم صرفا با تعریف http status code در سمت سرور و بررسی‌شون با javascript در سمت سرور ازشون استفاده کنیم. هرچند به همین شکل هم حجم اطاعات دریافتی خیلی پایین هست.\n-خط 12: پاسخ رو بصورت جیسون parse می‌کنیم و در response ذخیره‌اش می‌کنیم.\n-خط 13و 14: اگر پاسخ‌ سرور true بود (چیزی که خودمون بعد از بررسی‌های سمت سرور تعیین می‌کنیم؛ مثل اینکه کاربر دوبار لایک نکنه یا بررسی دسترسی و \u0026hellip; که اینجا هیچ‌یک رو انجام ندادیم) مقدار count رو هم به مقدار جدید تغییر می‌دیم.\nخب حالا فرض کنیم که فایل server.php یک وب‌سرویس هست که ما فقط لینک‌ش رو داریم و می‌خوایم در برنامه‌ی php مون ازش استفاده کنیم. برای گرفتن وضعیت آب‌وهوا چنین چنین نمونه‌هایی وجود داره و API هایی که برنامه‌های بزرگی مثل Telegram و اینستاگرام ارائه میدن پایه‌ی ساختارشون همین هست.\nو یکی از مزایای جالب‌شون این هست که اهمیتی نداره با چه زبان برنامه‌نویسی کار می‌کنید و روی چه پلتفرمی هستید، از همه‌جا می‌تونید ازشون استفاده کنید. مثلا یک سایت هواشناسی بود که API خیلی خوبی برای وضعیت آب‌وهوا ارائه داده بود که حتی شهر‌های کوچیک ایران رو هم داشت و تمام این‌ها رو بصورت رایگان می‌داد. که تو یک پروژه روی اپ اندروید وضعیت آب‌وهوا رو با جزئیات کاملی مثل: رطوبت، جهت وزش باد، دما و\u0026hellip; رو نمایش دادم.\nدر php این کار رو با کتابخونه‌ی curl انجام می‌دیم که حدودا از نسخه‌ی 4 به بعد php با خود php ارائه میشه ولی اگر از نسخه‌های قبل استفاده می‌کنید باید بصورت جداگانه نصب‌ش کنید.\nپس کد php زیر رو می‌نویسم روی فایل curl.php ذخیره می‌کنیم:\n\u0026lt;?php $curl = curl_init(); curl_setopt($curl, CURLOPT_URL, \u0026#39;http://test.dev/server.php?likes=5\u0026#39;); curl_setopt($curl, CURLOPT_RETURNTRANSFER, true); $json = curl_exec($curl); curl_close($curl); $res = json_decode($json); echo \u0026#39;status = \u0026#39; . $res-\u0026gt;status; echo \u0026#39;\u0026lt;br\u0026gt;\u0026#39;; echo \u0026#39;likes = \u0026#39; . $res-\u0026gt;num_likes; -خط ۲:‌ curl رو مقداردهی اولیه یا initialize می‌کنیم.\n-خط ۳: به curlمون آپشن url میدیم، که urlای که شما می‌دید باید چیزی که روی لوکال هاست خودتون هست بدید و احتمالا متفاونت با چیزی هست که من نوشتم، ولی به همون فایل server.php مون باشه و مقدار likes رو هم حتما بفرستید.\n-خط ۴:‌ آپشن returnTransfer رو برابر true قرار می‌دیم،‌ چیزی شبیه اینکه اگر صفحه ریدایرکت شد تو هم ریدایرکت شو و مقدار رو هم بصورت string برگردون.\n-خط ۵: curl رو اجرا می‌کنیم و خروجی رو در متغییر $json می‌ریزیم.\n-خط ۶: curl رو می‌بندیم! توصیه‌ی من این هست که همیشه curl رو ببندید ولی من تابحال با نبستن‌ش مشکلی برام پیش نیومده!