جزء از کل را دربارهی ترس از مرگ نوشتم و ریگ روان را دربارهی ترس از زندگی. ـ استیو تولتز
نکتهی اساسی در مواجهه با قلم استیو تولتز برای من، احساس همذاتپنداری شدید است! تولتز استاد طنزِ تلخ و ترسیم شرایط نامساعد است، نقاشِ نابهنجاریها و تناقضات مدرنیسم. نگارندهی بهترین دیالوگها و تکگوییها. ریگ روان شاید جزء از کلِ تراژیکتر است. تراژدی انسانِ ناکامل در برابر زندگی و مرگ، و فلسفهی هرکدام. و ترکیب هنرمندانهی این طنز و تراژدی. کمیک بیهودگیِ بودنمان و خندیدن به این هولناکی که مسلط شدن به آن است.
از یکی-دو هفته پیش که کتاب رو تموم کردم؛ نزدیکِ هزار کلمه در موردش نوشته بودم، ولی ترجیح دادم به همین پاراگراف بالا بسنده کنم! و بعضی از قسمتهای مورد علاقهام از کتاب رو بنویسم:
بدترين چيز دنيا به هيچ وجه رنج كشيدن يا تنهايی نيست. يك تركيب است: تنهايی رنج كشيدن
با این وضع که نرخ پیشرفت علم پزشکی تقریباً برابره با نرخ نابود شدن محیط زیست است، محتملترین سناریو اینه که درست در لحظهی نامیرا شدن انسان، دنیا غیرقابل سکونت میشه ص21
ما هنر تولید میکنیم چون زنده بودن یعنی گروگان گرفته شدن به دست گروگانگیرهایی ساکت که حتا نمیتونیم خواستههاشون را به قوهی شهود درک کنیم ص ۲۳
به محض اینکه شغلی پیدا میکنید که مورد علاقهتان نیست، هر چقدر هم مقاومت نشان بدهید باز به آن وابسته میشوید. الکی یک مهارت نامربوط کسب نکنید، بیخد اطلاعات تخصصی جمع نکنید و در هیچ کاری استاد نشوید. خوردن انگ «واجد شرایط» برابر است با بدهکار شدن به زندگی ص۲۷
اغلب آدم خیلی دیر میفهمد سوژهی انتخابیاش هیچ تناسبی با حد و حدود استعدادش ندارد که البته درست شبیه بیماری کشندهای است که تنها پس از مرگ قابل تشخیص است. ص ۳۲
اگر در زندگی به اندازهی کافی صبر کنید تمام حسادتهایتان بیمعنا میشود. ص ۴۷
و از منظر عشق هم این احساس را داشتم که در انتخابات برای انتخاب شدن مجدد کمپین راه انداختهام ولی در آستانهی حذف شدن به دست تنها رأی دهندهام نهایتاً به رایِ سرش از قلبش حذف شدهام ص۵۳
هردو رسیده بودیم ته خط. چهطور اینقدر زود؟ هنوز به میانسالی هم نرسیده بودیم. چرا خطمان اینقدر کوتاه بود؟ ص۵۴
آلدو هرشب مثل یک نمونهی آلوده برمیگشت خانه، به آپارتمانی خالی که چیزی درش نبود جز سکوتی سبُع و سایهی تنِِ شکمبرآمدهاش، بیکسی که جاصابونی را با صابون مایع پر کند یا بر تمایلات هوچی کرانهاش سرپوش بگذارد یا گفتههایش را بنویسد یا از پیشنهاداتش حمایت کند یا گوش شنوایی باشد برای نظریاتش، کسی که بتواند ترغیبش کند یا از کاری بازش دارد _ و اغلب تا وقتی که خوابش میگرفت با حس یک بچهی بدون همراه در پروازی طولانی، ساعتها روی صندلیِ با روکش غانِ سری پوانگ آیکیایش مینشست. ص۵۶
اگه متولد شدی یعنی از پیش بهت هشدار دادهن. ص۹۷
جوان بودیم و هیچ غافلگیری ناخوشایندی برآینهی دستشویی انتظارمان را نمیکشید. کارهایی میکردیم که سالهای سال باعث عذابوجدانمان نشد. هیچکس جلوِ خودش را نمیگرفت ص ۱۰۰
هدفمندی یا توهم هدفمندی، هر دو از هیچی بهترند. ص۱۱۶
گفت «فکر کنم بیخداحافظی برم.» ولی از جا تکان نخورد. در عوض گفت فقط ضایعهای در مغز آفریننده میتواند اینجور دست بالا گرفتنِ انعطاف پذیری مخلوقش را توجیه کند. ص۱۶۴
”این یکی از عادتهای قدیمی و مسخرهی انسان است: وقتی راهش را گم میکند تندتر میدود” ـ رولو می. ص۲۲۹
هیچ پشیمانیای بزرگتر از تصمیمات غلطی نیست که برای گرفتنشان پدر خودت را درآوردهای. ص۲۸۶
ما بیخطا نبودیم، بله، ولی حقمان هم نبود که اینطور ریشهکن شویم. اگر باور دارید که آدم میتواند با نیروی اراده دوباره راه برود و هرکس که روی پا نمیایستد بیعرضه است و پروردگارتان تا این حد بدون تبعیض معجزه میکند، رک و راست بهتان میگویم یک عوضی بیشتر نیستید. اینکه بقیهی آدمها همدرد میکشند بیرحمانهترین تسلایی است که میشود به کسی داد. ص۳۲۶
یا اینکه اخیراً تواناییهای زیادی را از دست داده بودم که قبلاً فکر میکردم بدونشان هیچ کاری نمیشود کرد و هر پیکوثانیهی هر روز حالم به این خاطر بیاندازه بد بود، هیچکس درماندگیام را متوجه نمیشد. همه نظر میدادند. همه عوض من نیمهی پُر لیوان را میدیدند. به وضعیتم با دید مثبت نگاه میکردند. هیچکس این احساس را نداشت که صلاحیت توصیهی پزشکی ندارد. چه توصیههای چرندی که بیهیچ شرمی به زبان میآوردند! خانمها و آقایان هیئت منصفه، شکنجه کردن کسی که مبتلا به یک بیماری لاعلاج است یا برای همیشه فلج شده کار بسیار سادهای است. اسم مسخرهترین و مفتضحترین درمان ممکن را بیاورید _ فرو کردن چوب بامبو زیر ناخن مثلاً _ و قسم بخورید که یکی از دوستانتان با این روش درمان شده. بیمار معلول یا روبهمرگ که ته قلبش ناراحت است از اینکه همهی کارهای لازم را برای بازگشت به آغوش سلامتی انجام نداده، فوری دستش را دراز میکند سمت بامبو. همچنین به شما میگویند آدمهایی استثنایی میشناسند که حتا با کاستیهای استثنایی قادر به انجام اعمال استثنایی شدهاند. این یکی هیچچیزش به من ربط نداشت. ص۳۴۰