\n-خط ۷: JSON رو به آرایه تبدیل می‌کنیم و در $res می‌ریزم.\n-خط 8، 9 و ۱۰: نمایش مقادیر لایک و status.\nفایل‌های این پروژه رو می‌تونید از اینجا دانلود کنید.\nپ.ن ۱: توجه داشته باشید که این مثال‌ها صرفا آموزشی هستند و در پروژه‌های واقعی ممکنه فایل server.php مون یک mvc با چندهزار خط کد باشه و بعد از کلی بررسی در database و سروکله زدن با modelها بهمون همین خروجی ساده رو بده. و حتی ممکنه خروجی هم به این سادگی نباشه.\nپ.ن۲: در پروژه‌های واقعی معمولا از متد POST و یا چیزهای جالب دیگه هم برای ردوبدل کردن اطلاعات استفاده میشه، که اینجا ما فقط با متند GET کار کردیم تا ساده‌تر و مفهوم‌تر باشه. و برای خروجی هم ممکنه xml یا hjson که اخیرا نظرم رو جلب کرده بکار بره.\n","permalink":"https://fa.theyahya.com/%D9%88%D8%A8-%D8%B3%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%B3-%D9%85%D8%AA%D8%B9%D9%84%D9%82%D8%A7%D8%AA-%D9%88-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B4/","summary":"وب‌سرویس، API، Restful و \u0026hellip; چیزهایی هستند که هر برنامه‌نویسی اگر نگیم بطور روزمره، حتما بصورت مداوم باهاشون سر و کار داره و از هربار کار کردن با این‌ها هم مفاهیم و تکنیک‌های جدید یاد می‌گیره. دراینجا قصد تعریف این مفاهیم رو نداریم چون علاوه براینکه زیاد به تعاریف نیازی نداریم، ویکی‌پدیا قبلا خیلی بهتر از ما این‌کار رو انجام داده! اینجا فقط قصد ارائه‌ی چند مثال کاربردی بسیار ساده و پایه‌ای حول این مفاهیم و البته توضیح کامل‌شون داریم.","title":"وب سرویس: متعلقات و کاربردهایش"},{"content":"خوشبختانه پس از مدتی بهانه‌ای برای وبلاگ نویسی پیدا کردم، پیام صادری بازی وبلاگی رو از توییر شروع کرد و من هم با چند روز تاخیر (که خب مزیت‌ش این هست که پست دیگر دوستان رو خوندم)، متوجه این بازی شدم.\nاز آن بحث‌های کلیشه‌ای که بارها در دوران مدرسه و بعد از آن و احتمالا تا آخر عمر از خودمان و دیگران خواهیم پرسید و دیگران هم از ما خواهند پرسید. چیزی‌ست شبیه اول مرغ بوده یا اول تخم مرغ و دریایی از سوالاتی که همه‌مان می‌دانیم.\nبنظر من در درجه‌ی اول پاسخ به چنین سوالاتی نیازمند قبول پیش شرط‌هایی‌ست. باید مسائلی را بپذیریم و از قبل جهان‌بینی‌ای تعریف کنیم. زاویه‌ی دید باید مشخص باشد. همانطور که عدد 9 (انگلیسی) از یک سمت 9 خوانده می‌شود و از سمت دیگر 6 . پس تا دو نفر زاویه‌ی دید مشخص تعریف نکنند و با توافق به آن زاویه، شروع به بحث و شرح نکنند، عملا راه به جایی نخواهند برد. اگر اشتباه نکنم ولتر می‌گوید\u0026quot;‌قبل از اینکه با من بحث می‌کنی، اصطلاحاتی را که به کار می‌بری تعریف کن\u0026quot;. بعنوان مثال برای من خانواده، سلامتی و علم ناقصی هم که دارم ثروت محصوب می‌شوند و عملا سوال را اشتباه می‌دانم. پس برای ادامه‌ی کار باید سوال بالا را به \u0026quot; علم بهتر است یا پول؟\u0026quot; تغییر دهم.\nبا توجه به گفته‌های بالا 2 راه برای صحبت در مورد این انشاء وجود داره:\nهرکس طبق جهان‌بینی و پیش‌فرض‌های خودش به سوال پاسخ دهد؛ که روش راحت و مورد انتخاب اکثر افراد است و چندان نتیجه‌ای ندارد. و گاها به جدالی ترامپی (‌بنظرم اصطلاح خوبی هست، بیاین استفاده کنیم ازش :‌) ) هم بدل خواهد شد. بحث طولانی برسر پیش‌فرض‌ها و اعتقادات صورت گیرد و پس از توافق یا حتی عدم توافق! در مورد علم و پول صحبت شود. ولی بطور بسیار خلاصه و کلی اگر به روش دوم عمل کنیم:\nباید گفت افراد دارای هرکدام(پول یا علم) باشند همان برایشان لذت‌بخش‌تر و بهتر جلوه خواهد کرد. مثلا کسی که علم و سواد خواندن حافظ را دارد، چه لذتی بالاتر از خواندن یک بیت غزل حافظ خواهد یافت، کسی که برنامه‌نویس است، سینما دوست و یا فیزیکدانی که هر روز به عشق سیر در اتم‌ها از خواب بیدار می‌شود.\nحال برای کسی که پول دارد، همان پول لذت‌بخش، چون پول همان چیزی‌ست که آن را می‌فهمد، با پول‌اش صحبت می‌کند، آن را خرج می‌کند و به آن دل می‌بندد.\nحال برخی شاید بگویند که خب پول ممکن است از دست برود ولی علم اینگونه نیست. بنظر من علم هم ممکن است از بین برود، یک حادثه کافیست تا فراموشی بگیرید،‌ یا معلول ذهنی شوید و هیچ نداشته باشید، یا حتی بدتر از آن متوجه شوید تمام آن‌چیزی که می‌دانستید اشتباه بوده ( همانطور که فخر راضی متوجه شد) . همانطور که یک حادثه، مثل حوادث طبیعی یا رکود اقتصادی ممکن است پول شما را از بین ببرد.\nمسلم است که اگر متعصبانه به این مسئله نگاه کنیم پاسخ نهایی‌مان هرقدر هم که منصف باشیم به سمتی متمایل خواهد شد، ولی با نگاهی کاملا روشن‌فکرانه به معنی اینکه \u0026ldquo;هیچ پیش قضاوتی را دخیل در نتیجه‌گیری نکنیم، حتی شرایط درونی و بیرونی خودمان را ( که خیلی هم سخت خواهد بود)\u0026rdquo; بسیار بعید است که بتوان برای هریک از علم و پول ارزشی بالاتر از دیگری قائل شد.\nکه باز همین پاسخ هم کاملا نشأت گرفته از جهانی‌بینی من است.\n","permalink":"https://fa.theyahya.com/%D9%85%D9%88%D8%B6%D9%88%D8%B9-%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%A7%D8%A1-%D8%B9%D9%84%D9%85-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D8%AB%D8%B1%D9%88%D8%AA%D8%9F/","summary":"خوشبختانه پس از مدتی بهانه‌ای برای وبلاگ نویسی پیدا کردم، پیام صادری بازی وبلاگی رو از توییر شروع کرد و من هم با چند روز تاخیر (که خب مزیت‌ش این هست که پست دیگر دوستان رو خوندم)، متوجه این بازی شدم.\nاز آن بحث‌های کلیشه‌ای که بارها در دوران مدرسه و بعد از آن و احتمالا تا آخر عمر از خودمان و دیگران خواهیم پرسید و دیگران هم از ما خواهند پرسید.","title":"موضوع انشاء: علم بهتر است یا ثروت؟!"},{"content":" مدت‌ها بود که تصمیم داشتم Genymotion نصب کنم، ولی چون دلیلی برای اینکار نمی‌دیدم و همون Emulatorهای معمولی کارم رو راه می‌انداختن اصراری برای اینکار نداشتم. ولی برای برنامه‌ای که نیاز داشتم local ip دستگاهی که روش تست می‌کنم رو داشته باشم، دیگه چاره‌ای جز راه‌اندازی جنی‌موشن نداشتم. حتی قبلا که ویندوز داشتم جنی‌موشن نصب نکرده بودم و بطور کلی هیچ ایده‌ای نداشتم، ولی با آزمون و خطا و البته به لطف گوگل بالاخره تونستم ی شبیه‌ساز قابل قبول و بسیار بهتر، سریع‌تر و سبک‌تر از اون چیزی که خود گوگل پیشکش کرده نصب کنم. البته جنی‌موشن فقط برای برنامه‌نویس‌ها نیست، برای کسانی که قصد نصب برنامه‌های اندرویدی رو دارند هم، جنی‌موشن گزینه‌ی خیلی مناسب‌تری نسبت به blueStacks هست!\nمرحله اول: دانلود جنی‌موشن. به سایت رسمی جنی‌موشن برید و از اینجا ثبت نام کنید. می‌تونید با یک ایمیل fake ثبت‌نام کنید، هرچند زیاد فرقی نداره. چون به هرحال فقط برای اینکه بتونید دانلود کنید باید اینکار رو انجام بدید. بعد از ثبت‌نام و وارد شدن به سایت به صفحه دانلود برید و بسته به ورژن و معماری سیستم‌عامل‌تون گزینه‌ی متناسب رو دانلود کنید.\nمن چون اوبونتو 15.04 نسخه‌ی 64 بیتی نصب دارم، همون گزینه رو دانلود کردم. به احتمال زیاد! بعد از دانلود ی فایلی با اسمی شبیه genymotion-2.6.0-ubuntu15_x64.bin رو دست‌تون دارید که نمی‌دونید باید باهاش چیکار کنید. خب فایل رو به دایرکتوریِ که می‌خواید نصب بشه انتقال بدید، مثلا من روی یوز خودم در دایرکتوری apps منتقل‌ش کردم. که میشه چیزی شبیه شکل زیر:\ncd /home/yahya/apps/ # و یا cd ~/apps/ و بعد برای نصب دستورات زیر رو بنویسید:‌\nchmod +x genymotion-2.6.0-ubuntu15_x64.bin # برای اینکه دسترسی اجرا شدن بدین و با ./genymotion-2.6.0-ubuntu15_x64.bin # نصب کنید. بعد از نصب توی همون دایرکتوری ی دایرکتوری به نام genymotion درست میشه که داخلش ی فایلی به اسم genymotion هست که بعد از اجرا شدن اخطار نصب نبود virtualbox رو میده!\nمرحله دوم: نصب ویرچوال‌باکس! در اوبونتو. برای اینکار کافیه از سایت virtualbox.org از منوی کناری وارد بخش دانلود شده و به صفحه دانلود نسخه لینوکس برید. و من با توجه به نسخه‌ی اوبونتویی که نصب دارم و معماری پردازنده‌ام، نسخه‌ای که در تصویر بالا می‌بینید رو دانلود کردم. شما هم نسخه‌ی متناسب خودتون رو دانلود کنید. همچنین باید از صفحه دانلود قبلی فایل All supported platforms رو هم دانلود کنید. که تو عکس زیر مشخص شده.\nبعد هر دوی این فایل‌ها رو بازم هرجایی که خواستید بزارید و فایل .deb رو با دستور\nsudo dpkg -i virtualbox-5.0_5.0.12-104815~Ubuntu~trusty_amd64.deb نصب کنید. حالا با فایل Oracle_VM_VirtualBox_Extension_Pack-5.0.12-104815.vbox-extpack که دانلود کرده بودید (همون All supported platforms ) می‌تونید ویرچوال باکس رو باز کنید که احتمالا بهتون پیشنهاد میده که ی چیزایی رو دانلود و نصب کنید، ولی نیازی نیست.\nمرحله آخر: راه اندازی دیواس‌ اندرویدی‌مون.\nحالا به مسیر زیر برید\ncd ~/.Genymobile/Genymotion/ova/ که در واقع با توجه به محدودیت‌هامون، جایی هست که باید فایل‌هایی با پسوند ova رو پیدا کنیم و اینجا بذاریم و بعد با ویرچوال‌باکس بازشون کینم و نصب کنیم. تنها کاری که با ویرچوال باکس داریم همینه، بعد می‌تونید دیوایسی که فایل ova ش رو نصب کردید توی جنی‌موشن می‌بینید. و کافیه روی دیوایس‌تون دکمه‌ی play رو بزنید. (برای دانلود فایل‌های ova با سرچ می‌تونید به هدف‌تون برسید، و از اونجایی که بین پلتفرم‌های مختلف: ویندوز، مک و لینوکس. این فایل‌ها مشترک هستند، در پیدا کردن‌شون هیچ محدودیتی نخواهید داشت.)\nنکته:\nاگر توسعه‌دهنده‌ی ‌اندروید هستید و می‌خواید برای دیباگ کردن از اندروید استودیو استفاده کنید. جنی‌موشن رو باز کنید و با انتخاب گزینه‌ی Settings به تب ADB برید و مسیر sdk تون رو بهش بدید، تا adb بتونه جنی‌موشن رو بشناسه و توی اندروید استودیو بتونین باهاش دیباگ کنید.\nالبته جنی‌موشن برای اندروید استودیو و همچنین ایکلیپس پلاگین داره که می‌تونید از سایت‌ش دانلود کنید، ولی لزومی برای نصب‌شون وجود نداره.\nدرنهایت مسلمه که ممکنه مراحل بالا برای شما متفاوت باشه، و یا با ارورهایی مواجه بشید که برای من مشکلی پیش نیاوردند، پس اگر سوالی داشتید، بخش نظرات پایین این صفحه برای همینه، خوش‌حال می‌شم بتونم راهنمایی‌تون کنم.\n","permalink":"https://fa.theyahya.com/install-genymotion-on-ubuntu/","summary":"\u003ca href=\"http://theyahya.ir/blog/wp-content/uploads/2016/01/genymotion_emulator.png\"\u003e\u003cimg loading=\"lazy\" src=\"http://theyahya.ir/wp-content/uploads/2016/01/genymotion_emulator.png\" alt=\"emulator genymotion\"  /\u003e\n\u003c/a\u003e\nمدت‌ها بود که تصمیم داشتم \u003ca href=\"https://www.Genymotion.com/\"\u003eGenymotion\u003c/a\u003e نصب کنم، ولی چون دلیلی برای اینکار نمی‌دیدم و همون Emulatorهای معمولی کارم رو راه می‌انداختن اصراری برای اینکار نداشتم. ولی برای برنامه‌ای که نیاز داشتم local ip دستگاهی که روش تست می‌کنم رو داشته باشم، دیگه چاره‌ای جز راه‌اندازی جنی‌موشن نداشتم. حتی قبلا که ویندوز داشتم جنی‌موشن نصب نکرده بودم و بطور کلی هیچ ایده‌ای نداشتم، ولی با آزمون و خطا و البته به لطف گوگل بالاخره تونستم ی شبیه‌ساز قابل قبول و بسیار بهتر، سریع‌تر و سبک‌تر از اون چیزی که خود گوگل پیشکش کرده نصب کنم. البته جنی‌موشن فقط برای برنامه‌نویس‌ها نیست، برای کسانی که قصد نصب برنامه‌های اندرویدی رو دارند هم، جنی‌موشن گزینه‌ی خیلی مناسب‌تری نسبت به \u003ca href=\"https://www.bluestacks.com/\"\u003eblueStacks\u003c/a\u003e هست!","title":"نصب جنی‌موشن در اوبونتو"},{"content":"مطمئنا این پدیده هم مثل همه‌ی پدیده‌هایی که به دست بشر اختراع شده‌اند یک روز در مغر بشری هستی گرفته، کم‌کم شروع به زیستن کرده ( نه به معنیِ واقعیِ کلمه!‌ )، به بلوغ رسیده و حال که میانسالی را از سَر گذرانده، پیری حریص شده که همه چیز را میخواهد، حتی آسایش ما را.\nتبلیغات نمودِ عینی مصرفگراییِ مدرنیته‌ست، نشان دهنده‌ی اینکه ما گاهی چیزی را خریداریم که به آن نیاز نداریم، در واقع تبلیغات شما را توجیه می‌کند که به آن نیاز دارید؛ توجیه می‌کند که با وجود داشتن یک دوربین دیجیتال باید دوربین تلفتنِ همراهتان هم خوب باشد، و حتی باید یک تبلت با قابلیت عکاسی، با کیفیت بالا هم داشته باشید،‌ بله درست است؛ ممکن است لازم شود!\nحتی به نقطه‌ای رسیده‌ایم که برای محصول‌مان تبلیغ می‌کنیم تا بتوانیم به دیگران تبلیغ نشان دهیم؛ مثلا من برای وبلاگم تبلیغ می‌کنم، چرا، تا دیگران بیایند و تبلیغاتی که من در وبلاگم دارم را ببینند. مضحک نیست؟! مگر برنامه‌های زیادی نیستند که تبلیغ می‌کنند تا ما آنها را بطور رایگان دانلود و نصب کنیم و بعد روی تبلیغاتشان کلیک کنیم.\nاز نظر من تبلیغات بطور کلی پدیده‌ای غیرِ سودمند است، البته مسلما نه برای کسانی که برای‌شان منفعت مالی دارد. خرید یک کالا یا خدمت باید بر اساس نیاز باشد، یعنی شما احساس کنید که به یک کالا یا سرویس نیاز دارید و بعد دنبالش بگردید و متناسب با نیازتان، آن را خریداری کنید. نه پس از دیدن یک تبلیغ وسط فیلم احساس کنید که به حشره‌کش نیاز دارید و با پیامک آن را خریداری کنید و در کمتر از 24ساعت درب منزل تحویل بگیرید!\nاحتمالا دیوید فینچر هم سعی داره حرف مهمی بهمون بزنه؛\n‌ \u0026ldquo;we buy things we don\u0026rsquo;t need, with money we don\u0026rsquo;t have, to impress people we don\u0026rsquo;t like.\u0026rdquo; Edward Norton _ Fight Club\n","permalink":"https://fa.theyahya.com/how-many-ads/","summary":"مطمئنا این پدیده هم مثل همه‌ی پدیده‌هایی که به دست بشر اختراع شده‌اند یک روز در مغر بشری هستی گرفته، کم‌کم شروع به زیستن کرده ( نه به معنیِ واقعیِ کلمه!‌ )، به بلوغ رسیده و حال که میانسالی را از سَر گذرانده، پیری حریص شده که همه چیز را میخواهد، حتی آسایش ما را.\nتبلیغات نمودِ عینی مصرفگراییِ مدرنیته‌ست، نشان دهنده‌ی اینکه ما گاهی چیزی را خریداریم که به آن نیاز نداریم، در واقع تبلیغات شما را توجیه می‌کند که به آن نیاز دارید؛ توجیه می‌کند که با وجود داشتن یک دوربین دیجیتال باید دوربین تلفتنِ همراهتان هم خوب باشد، و حتی باید یک تبلت با قابلیت عکاسی، با کیفیت بالا هم داشته باشید،‌ بله درست است؛ ممکن است لازم شود!","title":"چقدر تبلیغات؟"},{"content":"سلام، اگر برنامه نویس باشید به هیچ وجه با عنوان مطلب بیگانه نیستید و کل فلسفه‌اش رو متوجه میشید، ولی اگر برنامه نویس نیستید! باید بگم که برنامه نویس‌ها از این عنوان در اولین برنامه‌شان استفاده می‌کنند. یعنی اکثر برنامه‌نویس‌ها اولین برنامه‌شان یک hello world ساده است. احتمالا بیل گیتس هم اولین برنامه‌ای که نوشته چیزی شبیه به همین بوده!\nبعد از مدتی وبلاگ‌نویسی به هر بهانه‌ای هم که بخواهی رهایش کنی نمی‌شود(کمی اغراق)؛ همین شد که پس از چندین آزمون و خطا بالاخره تصمیم گرفتم باز اینجا بنویسم، مسلما در مورد هرچیزی؛ البته سینما، کتاب و دنیایِ صفر و یک‌ها اصلی‌ترین شاخه‌هایی هستند که به آنها علاقه دارم و در موردشان می‌نویسم، نه به عنوان یک منتقد یا خِبرهِ، تنها بعنوان مخاطبی که وقت آزادش را با اینها سپری می‌کند و قصد به اشتراک گذاشتن تجربه‌هایش را دارد، هرچند اندک.\nقالب وبلاگ، را هم خودم نوشتم، از پایه؛ قبلا برخی از تم‌های وردپرس را فارسی و راست‌چین کرده بودم، ولی اینبار تصمیم گرفتم یک تِم وردپرس را از اول خودم بنویسم، تا دقیقا به نتیجه‌ی دلخواهم برسم. اول کار خیلی پیچیده‌تر و شاید پر زرق‌وبرق‌تر بود. jquery استفاده کرده بودم و کلی امکاناتِ جالب ولی بعد تصمیم گرفتم خیلی ساده باشه، در واقع ایده‌ی اولیه‌ی این قالب، یکی از محبوب‌ترین وبلاگ‌هایی هست که دنبال می‌کنم. پیشنهاد می‌کنم شما هم ی نگاهی بندازید، شاید علاقه‌مند شدید. همچنین از فونت وزیر استفاده کردم که جناب راستی‌کردار بصورت آزاد در گیت‌هاب منتشر کردند. برای لینک‌های بالا (header) و پایین(footer) هم یک پنل وجود داره، که بعد از نصب و فعال کردن قالب، می‌تونید این لینک‌ها رو اضافه کنید. قالب رو هم در گیت‌هاب منتشر کردم، اگر خواستید امتحانش کنید و یا برای وبلاگ خودوتون استفاده کنید، می‌تونید از اینجا دانلود کنید. مسلما از نظرات شما هم استقبال میکنم.\n","permalink":"https://fa.theyahya.com/hello-world/","summary":"سلام، اگر برنامه نویس باشید به هیچ وجه با عنوان مطلب بیگانه نیستید و کل فلسفه‌اش رو متوجه میشید، ولی اگر برنامه نویس نیستید! باید بگم که برنامه نویس‌ها از این عنوان در اولین برنامه‌شان استفاده می‌کنند. یعنی اکثر برنامه‌نویس‌ها اولین برنامه‌شان یک hello world ساده است. احتمالا بیل گیتس هم اولین برنامه‌ای که نوشته چیزی شبیه به همین بوده!\nبعد از مدتی وبلاگ‌نویسی به هر بهانه‌ای هم که بخواهی رهایش کنی نمی‌شود(کمی اغراق)؛ همین شد که پس از چندین آزمون و خطا بالاخره تصمیم گرفتم باز اینجا بنویسم، مسلما در مورد هرچیزی؛ البته سینما، کتاب و دنیایِ صفر و یک‌ها اصلی‌ترین شاخه‌هایی هستند که به آنها علاقه دارم و در موردشان می‌نویسم، نه به عنوان یک منتقد یا خِبرهِ، تنها بعنوان مخاطبی که وقت آزادش را با اینها سپری می‌کند و قصد به اشتراک گذاشتن تجربه‌هایش را دارد، هرچند اندک.","title":"سلام دنیا!"}]